به رودخونه های فصلی شهر نه ٬! رودخونه های روزهای بارونی شهر نگاه می کردم
به نظر می رسید دل و روده جوبای کثیف خیابون از این همه پاکی به هم خورده
و همه ناپاکیشونو تو خیابون زیر پای من و تو بالا اوردن
نمی دونستم باید پامو کجا بزارم تا خیالم راحت باشه که نه
به من چیزی از این کثافات نپاشیده
ولی ..ساده لوحی محض بود که خیال کنم تمییز می مونم
تو این خیابونای آلوده
تنها خوبیش این بود که می فهمیدی و می دونستی جایی که پاتو می ذاری تمییز نیست
به خونه که رسیدم دلم نیومد با همون آلودگی برم تو
دم در پاهامو شستم و دمپایی پوشیدم
..
صدای نم نمش هنوز می یاد
...
اما .. چه جوریه که بارون پاک
با لجن جوب قاطی می شه و نمیشه از هم تمیزشون داد ؟
کدوم به کدومه ؟
تنها میدونی یه قطره بوده که تا یه لحظه پیش خالص بوده و حالا
اونم ناپاکه!! پر از ناخالصی ..
....
قطره بارونه تلف می شه .. به راحتی .. مثل زندگی خیلیا که ...اومده بودن تا به دردی بخورن!....
...
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
روی همان نیمکت همیشگی و با همان سر و صدای بی امان گنجشکها
دم غروبی و وقت دلتنگی ..
ما عاشق زنده دلی پرنده ها بودیم تا یادمان برود که چقدر غمگینیم
ناراحت نبودیم
غم ما جنس دیگری داشت
جنس غم دم سحر و غروب قشنگ بود.!
در آن هوای غریب و مثل مه رقیق
تو می گفتی اینها شاید می گویند :
سبوح قدوس ..
و من می گفتم نه اینها می گویند : سبحان الله..
درک ما در آن روزها همین قدر بود
بعد ها تو رفتی من ماندم و گنجشکهایی که
دیگر نمی دانستم چه می گویند
دیگر پای درخت انجیر نمی روم اما
سر و صدای گنجشکها همیشه با من است
مثل یک آواز عاشقانه یک خاطره عمیق و شور انگیز!
روبروی پنجره نشسته ام
و از پشت پرده زلال اشک نگاهت می کنم
زیر سایه درخت انجیر نشسته ای
و دامنت پر از سیب های سرخ است
گنجشکها روی شانه ات نشسته اند و ..
....
..سبحان الله.!
امروز خانه ..
چه بوی عطری می دهد ..
....
عطر سیب..!
![]()
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
می شه باور نکرد که تو این همه درد و مرض و کشت و کشتار
دل و دماغ خندیدن هم هست .!
ولی هست .
زندگی روی قشنگشو به همه نشون نمیده
سرتو بگیر بالا و به آسمون نگاه کن تا بفهمی
از پله های ستاره ها بالا رفتن
و به قول یه دوست ۱ روی ماه خدا رو بوسیدن
خیلی هم سخت نیست !
تو راه بیفت..
... ستاره ها رو دست می برنت.!
![]()
(۱) مصطفی مستور
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه کرد
مرد مهربان از این هوای سرد
خسته بود
درد را بهانه کرد
..
آه آه آه آه !
باز هم صدای زنگ و بغض تلخ صبحگاه
- ای دریغ آن که رفت ..
- ای دریغ ما دریغ مهر و ماه
دوستان نیمه راه
..
رود رود رود رود
رود گریه جماعت کبود
در فراق آن که رفت
در عزای آن که بود
(( دیر مانده ام در این سرا ..)) ولی شما عزیز
(( ناگهان چقدر زود ...)).!
شعری از زوربی نصر آباد در رثای قیصر امین پور))
((... دیر می شود..))
تو ضلع سوم آن جمع بودی تو و سلمان و سید حسن
سلمان چه زود رفت !
سید حسن مدتی بعدتر
و او هم چه زود رفت!
تا تو به ماندن راضی نباشی
استاد
ناگهان چقدر زود عزم رفتن کردی ..
امروز تو با سلمان هراتی و سید حسن حسینی هستی
و ما بی تو
و با خود می گوئیم
قیصر ..!
چه زود رفت..!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
منم میتونم یه دعا بکنم ؟
بعد بدون این که منتظر جواب بمونه چشماشو بست و دعا کرد
...
دختر کوچولو صندلی شو برد کنار پنجره
به آسمون شب نگاه کرد
و از ستاره پر نوری که کنج شرقی آسمون نشسته بود پرسید:
از خدا درباره این که منم یه ستاره بشم سئوال کردی؟
ستاره چشمکی زد و نورش به زمین رسید .
دخترک پرید رو لبه پنجره
مثل پر سبک شده بود
دستشو به دست ستاره داد و
تو آسمون بال کشید ...
.....
پرستارا دویدن تو اتاق
صدای سوت ممتد دستگاه بخشو پر کرد
...
صورتش از اندوه کبود شده بود ..
روپوش روی صورت بچه رو کنار زد و صورتشو گذاشت رو صورتش
صدای گریه جانسوز مادر بیمارستانو پر کرد .
....
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
موجاي دريا شد آروم
تو رو به ساحل اومدي
بغضي نشست توي گلوم
همون دم بود
غربت دنيا شد نصيبم
به لب گل كرد
ناله هاي امن يجيبم
....
سلام بر دل تشنه ات مولا!![]()
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو