تبليغاتX
شازده کوچولو

و خدايي که در اين نزديکي است ... لاي اين شب‌بوها .... پاي آن کاج بلند .... روي آگاهي آب .... روي قانون گياه .... من مسلمانم .... قبله‌ام يک گل سرخ ..... جانمازم چشمه .... مهرم نور .... دشت سجاده من .... من وضو با تپش پنجره‌ها مي‌گيرم .... در نمازم جريان دارد ماه .... جريان دارد طيف .... سنگ از پشت نمازم پيداست .... همه ذرات نمازم متبلور شده است …من نمازم را وقتي مي‌خوانم .... که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو .... من نمازم را پي «تکبيره الاحرام» علف مي‌خوانم .... پي‌ «قدقامت» موج .... کعبه‌ام بر لب آب ..... کعبه‌ام زيراقاقي‌هاست .... کعبه‌ام مثل نسيم، مي‌رود باغ به باغ .... مي‌رود شهر به شهر ... «حجرالاسود» من روشني باغچه‌ است .... زندگي رسم خوشايندي است .... زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ... پرشي دارد اندازه عشق... زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.. زندگي جذبه دستي است كه مي‌چيند....زندگي تجربه شب پره در تاريکي است … زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد…

او را دیدم که بود.

88/04/09 4:20 بعد از ظهر

 
کم کم دارد قلق زندگی دستم می آید

کم کم که این موهای سیاه سپید می شود و به خاک نزدیک تر میشوم.

کم کم دارم تبدیل میشوم به روز و شب که گاهی ابری باشم و گاهی آفتابی

کم کم بهار و تابستان و پاییز و زمستانم یکی می شود.

همه اینها که اتفاق می افتد کم کمک پیش می آید طوری که ناگهان می بینم .. آه! من چقدر شبیه فلانی شده ام که همه اش می گفتم این چرا این جوریست؟

این جوری یعنی جوری که معلوم نیست.

کم کم خدا دارد خودش را به من نشان میدهد. دیگر نخواسته ام که ببینمش ولی خودش دارد رخ نشان می دهد.

کم کم دارم احساس گنگ بودن را از دست می دهم و معلوم میشوم.

حالا تا آن نقطه نمیدانم کجا که همه اش دنبالش بودم راهی نمانده . هنوز هم نمی دانم کجاست اما بودنش را میدانم که هست.

این هم کم کم به دست آمده. این روزها خدا را دیدم. که از همه جهات دارد خودش را رو می کند.

خدا یی که چشم مرا باز نگه داشت تا ببینم و به یاد بسپارم. خدای عبرت.

خدایی که نور دانایی اش را به من بخشید تا گم نکنم.

خدا خودش را نشان داد. با قهرش با علمش. با جبروتش با شکست ناپذیریش.

خدا مرا کمی تنها گذاشت تا درک کنم.کمی در خودم فرو رفتم و او رادیدم که بود.

خدا بود. خدا هست. خدا می داند. خدا می بیند. خدا میشنود. خدا معلوم است.

التهاب مرا فرو نشاند اما هنوز ته قلبم .. جایی که خودم هم نمی دانم کجاست این التهاب فرو ننشسته.

می ترسم از این که مرا هم رها کند. مثل آنها که رهایشان کرد و گم شدند.

استغفرالله الذی لا اله الا هو ، وحده لا شریک له و اتوب الیه...

ذکر گفتن را تازه یاد گرفته ام.

کم کمک ..

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


همان حس نامعلوم.

88/03/16 4:34 بعد از ظهر

این روزها حس مرموزی در من در حال جان گرفتن است.

حسی که نه آسمان را می فهمد نه ماه را و نه حتی درختها را ...
حس تلخی است.

این روزها در حال امتحان کردن خودم هستم 
و همه آنچه که به آن فکر میکنم و باور داشتم در من رشد یافته است.

این روزها ساکت تر از گذشته شده ام.

آرامم اما در من همان حس نامعلوم در جریان است.

این روزها هر جا بروم همین تلخی را با خود می برم.

به کسی نزدیک نمی شوم.

از کنار همه می گذرم. در حالی که میدانم باید آنان را از این حال و هوای غریب دور نگاه دارم.

این روزها همه جا دیر می رسم و ذهنم از همه چیز پر است.مملو از همه چیز .

گویی در انتظار همه چشمها و قلبهای آرام دقیقه هایم سپری میشوند. 

تنها.. سپری میشوند.

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


این روزها..

88/03/10 9:54 قبل از ظهر

بی تو .. چه سخت می گذرد روزگار من....

 ......


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


او این را می خواهد..

88/02/30 3:32 بعد از ظهر


منتظرت بودم..

باد میوزید.. و گرده های گلها و درختها همه جا چرخان و رقصان

...

راهم را گرفتم که بروم..

نیامده بودی..

اما اهمیتی نداشت..

گفتگوی روشنی با بید داشتم و تبریزی کشیده و بلند کنار آن..

اهمیت ندارد که تو نمی توانی درختها را ببینی .. وقتی سخن می گویند..

یا نجوای آب جوی را بشنوی..

یا حتی دست لطیف باد را که روی گونه ات کشیده میشود..

.... اینها در حال تجربه مکرر مهر ورزیدن هستند..

در حالی که تو نمیدانی کجایی...

...و از گل سرخ خبری هست یانه..

اینها بدون تو جریان دارند..

این روزهای پر هیاهوی عاشقانه و آرام

آخر...
 او این را می خواهد.
........

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


آیا تو گم شده منی؟!

88/02/22 11:31 قبل از ظهر


نماز ظهر را تهران خواندیم و نماز مغرب را نجف.

هنوز هم خیال می کنم خیال بوده.  این که شبها روبروی ایوان می نشستم و مدتها به فضای ملکوتی پیرامون آن با حرکت باد در بین پرچم های سبز خیره میشدم.

رفتن ما با همان کشتار پر سرو صدا همراه بود.. از نگرانی لغو آن توسط اطرافیان  با کسی حرفی نزدم و تقریبا با کسی خداحافظی نکردم. وصیتنامه ام را نوشتم و رفتم.

از بین یک کاروان 40 نفر ویزای ما 5 نفر آمده بود و خانواده ی 5 نفره دیگر..

بی توجه به همه حرفها و حدیثها بار سفر را بستیم..

عجیبا غریبا بود..

شش روز مهمان نجف بودیم و یک روز کاظمین و سامراء سه روز هم کربلا..

کاروانسالار می گفت..اول نجف که دار الولایه است و مقام ولایت دارد بعد کربلا..و در این بین روی بال پرنده ها به سمت حرمین شریفین میرویم که در غربت جهل بشر آبروی زمینند..در استتار  تانکها و زره پوشها و لباسهای نظامی...

 در کربلا شیرینی  و گوشت نخورید.. خنده و شادی بسیار نداشته باشید.. زیاد در حرم نمانید.. بگذارید حزنتان باقی باشد. این جا با همه جا فرق می کند باید آداب را رعایت کنید... کاروان سالار نمیدانست چقدر متوجه میشویم..

من فقط می رفتم توی حیاط مسقف حرم و به گنبد طلایی و پرچم سرخ آن نگاه میکردم.

از سامراء چیزی جز بغض در گلویم نمانده و عطر مانوس سردابی که مرا به او نزدیک می کرد. و حزن جانسوز ضریحی شکسته...

زن عربی  تو ی کاظمین با تمسخر گفت چند نفرتان را کشتند؟ ...ما هم گفتیم..اگر هدف نیامدن محبین  است،  هیچ کداممان را ..

......

هنوز هم خیال می کنم خیال بوده.. این رفتن آرام و بازگشتن آرام تر در دل این همه هیاهو...

این روزها احساس خاص و غریبی دارم..

انگار سری به بهشت زده ام و دنیا چون قفس برایم تنگی می کند..

نفس سخت می آید ومی رود..

این روزها تنها هستم . در کنار دیگران هم .. تنهایی را در گوشت و پوست و جانم حس می کنم.

دلتنگی عمیقی برای پرچم های سبز و  سرخ حس می کنم.

 

روح نا آرامم نیمه شبها مرا از خواب عمیق  بیدار می کند.. رو به تاریکی می نشینم و در سکوت فرو می روم.

این روزها حوصله ام تنگ شده.. می گریزم.. هر جا که باشم در خلسه نبودن هستم. انگار زمان در من متوقف شده. می رود و می آید. بی سلام.. بی خداحافظی.. لبخند همیشگی ام را گم کرده ام.. چشمانم چیزی را نمی بیند.. نه خودم و نه دیگران را..

 

تنها درختها .. و ابر ...و نسیمی  که در این مجال میوزد مرا یادآوری می کنند.

باید راه بروم . ساعتها.. با درختها و زمین.. با ابر .. با نسیم..

من کجا بودم؟چرا بودم؟حالا چه کنم؟

با حس غریب نبودن..!!

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو



این را یکی از دوستانم که گاه گاهی یادش می افتد من هم زنده هستم برایم فرستاده:

هدیه به دیدگان بینا! حسد خانه ایست در تمامی انسانها با وسعت های گوناگون.

بار اول که خواندم گفتم:

چقدر عمیق!

بار دوم که خواندم گره ابروهایم در هم رفت که حالا چرا برای من فرستاده ؟ ...حسد؟!

بار سوم که خواندم دیدم نه! آن قدر جمله عجیبی است که دلم می خواهد برای دوستانم بفرستم.

بار چهارم که خواندمش دستم رفت روی دکمه پیام کوتاه و شماره یک دوست چندین ساله را انتخاب کردم و ..

نفرستادم...

به نظرم رسید که ممکن است به دل بگیرد..

ممکن است.!!

.. کمی فکر کردم و به این نکته رسیدم که تا به حال با این اندیشه های استرلیزه شده و به کسی برنخورنده چقدر ممکن است از خلوص قلب و نیات فاصله گرفته باشم.؟

آخرش نفرستادم.

نشد..

هر چه کردم...!!!

اندازه فاصله ها کمی دستم آمد.

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


سلامهای ایستاده..!

88/01/22 0:49 قبل از ظهر

غذای حضرتی توی دستم بود..بوی قیمه حتی با گذاشتن چند تا نون و کشیدن نایلون دور ظرف تو هوا حس میشد..

گفته بودند راس ده شب شروع میشه و ساعت ۱۱ شب تموم میشه.

ساعت ده و نیم بود و من هنوز تو خیابون بودم.

-ببخشید مسجد اعظم کجاست؟

دو تا خادم نشسته بودند.. نگاهم ناخودآگاه رفت سمت دست یکی از اونها..

یه لیوان چایی گرفت طرفم و در حالی که به سمت مسجد اشاره می کرد گفت: بگیر مال حرمه..

چایی رو گرفتم و گیج نگاهش کردم..

توی دکه کوچولوی دم در یه سینی کوچیک بود با چند تا لیوان پلاستیکی چایی..

نمی دونم سهم کدومشون نصیبم شد.

وسط حیاط ایستادم و چایی رو که طعم دارچین میداد سرکشیدم.

و با زهم دویدم.

چند تا خانم و آقا تو راهرو مانندی نشسته بودند

ـ ببخشین مسجد..؟

کفشامو از پا در آوردم..

..نزدیک در نشستم.. هنوز شروع نشده بود..

جمعیت زیادی بودند با این همه سکوت خاصی حاکم بود.. چند دقیقه بعد شروع شد..

کتاب و با عجله باز کردم شناخت زیادی نداشتم سرم و پایین آوردم و شروع کردم خوندن که دیدم همه ایستادند..

یعنی چی ؟باید بایستیم؟

بلند شدم و با بقیه خوندم..

چند تا سلام نسبتا بلند بود ..

چند تا سلام ساده که با اون سلامها زیارت شروع میشد .

ملت با صدای بلند گریه می کردندو دم گرفته بودند و من گنگ و مات زده سلامها رو تکرار می کردم..

....
یک عده  بی ادعای نا آشنا .. آخرای شب کنج این مسجد عجیب نشسته بودند و زیارت جامعه میخوندند. با چه حس غریب و تکون دهنده ای..

از اون مراسم عجیب .. بعد از اون سلامهای ایستاده به نیت امام غایب...

... انگار من نیستم.

از حرم تا خونه.. تمام راه و بعد از اون همه کشفیات  توی فکر رفتم.
به نظرم میرسه خیلی آدم ساده ای هستم.
ساده هستم که خیال می کنم  هستم.
ساده هستم که فکر می کنم این جون کندن های بی حساب و کتاب ما هم یه جایی می رسه..
اینهایی که من دیدم..خیلی پیش تر از اون هستند که بشه بهشون رسید.

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


از یک قبیله!؟

88/01/19 12:52 بعد از ظهر


برایم پیام فرستاده بودی که برات تفال بزنم..

پیامت دیر به دستم رسید ..

آخرای شب بود .. وضو گرفتم و سری به دیوان زدم.

این جا چه خبر است؟
...

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار.. کس را وقوف نیست که انجام کار چیست"

پیوند عمر بسته به موئیست هوش دار... غمخوار خویش باش غم روزگار چیست"

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند ...ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست"

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست...معنی عفو ورحمت آمرزگار چیست"

...

 و آرام اشک می ریزم..

این روزها با همه رنجی که می برم و اشکی که فرو می خورم نمی توانم ادعا کنم او که مهربانترین است در کنار من نیست..

تفالت را برایت فرستادم.. در حالی که مطمئن نبودم روی سخن با من است یا با تو..

این طوری هاست.. این طوری هاست ..

خیلی ساده و صریح.. با همه گشاده رویی..

با همه تلخی قابل درک و تحمل کردنی..

............

چه بگویم..جز سپاس.در حالی که در حیاط خلوت روحم باران می بارد..

نم نم.....و بوی خاک باران خورده و علف ..

...همه جا هستی..

 

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


ای کبوتری که می روی...

88/01/11 2:23 بعد از ظهر

حرفهای بی جهت نگفته ام

در دلم دخیل بسته اند..

از تمام لحظه های این سکوت خسته اند

مثل زخم های کهنه ای که باز می شوند

از صمیم قلب سرشکسته اند

کاش میشد از میان راه هم ُجاده ای به سمت آسمان کشید

رنگ بی ملال ماه را گرفت ُطعم مهربانی تو را چشید

گرم و تازه می شود گمان کنمُ لحن سرد حرفهای من

خنده را دوباره زنده می کندُ در تمام لحظه های من

این اجابت قریب را ُسخت منتظر نشسته ام

از تمام لحظه های سردُ از سکوت تلخ خسته ام

ای کبوتری که می رویُ از حصار این ملال پر غبار

با درختها بگو چه می کند ُ با دل شکسته زخم انتظار

کنج باورم نشسته امُ با تمام خاطرات دور

از نگاه من عبور می کنندُ لحظه های خسته صبور

وقت رفتن است ُ مثل اشکها

غنچه های بغض من شکفته اند

در حریم جاری سکوت  ُرنج خویش را نهفته اند

با همین بهار سرزدهُ با همین طلوع می روم

زیر چشم ماه آفتابُ چون ستاره ناپدید می شوم

...

ای تویی که می رسی ز راهُ تا غروب منتظر نمان

قطره اشکی نثار کنُ در سکوت فاتحه بخوان

گرچه حرفها هنوز هم ُ
در دلم دخیل بسته است

قسمتت نبود بشنویُ
عهد بین ما گسسته است.

...................شازده کوچولو

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


ردی از خودت برایم بگذار

88/01/03 11:24 بعد از ظهر

سلام گل سرخی که قرار است  پیدا نشوی.
این نامه را بعد از مدتها برایت می نویسم.
آدرس مرا داری. می دانم گاهی سری به ما می زنی اما ردت را هیچ وقت پیدا نمی کنم ..

این قرارتازه من با خودم است.

این که دیگر دنبالت نگردم.

نه دلخور هستم نه نا امید.. نه کمی مردد و نه کمی عصبانی ..
این یک احساس رو به اضمحلال یا یک عشق ته نشین شده یا حتی یک هیجان عاطفی کودکانه نیست..

این یک رویای آبی است که مرا درگیر خود کرده است.

گمانم دارم شاعری را فراموش می کنم . می دانی  ُگاهی  نور را لابه لای درختان گم می کنم.
حتی تازگی ها سنگفرشهای خیابان رو به خانه را عادی عادی طی می کنم.

این به نظر تو که از بالا به من نگاه می کنی معنی ندارد؟

می خواهم اعتراف کنم. اعتراف به این که من بیش از احتیاج به تو ُبه روح لحظات به فکر تو بودن احتیاج دارم.

این خودخواهی نیست؟این که من درگیر حسی ژرف تر از احساسات زلال گذشته شده باشم.

با همه این تجربیات شگفت نوپدید مرا به یادت نگه دار..

حتی در کنار بااوبابها که قول داده اند تو را در کنار ریشه های خود حفظ کنند.

و به ستاره های دنباله دار بسپار که چهره مرا برایت یاد آوری کنند.

من تو را به خاطر دارم.

گل سرخی را که آمده بود برود اما در من ماند.

حالا نگران نباش. همه اینها را گفتم که بدانی با تو روراست تر از خودم هستم.

روراست تر از دیروز و امروز و فردا..

درک می کنی؟
درک صداقت کودکانه ای که بسیار دوستش دارم.با همه زحماتی که به من میدهد.

.. این بار اگر آمدی خوشحال می شوم ردی از خودت برایم بگذاری.

خیلی خوشحال می شوم.مثل خوشحالی کودکانه یک پروانه.

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو