مدتی است کاروان به راه افتاده..

مدتی است کاروان به راه افتاده کودکان کمی آب نوشیده اند
وتو تنها تر از همیشه در استواری قامت در هم شکسته ات ایستاده ای.
حالا تا رسیدن به بارگاه پر اشمئزار ظالمان راه بسیاری از دل واحه هاو بیابانها در پیش است و تو چه قدر باید رنج تازیانه ها را به جان بخری تا کودکان و زنان حرم در پناه تو ایمن بمانند.
این جان اتش گرفته توست که بر دست گرفته ای و چون دم مسیحایی در منزلگاههای پیش رو چون شراره های آتش زبانه می کشد و داغ تو را و اهل بیت را منتشر می کند داغ کشتن فرزندان پیامبری را که برای مردمش جز مهربانی و سربلندی نخواست.
آه ای جان آتش گرفته ..ای خواهر دلیران در خون خفته ...ای مادر کودکان یتیم..ای جان نثار امام بعد از این که بیمارو دست بسته می کشانندش..
آه ای بانویی که بزرگی روحت را آسمان نمیتواند تقریر کند و هرم داغ وجودت را گدازه های آتشفشان نخواهد توانست شرح دهد..
روزهای اسیری این قوم بلا دیده ادامه دارد. روزهای گریستن بسیار ..روزهای تشنگی کودکان .. روزهای اسارت زنان.. روزهای دستهای بسته برادران و پدران .. روزهای ..
و مگر این ادامه آن راه نیست ..?!راهی که نهایت آن پیروزی است.
افق ها را می نگرم. افق های دور را که نزدیک می شوند...
بسیار نزدیک..!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
چشمانت را نبند. نزدیکم.. بسیار نزدیک.!

نه از روی احساسات .. نه از روی شور .. نه از روی جوانی.. اسمم را نوشتم از سر عقل و اندیشه..
می دانم اگر در این راه از خودم مایه نگذارم دنیا از اینی که هست بدتر خواهد شد. آن وقت بچه هایم را به امید کدام روشنایی به این تاریکی بسپارم.؟
به فرزندانم خواهند گفت رفت تا نمیرد. رفت تا زنده بماندو بداند تاریکی دنیا را و بشر را نخواهد بلعید.
کفنم را از کربلا گرفته ام با خاک تربت رویش جوشن کبیر نوشته اند.
خونم را می ریزند؟ بریزند.! مگر چه می شود؟ خون باید ریخته شود و اگر ریخته می شود بهتر که به خاطر شرف و انسانیت باشد. به خاطر تحقق اراده حق.. به خاطر خدا..
آقایان .. خانم ها من اسمم را نوشتم تا مرا هم ببرند. تا من هم بدانم جایی به دردی خورده ام. تا اگر نامم هم گم شد راهم گم نشود.
شب اول محرم است . روحم ناآرام است. خونم در جوش است بغضم در گلو جانم را میسوزاند و تو آن جا در خون خود می غلطی به امید برادری که در راه است.
چشمانت را نبند..در راهم. نزدیک.. بسیار نزدیک.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
چرا گم شده اند؟
دلم نگرانشان است. اگر چه راه نجاتشان دشوار است.
آیا تو را بخشنده خواهند یافت؟
تو که مریم عذرایی.. و آنان ردای پاکی تو را به تمسخر در بر کردند تا مریم شوند.
دخترکانی که سر از همه منجلابها در آورده اند. به خاطر چند مشت دلار ..
حقیرند و نمی دانند چقدر!به بهانه آزادی (کاش جبران خلیل جبران بود و شعرش را برایشان می خواند تا بدانند چه روح سیاهی پرورانده اند.)
آیا پیامبر اسلام را که به طعنه و شعر آزردند آیات خداوند آنان را به عذاب بشارت نداد.؟
حالا تو که دامنی چون گل پاک داری..در معرض همه این بی احترامی ها هستی..
من این اندوه را در جان خویش حس می کنم.
هر چند گفته اند.... از طعنه رقیب نگردد عیار من .. چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
اما ..در همین دنیا زندگی می کنم.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو