شاید قبول نکنی اما..نگرانت هستم.!

بلد نیستی.
نمی توانی دوست داشته باشی آنچنان که در این دوست داشتن خودت مطرح نباشی.
خودت را می خواهی نبینی می بینی نمی شود.
نمی توانی.این خودخواهی یا هر چه اسمش را می گذاری همیشه با توست.
با همه قضاوتهایت!
چقدر اراده کرده ای بی توقع باشی و محبت خالصانه ات را بی دریغ نثار دیگران نمایی.
اما .. نمی توانی. نمی شود. یادت رفته است.
برای همین گرفتاری . گرفتار زنجیر خودخواهی هایی که نمی دانستی در تو این چنین ریشه دوانده اند.
می دانی که امید تغییری هست.می دانم الگوهای بسیاری داری.اما نمی دانم آیا این خون در رگ هایت جاریست؟ آخر این اصالتی ست که به همه تعلق ندارد.
..!ببینم دعا بلد هستی ؟ تنها او اگر بخواهد می شود .
............
به یاد بیاور و بخواه تا تو را به یاد بیاورند.
دیر می شودعزیز دل من. دیر!
نگرانت هستم. شاید قبول نکنی اما ..گمان می کنم از خودت بیشتر !.
از او بخواه و بدان... آرزوی محالی نیست.![]()
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
به سرعت در حال عبور هستند و از تو برای این که به نتیجه ای برای ادامه دان یا ندادن برسی اجازه نمی گیرند .
نمی ایستند و از تو نمی پرسند خوب تصمیمیت را گرفتی ؟ و بعد ادامه بدهند.
نه!
راهشان را می روند و عین خیالشان نیست که تو جا مانده ای . (خوب جا بمان خودت ضرر کرده ای !)
باید مدلی .. روشی .. راه میان بری وجود داشته باشد.!
راهی که تو را از زمان جلو بیندازد.. یا کسی که دست تو را بگیرد و بگوید از این طرف!
... سوال سخت و پیچیده ای ست! ..
با این زمان کم می شود گل سرخ را پیدا کنم؟
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
آیا او بی حرکت بر جای ایستاده است؟
..باید بدانی که وارستگی حقیقی چیزی جز این نیست که روح در برابر هجوم اندوه و شادی
و عزت و ذلت یا اهانت هم چون کوهی از سرب که در برابر باد ملایمی بی حرکت بر جای
ایستاده است از جای خویش هیچ نجنبد.
...........................................................................................
...........................................................................................
پی نوشت:

بودن توی جمع آدمهایی که دنیا و زندگی عادی رو کنار گذاشتن تجربه جالبیه
خدا قبول کنه! یه هفته اعتکاف علمی گرفتیم و باید تنها از پنجره عقل و روابط علی و معلولی به اطراف نگاه کنیم.
یه کم سخت و منقبض کننده هست ولی .. آخرش به یک کشف علمی درباره خودت می رسی
کشف این که...!بگذریم.بهتره خودتون امتحان کنید.
بعد از یه مدتی عادی بودن مشکله و مسائل بزرگ دیروز کوچک به نظر می یاد.
(برای این کشف خیلی زحمت کشیدم
)
مثلا الان من وسط اعتکافم
در آرامش و با اعتماد به نفس در حال به روز کردن صفحه..
البته بقیه خبر ندارن چون تو مباحثه هستند !
نگران نباشید یه کم به من امیدوار هستند.
(البته اگه نخوابم و جیم نشم و از سر و ته مباحثات علمی نزنم!!)
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

تو مثل ستاره
پر از تازگی بودی و نور
و در دستت انگشتری بود از عشق
و پاکیزه مثل درختی
که از جنگل ابر برگشته باشد
***
سرآغاز تو
مثل یک غنچه سرشار پاکی
زمین روشنی تو را حدس می زد
تو بودی ،هوا روشنی پخش می کرد
***
و من
هر گلی را که می دیدم از
دستهای تو آغاز می شد
و آبی که از بیشه ای دور می آمد آرام
بوی تو را داشت
***
من از ابتدای تو فهمیده بودم
که یک روز خورشید را خواهی آورد
دریغا تو رفتی!
هراسی ندارم
مهم نیست ای دوست
خدا دستهای تو را
منتشر کرد...
"
زنده یاد سلمان هراتی"
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو