
الفی و پدرش آدم های جذابی بودند
هنوز هم وقتی یادشان می افتم ناخوداگاه لبخندی می زنم
با آن کله هایی که همه اش به سمت ما بود و در همه موارد به راه حل می رسیدند
فقط هیچ وقت یادم نیست از خودم پرسیده باشم: پس مادر الفی کجاست؟
یا چرا الفی همه اش با پدرش است؟
...
در عالم کودکی حرفی نیست که متوجه نشدم اما ..
خودمانیم سعادتمند بودن و مادر نداشتن خیلی در مخیله ام نمی گنجد
با همه شاد و سرخوش بودن الفی و پدرش.
پی نوشت:
استاد می گفت دست پدر و مادرتان را ببوسید
فرصتی نیست.
یه سر به این مطلب بزنید:
http://www.rasekhoon.net/article/show-108228.aspx
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
تو با این چشم های بسیار غمگین و قلب بسیار سخت و صورت نورانی
وقتی رفتی به عکست نگاه می کردم و از خودم می پرسیدم تا کجا قدرت دارد این بشر!
این بشر که مثل این دختر جوان چون ریحانه ظریف است و شکننده اما تاب می آورد زخم تحقیر و کینه دشمن را.. زخم رنج شکنجه و گیسو بران باد را در مسیر تناور شدن درخت
به قول خودش: تحملش سخت نیست..
به یاد زینب کبری و به یاد مادر گرامی اش حضرت زهرا سلام الله علیها(روحی فداک)
...
پی نوشت:
آیات که رفت تا مدتی اشک می سرید روی گونه هایم
آیات .. آخرین شقایق این باغ نیست.
ای دل تو چه می کنی؟ می مانی یا می روی؟
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

سلام
به خودم که خسته است
به خودم که دلش شکسته است
به خودم که خیره می شود به درخت های اردی بهشتی و آه می کشد که یعنی: من هم بهار!
به خودم که قرار بود خلیفه باشد
به خودم که قرارش یادش رفت
و همچنان همه قرارهایش یادش می رود.
پی نوشت:
دوباره اردیبهشت آمد و من
و من نمی دانم دنبال که می گردم؟ دنبال چه می گردم؟
کجا می خواهم بروم و راه خانه دوست من کجاست؟
...!
دلم برایت تنگ شده و مثل بچه ها بهانه میگیرم.
اردی بهشت مرا سخت به خیال تو می برد.
دست خودم نیست.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

از استاد شفیعی کدکنی فقط شعر گون و نسیمش را بلد بودم(به کجا چنین شتابان.. گون از نسیم پرسید و ..الخ)
این روزها اما دارم کتاب کوچکی از شعرهایشان را می خوانم
استاد...استاد است.
پی نوشت:
اول این کهُ این شعرشان سخت مرا به فکر فرو برد:
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام میان دشت شب خفته ست
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست.
دوم: روزهای سخت امتحان است. دعا کنید برایم.
درباره عکس: یاد پیری خودم افتادم.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
داشتم رسما خل می شدم
نه جنبه تعطیلات را دارم نه جنبه بیکاری را
با کمال احترام تا دوازده فروردین رامثل آدم های دمغ و افسرده بدون هیچ برنامه ای به باد داده بودم
زنگ زدند نجاتم دادند و روز دوازده فروردین روز من شد
به خانه هایی دعوتم کردند که محال بود به عقل خودم برسد باید بروم.
خانه ننه علی .. خانه شهید علی فضائلی..خانه شهید مهدی ایزدی.. خانه ...
صبحش گیج می زدم و هرچه می گذشت با یک بهجت عجیب درونی روبرو می شدم .
حالا هم اساسی قاطی کرده ام. عاشقی کردن را آدم باید برود از سر یاد بگیرد.
نتیجه اخلاقی گوش مالی محترمانه شهدا این که: من عاشقی کردن بلد نیستم و فعلا باید کشک بسابم.
پی نوشت:
علی توی وصیت نامه اش نوشته بود: امیدوارم همانطوری که من عاشق خدا هستم او هم عاشق من شود و مرا بپذیرد...
علی نوزده سالش بود! من چند ساله بشوم تو را عاشق می شوم و تو مرا؟
!!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

سلام. وقت رفتن است
بين امسال بودن و پارسال شدن تنها كمي فاصله است
با اين همه به قول شاعر:
"عمري اگر باقي بود..
طوري از كنار زندگي مي گذرم كه نه زانوي آهوي بي جفت بلرزد نه اين دل ناماندگار بي درمان"(سید علی صالحی)
پي نوشت:
كم نياور
حتي اگر گلي كه دوستش داشتي پر پر شده باشد!
حتي اگر بايد به ستاره ات باز گردي در حالي كه مي داني اين رفتن از آن رفتن هاست!
حتي اگر...
در نهايت خدا باقي است.
راستی خبر داری؟..
"فردا گلي خواهد آمد كه بادها را پرپر خواهد كرد."(شاعر؟ نمی دانم.)
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
خیلی.
پی نوشت:
گاهی غصه ها بچه گانه می شوند
گاهی بزرگترها هم بچه می شوند
کاش آقا بچه گی هایم را ندید گرفته باشند.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

دو رکعت نماز عشق باید بخوانم
دو رکعت تشکر
دو رکعت حضور قلب
دو رکعت فقط برای قصد قربت
آرزویی جز این مگر داشتم! این شادی عجیب که یک ذره دنیا تویش راه ندارد.
عاشقتان هستم. با همه وجود.
پی نوشت:
امروز حافظ را باز کردم. آمده بود:
- راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست..آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست..
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود..در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست..
فرصت شمر طریقه رندی که این نشان ..چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست..
- عشق می کنم با خدا و بنده های صاف و صادقش.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
می خواهم بروم نماز بخوانم اما نمی توانم
ذهنم مشغول استُ مشغول مطلبی که درباره سیمای مومنین در نهج البلاغه خواندم
این چند روز با بچه ها درباره انتخابات و این که کدام گروه بهتر است کلی بحث کردیم اما ..به جایی نرسیدیم. دلم با اضطرابی همیشگی همراه است. مثل انتخابات قبلی نیست اما همین آرامش عجیبش ناراحتم می کند. انگار خدا مرا به نظاره نشسته که چه می کنم. سنگ می مانم یا رود می شوم.
باید از غربال باورهایی که بدان معتقدم و از صافی نگاه امام و آقا بگذرانم این آدمهایی را که جرات کرده اند پا پیش بگذارند و مسئولیت قبول کنند. باید فکر کنم ببینم درک می کنند دارند در چه راهی قدم بر می دارند. در راه شب بیداری ها و روز دوندگیها و سینه سپر کردنها و دم فرو بستن ها..
سیمای مومنین را در نهج البلاغه برای خودم مرور می کنم: فقط به سخنان حكيمانه وپسنديده گوش فرامي دهند، قيافه اي متين واندك گرفته دارند، بسياراندك نياز و قناعت پيشه هستند، چشماني باحياوشرمنده دارند، بردبار و شجاع هستند، عبادت شبانگاهان دارند،تلاوت قران دارند، سحرخيزند، باكمال دقت واحتياط زندگي خودرا تحت نظردارند و هرگز نمي گذارند از قانون انسانيت ودين اندكي غافل ومنحرف شوند، كينه جو نيستند، خونسرد درمقابل مردم ناسزاوار و بدگو هستند، رفتارملايم داشته و متبسمند، درتحكيم محكم و پايدار هستند، درتحصيل علم و دانش حريص هستند، ازهوس وشهوت پرهيز دارند، درتنگدستي صبور هستند، درمصائب وبلايا پرطاقت و سپاسگزارند، گفتارشان هميشه مقرون به كرداراست، نسبت به دشمنان ملايم و منصف و بادوستان صميمي و خالصند، به زوربازوان خود و الطاف الهي اتكادارند، و جز ازنان حلال استفاده نمي كنند.
پی نوشت:
نماز می خوانم. آرامم می کند.
توضیح عکس این که ..دلم برای استاد تنگ شده بود.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
گاهی قلب انسان گره می خورد
گره می خورد به یک حس نا آرام و نامأنوس كه خيلي هم با آدم خودماني نيست
گره مي خورد به سئوالي كه جوابش را مي داند اما نمي خواهد قبول كند
گره مي خورد به يك امتحان سخت
گره مي خورد تا باور كند در هر حال به ياري او محتاج است.
پي نوشت:
اين روزها را با اين حس دنبال مي كنم كه، حواسش به ما هست آيا؟
و با خود زمزمه مي كنم:
خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد، ديو چو بيرون رود فرشته در آيد!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو