آن روز که در آغاز یک راه پر هراس ایستاده ای.

تو:
نمی توانی چانه بزنی .
مهلت نداری.
همه چیز پایان یافته است.
در آغاز یک راه پر هراس ایستاده ای.
دیگر باور می کنی که دروغ نبود.
آیا تو نابینا بودی.؟ نمی دیدی ؟ نمی شنیدی؟
آیا کسی تو را در جریان نگذاشته بود؟
آیا تو را رها کرده بودند؟
سکوت نکن .
کجاست های و هویت؟
.....
تمام شد. متاسفم اما...
تو صفر شدی. با ارفاق.
...........
هان؟!
یادت رفته بود.؟!
این که.. تنها اوست که می ماند.؟!!!
من:![]()
(( داشتم تمرین می کردم چه بگویم اما همه چیز از یادم رفته بود.کاش خدا..این صفرها را ندیده بگیرد.))
...........
و مولا:
همانا آخرت پيش روى شماست، و مقدمات قيامت از پشت سرْ شما را مى راند.سبكبار شويد تا ملحق گرديد، كه رفتگان شما را بازداشته اند تا آخرين شما به آنها ملحق گردند.نهج البلاغه.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
شب است.
ستاره ها بیدارند.
کوچه هابدرقه اتان می کنند.
زمین زیر گامهایتان آرام ندارد.
و شهر ناتوان از درک این عظمت و مهربانی عمیق عاجزانه خود را به خواب زده است.
شما اما می روی ..
قدرت این را ندارم که از رفتن بازتان دارم .. نه من و نه کودکان یتیم چشم به راه...
بذر اندوه را که در جانم ریشه می دواند می بینم. ریشه ای هزار ساله..
من بغض سالهای پس از شما هستم.
دستی که ضریحش را نیافته..
این شبهای غم آلود رهایمان نکنید..
این شبها که پس از شما ادامه یافته و تمام نمی شود.!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

به اطراف نگاهی انداخت
به نظر می رسید از چیزی می ترسد . سر در گمی خاصی در رفتارش حس می شد.
مثل این بود که هم منتظر است و هم منتظر نیست. بی قرار بود .
آنقدر این پا و آن پا کرد و رفت و برگشت که ...کلافه شدم.
آقا ! می تونم کمکتون کنم؟
هان!.. خیلی گنگ به من نگاه کرد. اصلا به من نگاه نمی کرد نگاهش خالی بود.
ترسیدم.حس عجیبی در رفتارش بود.مثلُ لعنت بر شیطان!مگر ممکن است؟
از او دور شدم .نمی توانست ربطی به من داشته باشد ولی کنجکاوی رهایم نکرد.
دوباره پیش رفتم.آقا!
.. به سمت من برگشت. دستش را به طرفم گرفت مشتش را باز کرد و گفت:
این مال تو نیست؟ همین جا پیدایش کردم .
چشمهایش برق می زد. به دستش نگاه کردم.خالی بود.
حدسم درست بود. دستم را پیش بردم و گفتم: چرا! مال منه. پس تو برداشته بودی؟
مشتش را توی دستم ریخت و آهی کشید و گفت: آخی ! راحت شدم . چرا دنبالش نگشتی؟از دیروز منو بیچاره کرده. بابا مواظب بچه هاتون باشید . نمی تونید نیگر دارید واسه چی مییارید.حواست باشه دوباره پر نزنه این دفعه شاید گیر یه آدم بد افتاد . کی میدونه.
همین طور حرف می زد و نصیحت می کرد.و دائم دست خالی اش را به موهایش می کشید . مثل این بود که نمی توانست مشت خالی اش را تحمل کند.
گفتم: ببین! می خواهی اینو داشته باشی.؟من حوصله نگه داشتنشو ندارم.
نگاه پرسشگری به من انداخت و گفت: نمی خواهی؟.. بدت نیاد ولی .. خوب باشه بده من .
کی میگه زنها بهتر بلدن بچه داری کنند؟
مشتم را باز کردم و توی دستش ریختم...دوباره دستش را مشت کرد و دوباره راه افتاد .
آرام تر بود.
....
با آن ظاهر معمولی .. به این جوانی و این همه از ما دور..
گاهی فرق بین انسانهای معمولی و انسانهای غیر معمولی را گم می کنم.
گاهی از این مرز باریک ترس برم می دارد. از این مشتهای خالی و نگاههای خالی تر از آن.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
قبل......
□□□□
بعد.....
تصمیم مهمی بود . باید می نوشتم .به نظرم رسید کامل است.
مثل یک پیش بینی بود. مثل یک الهام . مثل یک باور که در حال تکامل است.
با این همه وقتی نوشته ام را ثبت و اجرا کردم لابه لای این فضای مجازی گم شد. حتی ذخیره اش هم نکرده بودم. با خودم گفتم :چرا؟ هیچ دلیل قانع کنند ه ای نداشت. این همه حرف .. این همه زحمت..این همه فسفر که سوخت.
حقیقتش دیروز به یک سفر رفته بودم و نهایت سفر دریافتی بود که به نظرم باید از آن حرف می زدم.
مثل یک پچ پچ همیشگی که به گوش می رسید ونمی فهمیدم و حالا فهمیده بودم.
و حالا همه چیز پاک شده بود .. اصلا ثبت نشده بود که بخواهد پاک شود.
به خودم رجوع کردم . ته دلم به اندازه یک ارزن ناراحت شدم .. کمی بعد به این نتیجه رسیدم که آیا گفتن از آن اساسا درست بود؟ دیدم پاسخ محکمی ندارم. احتمالا درونی تر از آن بود که بیان شود.
و کمی بعد تر به نظر رسید از اتفاق افتاده خوشحالم. یعنی من می خواستم آن حرفها گفته شود؟
.......
برای تنبه خودم عکس و عنوان دریافتم را گذاشتم تا یادم نرود گاهی آن چه فکر می کنیم درست است که انجام شود لزوما درست نیست. کمی صبر و مکث لازم است تا بهترین تصمیم گرفته شود.
احساس سبکی می کنم.
سپاسگذار محبتی هستم که به من امکان تجربه عملی این فهم را داد.

....................................!!!
به نظرم خاطره ها را باید یک طوری حفظ کرد. تا در هجوم روزها و ساعات
فراموش نشوند. و تو یک راه رابرای هزاران بار تجربه نکنی.
در این عمر کوتاه و راه دراز ..دانستن یعنی به وقت رسیدن.
راز رسیدن شاید همین باشد..!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
آن قدر با عجله از کنارش گذشتم که صدایش را نشنیدم.
داشت می پرسید : ببخشید مترو..؟
چند قدم بعد برگشتم .یک خانم چادری بود. راهش را کشید و رفت.
به دور و برم نگاه کردم.خدایا کجا بودم؟
...
عجله نداشتم.صدایش را شنیدم.همان طور که سرم پایین بود از کنارش گذشتم.
مرد ریز نقشی با زنی کم سال و بچه ای که طبق معمول خواب بود.
از کنار بیمارستان که می گذشتم به کاشی های خیابان نگاه کردم.چقدر شبیه من بودند.
....
آن طرف خیابان بودند.یک زن و یک مرد .
به دو پسر جوان اشاره کردند.پسرها به کاغذ نگاهی کردند و بی اعتنا رفتند.
مرد به سمت بالای خیابان رفت. زن هم.پنجره های بیمارستان پیدا بود.
توی تاکسی نشستم.رادیو خبر سیل خوزستان و امداد رسانی را می داد.
امداد رسانی؟!
.....
چه ساده باورم ترک برداشته بود.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
مرورش راحت نیست اما عبرت انگیز است.
جانت را می گیرد اما اگر نگویی یادت می رود و دوباره تکرارش می کنی.
نمی دانم اسمش را چه بگذارم ؟ بی توجهی ..بی خیالی ..بی اهمیتی ..
نه! چند روز است سر در گریبان همین اتفاق ساده ام. کدام بی خیالی .. کدام بی توجهی .. کدام..!
خدایا گاهی خسته می شوم. گاهی قفل می کنم. گاهی ..با من نیستی؟.
چند روز است یکی را دلگیر کرده ام. خودم را !
آن هم در این لحظه ها که ..ببین زمان از لابه لای انگشتانم سرخوش و خندان می گذرد.
حواست به من باشد. حواست به من باشد .حواست به من باشد.
خدایا بیشتر حواست به من باشد.
تا دوباره خودم را دلگیر نکنم.
......از خودم دلگیرم..چند روز است....!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
دوباره روی شانه هایم بال روییده است.

دوباره آمدی ..
باورت می کنم .. منتظرت نبودم ولی تو می آیی و من باید باورت کنم.
نمی دانم امسال هم دست مرا خواهی گرفت و پای سفره خواهی نشاند..؟
دوستت دارم . می دانم خرج محبت برای تو می ارزد اما نمی دانم تو هم مرا می پذیری یا نه؟
مهربانی ات را باور کرد ه ام.
دوباره روی شانه هایم بال روییده است.
دوباره حس شاعر بودن دارم و دلم تا روز رفتن می شمارد روزهای مانده را..
تلاش مرا باور کن و مرا بپذیر.. تا از این روزهایی که مهمان تو هستم کوله باری از نور فراهم کنم و مهیای رفتن شوم.
مهربان من .. مهربانی ات را باور دارم و به مهربانی ات امیدوارم.
کنار سفره مرا روی پایت بنشان و بهره بردن از این خوان عشق را به من چون دانه های تسبیح شمرده شمرده بیاموز.
مگر نه این که این ماه .. ماه من است؟!چشم به راه می مانم .
چشم به راه محبت بی نهایت پروردگارم.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
کمی تا قسمتی تمام شد.
چند روز گذشته را در سفری عجیب در گیر یک دلبستگی کودکانه بودم.
یکی فکر می کرد عاشق من است.
گفتم که .. فکر می کرد.! خوب است آدم دلش در داشته باشد تا کسی بی هوا نیاید تو..
(گرفتار می شود...!)خیلی رفت خیلی آمد اما منتظر شدم ببینم این احساس ساده زودگذر را تا کی دنبال می کند.
کاری به کارش نداشتم. خودم بودم بی هیچ دلواپسی و هیجان و ناراحتی..
برای من مثل حباب بود.. تجربه ای نداشتم و ندارم اما بسیار دیده و شنیده ام .
سنگ نیستم اما شیشه هم نیستم.حواسم بود . و مراقب قلبی بودم که جای هر کسی نیست.
تمام شد .. سفر من و او هم تمام شد.برای آخرین بار نگاهی کرد و رفت.من باز هم نگاه نکردم و از این مرحله نیز گذشتم. شکر!
...
چه ساده زندگی را تفسیر می کنیم و علاقه چقدر برایمان به آب و رنگ بستگی پیدا کرده.
حسی می آید و می رود و ..همین!؟
البته تلخ نیست اگر مراقب خودمان باشیم و درگیر این حسهای بی سرانجام نشویم.
اما آیا این جوری پریدن ممکن است.؟با این عواطف بی لجام روی هر بام؟
........
نگران فردایی شدم که می آید و دلم برای یک دلبستگی ناب مجنون وار تنگ شد.
همان حس نجیبی که می ترسم نکند تمام شده باشد.؟!..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو