.....
ای دل! تو چه می كنی؟
می مانی یا می روی؟
داد از آن اختیار كه تو را از حسین جدا كند !
این چه اختیاری است كه برای روی آوردن بدان باید پشت به اراده حق نهاد ؟
ای دل! نیك بنگر تا قلاّده دنیا را برگردنشان ببینی و سررشته قلاّده را ، كه در دست شیطان است آنان می انگارند كه این راه را به اختیار خویش می روند ، غافل كه شیطان اصحاب دنیا را با همان غرایزی كه در نفس خویش دارند می فریبد.
…
این سیاره سرگردان حُر است كه در مدار كهكشانی اش با شمس وجود حسین اقتران می یابد و لاجرم ، جاذبه عشق او را به مدار یار می كشاند و تو ،
ای آن كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اكنون ، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبه بشریت ، پای به سیاره زمین نهاده ای ، نومید مشو ، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنه خون توست و انتظار می كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان ، خود را به قافله سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی...
یاران! شتاب كنید ، قافله در راه است.
بر گرفته از دست نوشته هاي شهيد(سيد مرتضي آويني)
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
شيطان حكومت خويش را بر ضعفها و ترسها و عادات ما بنا كرده است، و اگر تو نترسي و از عادات مذموم خويش دست برداري و ضعف خويش را با كمال خليفةاللهي جبران كني، ديگر شياطين را بر تو تسلطي نيست.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
هزارها سال از هبوط آدم بر سیارهی زمین گذشته است و هنوز نبرد فی ما بین حق و باطل بر پهنهی خاك جریان دارد، اگرچه دیگر دیری است كه شب دیجور ظلم از نیمه گذشته است و فجر اول سر رسیده و صبح نزدیك است. این بندگان مخلص خدا طلیعهدار نورند و با دست آنان است كه صبح شكافته میشود و تاریخ به عاقبت كار خویش نزدیك میگردد.
دشمن در پناه آهن است و پنداشته است كه راه ما با آتش بسته میشود و ترسِ مرگ ما را از راه باز میدارد، غافل كه ما پیروان ابراهیم هستیم و آتش بر ما گلستان میشود.
(سید مرتضی آوینی)
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
اى زلف خونفشان توام ليلةالبرات
وقت نماز شب شده، حى علىالصلات
از منظر بلند، ببين صف كشيدهاند
پشت سرت تمامى ذرات كائنات
خود، جارى وضوست، ولى در نماز عشق
از مشكهاى تشنه وضو مىكند، فرات
طوفان خون وزيده، سر كيست در تنور؟
خاك تو نوح حادثه را مىدهد نجات!
بين دو نهر، خضر شهادت به جستجوست
تا آب نوشد از لبت، اى چشمه حيات
ما را حيات لميزلى، جز رخ تو نيست
ما بىتو چشم بسته و ماتيم و در ممات
عشقت نشاند، باز به درياى خون، مرا
وقت است تيغت آورد از خود، برون، مرا
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
اما خودم را کشتم
مثل این بود که صدایی در من خفه می شد
من بودم
قیصر بود
و احمد رضا
ما با هم گفتگو کردیم و گاه آه کشیدیم
هنوز سنگ قبرشان را ندیده ام تا رفتنشان را باور کنم
ولی مثال آدم های فیلم ها که در خیال با دوستانشان حرف می زنند
من در واقعیت آنها را به حرف می گیرم
با دوستانم گریه کردم و اشک هایم را برای روز مبادا ذخیره کردم
یکی باید سنگ قبر مرا تر کند یا نه!؟
می دانم همه می آیند
سید هم می آید
ولی چگونه شرح دهد روزگار فراق را ..
دلی که در گل نشسته است.؟!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو