.........؟همین.![]()
نشد که عاشق باشم .
اما شد که درک کنم عاشقی می تونه از چه مسیرهایی اتفاق بیفته.
توی راه توی اون همه کوه و کمر که بوته ها خودشونو از دل خاک بالاکشیده بودن و منتظر یه قطره آب
با باد هروله می کردن.. توی اون همه سکوت دنباله دار و اون شبهای بلند پر از ستار ه های بی دنباله
توی اون همه حرف که رو دل درخت و سنگ حک کرده بودن
روزگار بود که خودشو به رخ تو می کشید و می گفت: می بینی .. دارن زندگی می کنند و قد می کشند. حالا تو خودت و به آب و آتیش بزن.. بابا زندگی همینه!همینی که هست .. و درست تو این گیر و دار بود که.. به نظرم اومد:
زندگی پس زمینه یه عشق بلنده که داره تو برگ برگ روزگار پیش می ره و نفس می کشه!
همین!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
قلکت را بشکن
پول ها را بردار
یک سبد بوی گل سرخ بخر
بسپارش به نسیم
همه جا پخش کند
قلکت را بشکن
پول ها را بردار
برو یک عالمه پروانه بخر
و بیاور همه را
بر مزار شهدا قسمت کن
برو یک توپ بخر
که اگر شوت کنی گل بشود
قلکت را بشکن
پول ها را بردار
و ببین آنقدر هست که با آن بشود کاری کرد؟
تا غم مادر کم تر بشود
یا دوایی بخری
که پدر بخورد خستگی اش در برود؟
قلکت را آنقدر
باید از عاطفه لبریز کنی
که اگر روزی از دستت افتاد و شکست
همه جا عطر گل یاس پراکنده شود!
....
(شاعر؟ یادم نمی آید.)
ماه خوبی ست. این ماه ی که آمده و خرامان می رود.
خرامان و آرام (بی آن که منتظر بماند برسیم)
تمرین می کنم برای رفتن.. همراه ماه ی که می رود..تا برسم به ماه بعد..
یک ماه ماه تر!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
گاه از خود می پرسم بی او چه کنم؟

باورم نکرده است .
اما من او را آن طور باور کرده ام که گاه از به خاطر آوردنش اشکم جاری می شود.
می گویم وسعم همین است همین قدر که هستم.
او اما مرا طور دیگری می خواهد .
ذهنم بااو در گیر است و هر روز بگو مگو داریم.
من توان قطع این رابطه را ندارم او اما می تواند.
گاه از خود می پرسم بی او چه کنم؟
سوالش حتی مرا نابود می کند.
...
عجیب است .!نه می دانم بی او چه کنم و..
.. نه می دانم با او چه کنم ؟!..
او که به من گفته باش و من هست شدم.
او که از من به من نزدیکتر است.
او که تنها آشنای من است.
..آه.
او که خدای من است.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
هاه..!
چه را به من یاد آوری کرد؟
من که فراموش نکرده بودم.
....
گاهی از خودم می پرسم اصلا چیز دیگری یادم مانده؟
آنقدر که خودم را فراموش کرده ام.
با گذشتن هر ثانیه در جانم فشار مضاعفی احساس می کنم.
ها..؟ همین را می خواستی ؟ یا من باز هم اشتباهی رفتم.؟
این جا نه در دارد نه پنجره..
آسمان نداردو باران هم..
حالا هم خیال می کنم صدایت را شنیدم. با من اما نبودی؟!
آیا دیگری هم هست که جانش به لبش رسیده باشد.
... نکند دوباره دچار سوتفاهم شده ام.؟
ملالی نیست. دیگر به هیچ چیز فکر نمی کنم.
فقط باران را روانه کن و اندکی آسمان به من قرض بده.
انکار می کنم دیروزهایی را که رفت. انکار می کنم افق هایی را که ترسیم کردم.
من خودم را انکار می کنم.
هاه..!
... حالا او باز هم می آید ودرسم را به من یاد آوری می کند.
قول می دهم تحمل کنم.
قول می دهم رفیق.
فقط..
آیا تو باران می فرستی؟
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
ستاره را گرفتم و دادم دستش و گفتم بیا .. این مال تو ولی مراقبش باش.
ستاره را گرفت و رفت وچند روز بعد آمد و گفت:گم شد.!
به همین سادگی؟
پس آن همه التماس برای داشتنش چه بود.؟
تو فهمیدی من چه را به تو بخشیدم.؟
بخش اعظم روحم.
تو می دانی چه کردی؟
حالی اش نبود.خنده سردی کرد وگفت: اووه حالا که چیزی نشده ..هزار تا هزار تا برات مییارم.
از آن روز که رفته سالها گذشته و او هنوز یک ستاره هم نیافته است.
به کسی نگویید..
ستاره ام اما به من باز گشته است گر چه دیگر می ترسم به کسی بسپارمش.
استعداد اهلی شدن را در کسی نمی یابم.
ترسی حقیقی از آن دارم که در من نیز مرده باشد.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
روز میلاد بود ولی شاد نبودم.
نبودم دیگر .. زور که نیست!؟
حالا..! تو بگو !
کی می شود روشن به رویت چشم من کی؟!
.. وقت گل نی بود هنگام رسیدن؟!
قیصر"
.............
بدون شرح!
http://tebyan.net/Archive/Society_Politics/2008/5/28/67372.html
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو