خوب !
آمدند ودیدندو گفتند و رفتند و باز هم من ماندم و منی که با من غریبه بود !
وعده دیدار می دهی؟
بیمارم می دانم گر چه تو به من یاد داده ای دم بر نیاورم .
اما.. ! چه خبر است؟! کدام سو بروم ؟
کدام راه ؟کدام منزل ؟ کدام سرزمین ؟ کدام خاک ؟ کدام آشیانه را بر گزینم ؟!
تو بگو که مرا در حصار این همه قرار داده ای و از پس پرده می نگری و هیچ حواست نیست که این هم آدم است .
به خودت قسم این هم آدم است !
شاید دلی دارد .. و هنوز نگران همه راهی که رفته و نیافته و همه راهی که نرفته و نمی داند چیست !
کجاست ؟منزل من کجاست ؟در این کویر برهوت جز تو که را دارم و جز پناه تو کدام پناه ؟
شب ها مرا به خواب زیارت که می بری؟ و روزها به من چه رویایی را نشان می دهی که هر روز بر بار دلم اضافه می شود ؟
من موسی کوه طورم ..!
هاجر صحرای عرفات ..!
نوح کشتی طوفان زده ام ..!
یوسف مانده در دل چاه ..!
و می روند که چون مسیح بر صلیبم کشند این راههای هزار توی سیاه .
و در این برزخ دل و جان
تو کدام سوی دلم را گرفته ای؟
از هر طرف که می روم باز هم به تو می رسم .و باز هم .. و باز ..و ..!
آه ..
باز هم تو...!؟
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
تو منظورت از بردن ما چه بود؟
هر چه بود گذشت من مانده ام و سوال ..
تو را دیدن ما را بهانه کردم
نشستم و دیدم و شنیدم وهرچه بود گذشت
تو اما تنها مثل نسیم آمدی و بی صدا از کنار ما گذشتی
می دانی ما چقدر تو را ندیدیم ؟
خجلم ...
خرت و پرت های صندوقچه دلم را خالی کردم
خالی بود .. از اولش هم ..
ببینم نکند منظورت همین بود..؟!
ها...!!
از اولش هم..؟!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
توفان به پا شد اين هيجان را نگاه كن !
امواج بيقراري جان را نگاه كن !
فرخنده باد زلزله در سرزمين روح
اين كوهپارههايِ روان را نگاه كن !
هموار شد زمين و چه آفاق ديدنياست
پيدايي جهانِ نهان را نگاه كن !
اين روحْلرزههاي جهانگستر شگرف
وين انهدام هرچه كران را نگاه كن !
اي روح! بر كرانة من ايستادهاي
زيباترين غروب جهان را نگاه كن
يعني چه ميشود پس از اين؟ هست؟ نيست؟ چيست؟
اين رودخانة نگران را نگاه كن !
شاعر قربان ولی ئی
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
تقسیم نان و نرخ روز یا تقسیم نام ؟
تقسیم عشق نبود ؟
پس چرا همه کسانی را که دوست می دارم در آن روزها می یابم ؟
ساده نگاهتان می کنم و ساده خیال می کنم حتما مرا به یاد می آورید ..
..مرا که نبودم و بودنم هم... چندان نمی ارزید.
هان .. ؟!
طعم گلایه دارد کلامم ؟
طعم میو ه ای کال .. طعم ..
چه طعمی ست که گاه و بی گاه تا عمق دلم را آشوب می کند؟ می سوزاند ..
و مرا تا کمی بعد زنده نگاه می دارد .
حدیث نفس می کنم ؟..
فقط کمی دلم گرفته است .. امام را ببینم ... خوب می شوم!
خوب خوب ..!
قول می دهم
حتما امشب سید به خوابم می آید و تنها نگاهم می کند .
این هم عیادتی ست دیگر..
این روزها .. فقط کمی دلم گرفته است.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
(امام آمد..
)
صبح بیتو
صبح بی تو رنگ بعد از ظهر یک آدینه دارد
بی تو حتی مهربانی حالتی از کینه دارد
بی تو میگویند تعطیل است کار عشق بازی
عشق اما کی خبر از شنبه و آدینه دارد
جغد بر ویرانه میخواند به انکار تو اما
خاک این ویرانهها بویی از آن گنجینه دارد
خواستم از رنجش دوری بگویم، یادم آمد
عشق با آزار خویشاوندی دیرینه دارد
در هوای عاشقان پر میکشد با بیقراری
آن کبوتر چاهی زخمی که او در سینه دارد
ناگهان قفل بزرگ تیرگی را میگشاید
آنکه در دستش کلید شهر پر آیینه دارد
(قیصر امین پور)![]()
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
نشسته بود کنار راه
طوری از گوشه کنار ماشینا رد شده بودم که ندیدمش (مواظب بودم تصادف نکنم )
یاد بابا افتادم
یه کم بزرگتر بود
یه شال انداخته بود رو شونه هاشو با اخم سیگار می کشید
نگاهش کردم .. کم نه ! زیاد ! اون قدر که سنگینی نگاهمو حس کرد
.. خودمو زدم به اون راه و با دو تا نیت دو تا فال حافظ خریدم
هوا سرد بود به مغازه های دور و بر نگاه کردم
دنبال یه لیوان چایی بودم یا یه لیوان شیر کاکائو ..حس گرمی میداد تو اون هوای زمهریر..!
یعنی قبول می کنه ..؟
نه !
جرات نکردم ...
تو دل سیاه شب پای پیاده تا خونه نیم ساعت رفتم و رفتم سرم پایین بود و ..تو خودم غرق بودم
یاد برفایی افتادم که با بچه ها پا روش می ذاشتیم تا زیر پامون قرچ قرچ صدا کنه
برف ..
سرما .. تا سال نو چیزی نمونده تا بهار ..
امروز به خود خاموشم تو آینه نگاه کردم .. ..و یاد مرد و برف و فال افتادم ..
زندگی اگر همین باشه چه قدر غم انگیزه ..
برای من مثل دلنشینی صدای قرچ قرچ برف .. و برای ..؟!
....
خدایا .... منو روشن کن ...
من تا گم شدن فاصله زیادی ندارم ..
مدتهاست .. که ..
منتظرت هستم ..
..!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
وقتي از كنار من گذشتي حس كرم چيزي در من سبز مي شود
زميني تر از آن شده بودم كه صداي بالت را بشنوم
دستت را روي شانه ام گذاشتي و گفتي
مي خواهم سير ببينمت
من اما مدت ها بود كه نگاه نمي كردم
مدتها بود كه نميديدم
تو را هم نديدم .
براي همين نگاهي نديدم كه رازي در آن ببينم
كوري كه شاخ و دم ندارد ..
كور كور است .!
روشندل هم تعارفي ست كه هميشه مرا به خنده مي اندازد
من دل روشني (گمان كنم ) ندارم
حرف اميد و نا اميدي نيست
حرف رو راستي ست
با خودم رودر بايستي ندارم
تو ولي مرا حس كردي چشم ظاهري بينا و باطني كور..
دلت را سوزاندم ..؟!(مي گويند نگاهم مي سوزاند..)
نمي دانم شايد اثر گرماي نگاه تو بود كه مرا سبز كرد
چه عطري دارد سبز شدن ..
حالا ديگران مي گويند :
تو؟! تو از كي برگ شدي كه ما نفهميديم؟ (طعم حسادت و يه كم تعجب را به آن اضافه كن)
راستي من از كي برگ شدم
سبز شدم و..؟!..مرا قابل دانستي..!؟
....نگو اگر نمي خواهي اما ..
...
تو را نديدن را چه كنم ..
پس از اين دل كه بي قرار شد..؟!
...
با اين همه
مي ارزد عشق ..
به اين عالم بي قراري ..!
مي ارزد.!![]()
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
قرار بزرگی داریم
باز هم فرصت دوباره ای برای فریادی دیگر
تا یزیدیان بدانند
مرگ مفهوم کوچکی برای مردمی بزرگ است
به بزرگی امت اسلام
رقص شمشیر با گرگان
به زودی فراموش خواهد شد و فرعونیان در گور
(فردا سلحشوران
مردمی از نسل آرش و مسیح کردستان
در خیابان شریعتی خیابان قبا روبروی دفتر سازمان ملل
گرد هم می آیند تا بگویند :برای کودکان در خون غلتیده غزه
چقدر قراردادهای بشری بی ارزش و حقیرند
و چقدر قانونی که به نام ملتها اما به کام امپریالیسم طرح شود
خونخوارانه ..
شاید سازمان ملل از خواب مرگ بیدار شود .)
قرار ما فردا ۴/۱۱/۸۶ ساعت ۳۰/۹ سازمان ملل خیابان قبا..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
دیشب قرار سوره حشر داشتیم
در اوج کربلای غزه
قلبمان نیاز شدیدی به التیام داشت
یاد جنگ ۳۳ روزه و داستان جوشن صغیری که خواندیم افتادم
پس ار مدتها خدا را در قلبم دیدم
وقتی به یاد شهدای غزه می خواندم:
سَبَّحَ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (1)
هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَابِ مِن دِيَارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ مَا ظَنَنتُمْ
أَن يَخْرُجُوا وَظَنُّوا أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصُونُهُم مِّنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْثُ لَمْ
يَحْتَسِبُوا وَقَذَفَ فِي قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ يُخْرِبُونَ بُيُوتَهُم بِأَيْدِيهِمْ وَأَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ
فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ (2)
وَلَوْلَا أَن كَتَبَ اللَّهُ عَلَيْهِمُ الْجَلَاء لَعَذَّبَهُمْ فِي الدُّنْيَا وَلَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذَابُ النَّارِ (3)
ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ شَاقُّوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ وَمَن يُشَاقِّ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ (4)....
به نام خداوند بخشنده بخشايشگر!
آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، براى خدا تسبيح مىگويد; و او عزيز و حكيم است! (1)
و اگر نه اين بود كه خداوند ترك وطن را بر آنان مقرر داشته بود، آنها را در همين دنيا مجازات مىكرد; و براى آنان در آخرت نيز عذاب آتش است! (3)اين به خاطر آن است كه آنها با خدا و رسولش دشمنى كردند; و هر كس با خدا دشمنى كند (بايد بداند) كه خدا مجازات شديدى دارد! (4)
(سوره حشر آیه ۱ تا ۴)..
تا نبردی دیگر ..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
ای یوسفی که تشنه برون آمدی ز چاه
تو پيش روى و پشت سرت آفتاب و ماه
آن يوسفى كه تشنه برون آمدى ز چاه
جسم تو در عراق و سرت رهسپار شام
برگشتهاى و مىنگرى سوى قتلگاه
امشب، شبىست از همه شبها سياهتر
تنهاتر از هميشهام اى شاه بىسپاه
با طعن نيزهها به اسيرى نمىرويم
تنها اسير چشم شماييم، يك نگاه!
امشب به نوحهخوانىات از هوش رفتهام
از تار واى وايم و از پود آه آه
بگذار شام، جامه شادى به تن كند
شب با غم تو كرده به تن، جامه سياه!
.......
بگذار آبى از عطشت نوشد آفتاب
پيراهن غريب تو را پوشد آفتاب
علیرضا قزوه
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو