
الان دقیقا یک ماه هست که راز بزرگی را با خودم به این سو آن سو می کشم.
تقصیر من نبود.. من دنبال راز دار شدن نبودم.. نه فکرش را می کردم و نه آمادگی اش را داشتم.حالا هم مدتی است ذهنم درگیر حس غریب مرموز بودن و پنهان کردن و به روی خود نیاوردن است.
هر روز ماسکی بر چهره خود می زنم و در عین آرامش می گویم نه.. چیزی نیست .. قابل درمانه..و مادر و دیگران با این ماسک خیال می کنند همه چیز تحت کنترل است..
اما همه چیز تحت کنترل نیست اتفاقا خارج از کنترل است.حضور نابهنگام توده های سرطانی که این را می گویند..
مدتی است تو در بیمارستان هستی و بین خانه و بیمارستان می روی و می آیی و پیش چشم من آب می روی.. دیگر مدتی است به دیدنت نمی آیم..چشمانم دروغ گفتن بلد نیست.. زود لو می رود.
این حقیقت است .. حقیقت این که تو هر روز که می گذرد عمرت کوتاهتر می شود.
من چاره ای جز سکوت ندارم. به خاطر همسرت.. به خاطر خواهرانت.. به خاطر فرزندانت..
تو مرا خواهی بخشید؟ روز ی که نمیدانم کی ؟
به من می گویند چیزی نگو.. می گویند توانش را نداری.. می گویند دیگران راحتت نمی گذارند و با اشک و زاری تو را از بین می برند..تو را و روحیه ات را ..
این یک اتفاق بود که من بدانم. این که دوست من متخصص همان بیمارستان بود و پرونده ات را خواند. سر این اتفاق را نمی دانم.
تو نمی دانی من با چه زحمتی اندوهم را در دلم پنهان می کنم و به بهانه زیارت عاشورا و زیارت حضرت زهرا و هزار بهانه دیگر خرد خرد اشک می ریزم .
داستان غریبی است. کداممان بیشتر درد می کشد تویی که نمی دانی .. یا منی که میدانم.؟
اصلا گفتنش مگر سودی دارد؟ این که بدانی چقدر وقت داری؟
چه کسی می داند شاید من زودتر رفتم. زودتر از تو..عمرست و دست من و تونیست..
توجیه می کنم؟.. ! توجیه. توجیهی برای غمی که درون را می خراشد؟.
من فرصت دارم با تو خداحافظی کنم.یک فرصت چند ماهه. اما دیگران چه؟
تو بگو.. نقابم را کنار بگذارم یا نه؟..
آیا باید به تو بگویم مبتلا به نوعی سرطان خون هستی؟ آیا لازم است توضیح بدهم که اگر مقاومت نکنی خیلی زود از دست می روی؟
من نمی توانم..
لطفا مرا به خاطر سکوتم ببخش. سکوتی که مرا به زنجیر کشیده است..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

سیاره ای خواهم ساخت.در آب چشمه خواهم شست .
با ابر پاکیزه اش خواهم کرد. باد را مهمان دشتهای سرسبزش خواهم نمود.
با آفتاب چراغ دلش را روشن خواهم کرد و با ماه و ستاره پیراهنی برایش خواهم دوخت.
سیاره ام را با دانه های سبز پراز گلهای محمدی خواهم کرد.
و چند سرو، چند تبریزی، چند چنار و چند بید مجنون را دوستانش قرار خواهم داد.
چشمه ها را در خاکش خواهم جوشاند و تمام کوره راههای جنگلی و کوهستانی را به او خواهم آموخت.
سیاره ام را بیدار خواهم ساخت. مهربان و کمی گریان. او باید گریستن بداند .
سیاره ام هرگز نخواهد خفت. تمام قصه ها و لالایی های جهان را به او یاد خواهم داد تا بخواند و بداند گهواره ها چگونه زنده می شوند.
سیاره ام را در دستمال اشکهای خشکیده ام گره خواهم زد و برای گل سرخ خواهم فرستاد.
بعد برای سیاره ام نامه خواهم نوشت و اوهم برایم خواهد نوشت. از روزگار گل سرخی که نمی داند چشم هایی شب و روزش را برایم مرور می کنند.
می دانم در مرور این نامه ها اشکهایم را خواهم یافت. گریستن را به یاد خواهم آورد و گل سرخی را که دیریست چهره اش را ازیاد برده ام.
...
آه .. این رنج راچه کسی در جان من رویانده است. این رنج غریب را....
... که سخت دوستش می دارم.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو