
سلام استاد
یادت هست آن موقعها هم مرا از دور تحویل می گرفتی؟
حتی وقتی میدانستم شعر مرا انتخاب کرده ای تا بخوانم..
نشستی آن جلو و زل زدی به روبرو و من با صدای لرزان شعر خواندم:
آسمان می غرد
ابرها دلگیرند
توی سقاخانه
شمعها می میرند..
چیستا را فرستادی تا قبل خواندن شعر مرا درست تر کند ..
بعد هم یادم نیست چطور گذشت ..فقط یادم هست که خیلی کوچک بودم.یا این طور به نظر رسید که کوچکم
بس که شما بزرگ بودی..
.. هنوز نگاه نافذ شما را به خاطر دارم و این که در شماره صد سروش نوجوان بازهم یکی دیگر از شعرهایم را با کمی اصلاح چاپ کرده بودید.. آن هم در شماره ای که آرزوی همه بچه ها بود تویش جا داشته باشند.
میدانید برای من چقدر مهم بود؟
....هنوز شعرم را یادم هست :
دوباره روز .. دوباره هفته ماه.. دوباره سال
و من چقدر زود بزرگ میشوم.
...
من بزرگ شدم و نتوانستم محض رضای خدا یک بار هم بیایم سر درس شما بنشینم..
اندوهش هنوز هم که هنوز است با من است.
حالا منم و آینه های ناگهان و دستور زبان عشقی که نمیدانم از کدام طرف بخوانمش..
از انتهای رفتن .. یا از ابتدای پریدن.؟
دلم برایت عجیب تنگ شده استاد.
کاش دوباره مرا تحویل می گرفتی ..
حتی از دور.
از خیلی خیلی دور.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
عزیز من غریب و ماه در محاق است

او هست اگر چه غریب
مادر اگر بود می گفت: بمیرم الهی برای دلش.
هوا سرد شده..سردتر از همیشه..
ین چند صباح پایانی عمر فقط منتظرم .
این روزها خدا در حال غربال کردن و انتخاب و وجین کردن است.
خدای مهربانی که مدتهاست روی خوشش را از ما نگرفته ، این روزها اما روی پیشانی ماهش خط اخم نشسته و تیز نگاهمان میکند.
زندگی را که مرور میکنم میبینم هر کسی برای دست یافتن به بالی که گم کرده بهایی داده.
به قول استاد: بهشت را به بها میدهند نه به بهانه..
........
این روزها دعا می کنم خدا ما را توی غربالش نگه دارد و نفرستد قاطی باقالی ها.(بهتر بود چه بگوبم؟)
این روزها ماه در محاق است.
این هفته باید سری به قطعه 44 بهشت زهرا بزنم.
این روزها سخت به دوستانم که در سینه کش قطعه شهدای بهشت زهرا خفته اند محتاجم.
منتظرم هستند...مدتهاست.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
روزتون مبارک..
ماه اگر تو پیشونی شما نشسته باشه تعجب نمی کنم
فقط یادتون نره ماهی رو که نشسته و ..
راز زندگی همین ندیدنیهائیه که هست..
قشنگی همه دنیای ما به وجود لطافت منتشریه که میشه از دستش داد و میشه حفظش کرد
چه عیبی داره همونطوری باشه که خدا پسندیده ..
لطف خدا اگه در اینه که مستوره بیافرینه و شما رو این طوری مثل شبنم صبح لطیف و گذرا بپسنده
حکمتی داره که کم کم درک میشه..
برای برگ گل دور بودن از خارو خاشاک و باد و بوران .. عین مرحمته..
حسودی نمی کنم اما ...فکر می کنم .بد نبود اگه ما رو هم لطیف تحویل می گرفتن..
ته همه این حرفها اینه که روز تون مبارک.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

سلام رفیق شفیق من
هر چند وقت یک بار می آیم میروم روی اعصابت..
ببخش.. به این بهانه تحمل کن که خیل وقت است از گل سرخ خبری ندارم.
سنگ که نیستم.؟ هستم؟
یک لحظه دلم تنگ شد . دلم تنگ شد برای این که بگویم یادم هست خیلی دوستت دارم.
یادم هست خیلی دوستم داری.
فقط همین. !
حالا می گویند تو همه جا هستی .. ولی من همه اش آن بالاها دنبالت میگردم..
این طوری گمانم سرم به شهاب سنگ بخورد .. ولی ملالی نیست.
این محبت لایتناهی را بچسبم بس است.
این حرفهای صد تا یک غاز هر چند وقت یک بارم را جدی نگیر..فقط بخندو بگذر..
از آن ریزه های محبتت ، از آن اعماق غیر قابل دست یافتنی آسمان ، از آنها برایم کنار بگذار..
میدانم که دستت خالی نیست. هیچ وقت دستت خالی نمیشود..
قلک دل من به جرینگ جرینگ همان سکه ها احتیاج مبرم دارد.
میدانم ،نه توی مرامت نیست.
نیست که این همه روی مرا زیاد کرده ..
با این همه ...
نمیدانم کی نوبت من و گل سرخ میشود؟!
تو میدانی؟!
...
همچنان مهربانی کن. همچنان.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
ما رو به رفاقت قبول داری یانه؟
کم کم دارم شک می کنم که ما رو به رفاقت قبول داری یا نه؟
کم کم که عادت می کنم به سکوتی ناخواسته و چشمانم به نقطه ای دور که نمیدونم کجاست خیره میشه ..
این نگرانی ها رو جدی بگیرم یانه؟ این حس مرموز و ناخوشایند نمیدونم برای چی رو ..؟
رفتم سر مزار عیوق و با هم حرف زدیم..
برای امام از دور سر تکون دادم..
یادت نره من عشق آبم .. عشق بارون.. عشق ستاره ها ..؟!
یادت نره دارم روی بالهای تنبلم کار میکنم..؟
یادت نره رفیقتو ..!
از این جا نه میتونم برات کامنت بزارم نه اس ام اس بزنم و نه دست تکون بدم..
از این جا فقط یه پر برات میفرستم..
یادگار عهد قدیمه ...تا یادت بیاره منو..
دلخور نیستم.. فقط مدتیه حرفی برای گفتن ندارم..
تو این هیر و ویر گاهی شعر سری به من میزنه و بی صدا میره..
سکوت .. نه! بد نیست.. فقط هنوز بهش عادت نکردم.
..
گاهی زمزمه می کنم:
..امروز چشمانم تو را میجست
...احساس کردم جای تو خالی است
..احساس کردم میدهم از دست
..در چشمهایم موج نورت را.!
و..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

شب آخر ماه مبارک بود ..
حرف داشت دلم
حرف بسیار .. با همه آنانها که دور میشوند
..و شعر چون اندوه سیالی در من رویید
همه رنج این روزها
.......
دوباره پای دلم در عقوبتی گیر است
و با تمام کلاغان شهر درگیر است
چقدر در خودم این روزها قدم زده ام
نمیرسم به چرایی آن چه تقدیر است
اگر چه از کفم این روزها دلم نرفت اما
تمام ترس من از انتهای تفسیر است
کدام دست بلا می برد تو را که گم کُنَدَت
و این فرو شدنت از کدام تقصیر است؟
خدا نبود؟ خدا نیست؟ خدا کجاست بگو؟
بگو رها کُنَدَت از هر آنچه زنجیر است
خدا نخواست.! تو خواستی که تا ابد بروی
و روبروی تو شامی عجیب دلگیر است
و لحظه لحظه از این خانواده دور شدی
عزا برای تو امروز..اندکی دیر است.
......
خدا را دیدم
وقتی در سحرگاه
کودکان
در آغوش مادران
می گفتند:
یا اهل الکبریاء والعظمه!!
مهربان بود.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

سلام
یه کم زود نرسیدی؟! ببخش ولی من هنوز آماده نیستم.
نیستم که دارم مثل مرغ پرکنده بالا پایین میپرم.. نیستم که دلم صم و بکم و.. ! تو خودش جمع شده و خبری ازش نیست.
خبر داشتم داری میای اما نشد که حاضر بشم.. اووه ..!!اونقدر مسئله برای حل کردن دارم که به تو نرسیدن یادم رفت.
حالا هم یه دلشوره عجیب و غریب اومده نشسته ور دل من و زل زده تو چشام که .. نمیرسی.!
نه! من شده دقیفه نود هم خودمو میرسونم.. فقط یه کم التفات بیشتر از جانب شما لازمه..مساعده..دست کمک..یه چیزی توی مایه های مراعات حال و کردن.
به جان خودم از سر بیخبری نبود.. نگو تو این هجده روزه گذشته کدوم ...بودم.
نپرس !
داشتم میاومدم. سرعتم پایینه قبول ولی .. به هر حال تو راه بودم...
لطفا این بار هم ما رو به جا بیارین و تو جمع خودتون راه بدین.و اگر اشکالی نداره از سهم من کم نکنین.
سهم من از همه سال.. همه عمر .. همه تاریخ..همه دو عالم.
همه محبتی که داره تقسیم میشه و من شاید به ته صفش هم نرسم.
من به این محبت گنگ ،لطیف و رازگونه احتیاج دارم.به هرم گرمایی که مثل نسیم روی دلها میشینه و مثل اشک از ناودن چشمها پایین میریزه.
.....
به همون چند روز معما قسم ..
هاااااه.
این طوری به من نگاه نکن!.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
یکی این جا هست که تو را دوست دارد

نامه ای که سی و یک سال است نمیداند باید به کجا برود؟
نامه در راه مانده..برای مرد گم شده ،مرد ربوده شده.. در معرض نامردی نامردان قرار گرفته..
مرد تنهای سالهای سخت..مرد هنوز معلوم نیست شهید یا..نمیدانم چه؟!!دلم می گوید زنده ای هنوز.!
دنیا اگر همه حیثیتش را بگذارد نمیتواند به این سوال پاسخ بدهد که چرا ظرفیت پذیرش انسانیت برایش مشکل است؟
می توانی اهل قم باشی ولی بروی لبنان و زنان و کودکان بی پناه و مردان مردانگی فراموش کرده را سامان بدهی و یک ملت انقلابی در جهان خموده عرب بسازی..و امروز یک سید حسن داشته باشند که به شجاعتش بنازند.
میتوانی شیعه و سنی و مارونی و مسیحی را زیر پرچم اراده و ایمان انسانی خودت جمع کنی تا به احترام انسانیت منتشرتو قیام کنند
می توانی آن قدر مرد باشی که همه نامردها از شدت حقارت دنبال کشتنت باشندتا با عبور مسیح وارت تحقیر نشوند
آن قدر مرد بودی که در مظلومانه ترین شکل ممکن تو را به نام مهمان ربودند و روی کریه شان رابه ننگ مهمان کشی آلودند(اگر چه اسلام با مهمان کشی نامردان نا آشنا نیست)
کجایی پسر فاطمه(س)؟ .. یادت میکنم.
هنوز خیابانهای جنوب لبنان را عکس های زیبای تو آذین میکنند.
یادت میکنم و از این که هم میهن تو هستم احساس شعف غریبی دارم.
نمیدانم از کجا نامه در سیلان مانده مرا می خوانی ؟ من در حوالی آخرین قمر کهکشانی زندگی میکنم.
اگر مسیرت خورد آدرس خانه من یادت بماند.یادت بماند یکی این جا هست که تو را دوست دارد.تو را .. نگاه تو را .. تبسم تو را .. اراده تو را.. صبوری تو را .. و راه بینهایت آشنای تو را.. من که هیچ
" سید حسن نصرالله میگفت بچه که بوده کلی با عکس تو انگیزه میگرفته که یک روز لباس تو را بپوشد و بشود امام موسی صدر.. "
کجایی سید ..؟ دور.؟!.نزدیک..؟!
کجا؟!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

نگاهم دنبالش میکند میرود و با عجله از عرض خیابان و لابه لای ماشینها میگذرد و از کنار پیرمرد هم ، ماشینها هم چنان می گذرند.
یاد پدرم می افتم و میروم به سمت پیرمرد،دستش را می گیرم و با هم از خیابان رد میشویم.
نمیتواند به سرعت قدم بردارد ماشینها اما صبور نیستند. آن سوی خیابان تشکر آرامی بر لبانش مینشیندمی خواهم راه رفته را برگردم،در میان همه بوق های ممتد و نگاههای خشن و عصبی که از پشت شیشه ماشینها برای رسیدن به مقصدی که تمام نمیشود احتمالاحاضر هستند مرا پای چهار چرخ ماشین قربانی کنند.
با دست روی کاپوت پرایدی مشکی که کم مانده کفشها و پایم را له کند می کوبم و به دو از خیابان رد میشوم.
صدای بوق ممتد ماشینها هنوز توی گوشم است و نگاه ناراضی راننده ماشین پراید همین طور توی قاب ذهنم نشسته است.
"" کجا خوانده بودمش؟!"این همه دوری را..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

کمی روابطمون کدر شده بود.خیلی با خودم کلنجار رفتم که بکن و برو..
نتونستم.
دلم نیومد.. دیدم اونقدر محاسن و زیبایی در وجودش هست که منو به خودش علاقمند کرده .
تازه اونقدر در من ایراد و مسئله هست که احتمال به دست اوردن چنین دوستی برام سخت باشه ..
از همه سخت تر اون سابقه چند ساله رفاقت چی؟
زمان و که نمیشه به عقب هل داد..
یه پیام کوتاه بابت عید براش فرستادم.. چند دقیقه بعد زنگ زد و نیم ساعت با هم از همه چیز و همه جا حرف زدیم.شادی غریبی بعد اون گفتگوی ساده احساس کردم. حس کردم از خودم و تصمیم خودم راضی هستم.
مثل این بود که یه پنجره روشن به روم باز شد.
کمی مکث و یه کم به رو نیوردن عیب و ایراد جزئی کارگشاست.
البته بهتره که حل بشه و ما فرصت بدیم.
دل به دل راه داره..راهشم همین پنجره هاست. که گاهی حواسمون نیست که داره یواش یواش بسته میشه.
حس قدرشناسی از این تصمیم که به دلم افتاد.. علاوه بر فسفری که جهت این حرکت یه کم سخت سوزوندم
باعث شد طی این نوشته از رب لطیف شکر گزاری کنم.
سپاس فراوان معبود مهربان حواس جمع من.!!
....
این هم یک قیافه خاص برای زمانهای خاص که احتیاج به دعاهای خاص هست.
با تشکر مجدد.شازده کوچولوی شماکه حوالی آخرین قمر کهکشانی زندگی میکنه.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو