
من توی خودم هستم و تو توی خودت.
دارم یخ میزنم.
با کسی حرفی ندارم.
نگاهم خالی شده و ذهنم از تصویر های بدیع خالیه..
به من نگو نشد.. به من نگو نخواستم.. به من از این جملات نگو..
به من بگو بهار در راهه..
به من بگو زمستون داره میره..
به من از باد شرق بگو و از نسیم و عطر سنبلها..
پیمانه عمرم روبرومه.. مثل ساعت شنی ترسناکی که داره خالی می شه..
... من که هنوز گل سرخمو پیدا نکردم.
چرا پرنده ها از تو برام نخوندن.. تا یادم بمونی..
چرا قفل شد.. راه سقاخونه ای که بهش نخ باورهامو بسته بودم.
چرا.. فانوس دریایی خواب بود..
...من دارم خودمو نقد می کنم. به خودت نگیر اما.. به منم نگیر..
بارون داره منو شفاف میکنه..
مثل روز..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

اونقدر که به سایه بون پناه بردیم.
اونقدر که چترامونو باز کردیم
اونقدر که برای یه نصفه روز هوای تمیز مهمون ما بود..
اونقدر بارون بارید که خیس آب شدیم مثل برگها.. مثل تنه درخت مثل سنگفرش خیابون.
بارون بارید تا خیال برمون نداره خدا جدی جدی با ما قهره..
دلمون دیگه داشت ترس برش میداشت.
به موقع بارید .. قبل از ترک برداشتن امید ما..
خدایا .. به مهربونی تو هیچکی رو سراغ ندارم. با ما باش. تا همیشه.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

همه جا با من آمدند .
حتی وقتی حواسم نبود حس می کردم حواسشان به من است(به حقیقت دوستی عمیقی نسبت به ما دارند)
احساس خوبی دارم. امید نمی تواند همین طور بی ریشه بیاید و بماند
من آنان را از نزدیک دیدم و شناختم
ریشه های عمیقشان را درک کردم
آنها می مانند
آنها پایدار می مانند
آنها امیدوار می مانند
چون خدا با آنهاست.. و با هرآان که انان را یاری کند.
یاد حرف سید مرتضی افتادم که در یک راه اگر باشیم دیر یا زود یکدیگر را پیدا می کنیم.
.. شما را .. شما را کی پیدا می کنم.؟چه حس خوبی دارم.
لحظه شماری می کنم.
تا دیدار..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
این روزها با طعم عشق به پریدن روبرو هستم.
مثل این که تا دیروز کور بودی یا از جلوی بینی ات آن سوتر را نمی دیدی
سفر درس بزرگی که به همراه دارد حداقلش این است که اندازه پریدنت را معلوم می کند
این که اگر بپری تا کجا می توانی اوج بگیری ؟
سفر آماده ات می کند تا ساده عاشق بشوی و ساده دل نکنی..
سفر رنگ نگاهت را از محدودیت در می آورد و تو می مانی و پنجره های گسترده ای که تا ان روز آدرسشان را نمی دانستی...
سفر دستهایت را برای درک توانشان در یاری رساندن و یاری خواستن از حجاب بدن جدا می کند و به پرواز در می آورد..
سفر طعم نمازت را از حاشیه بودن به متن می آورد و تو کشف می کنی این که مال خودت نیست!
سفر طعم درراه بودن را در جانت می نشاند تا به خانه و آشیانه دل نبندی و وصتینامه ات به روز باشد.
کمی خرما.. کمی مغز گردو..
کتاب کوچک دعا و مهر نماز و قران با ترجمه..
یک ساک کوچک همراه وقلم وکاغذی که گاهی بنویسی..
.. وقتی طعم رهایی را می چشی ..
ماندن دشوار است.
این روزها با طعم عشق به پریدن روبرو هستم.
در من جاری شده است و خیال رفتن ندارد.
...نه بدون من..!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو