
فقط یادت بمونه کجایی.. یادت بمونه چرا..یادت بمونه تا کی..
این ها رو یادت بمونه .. و یادت بمونه که خدا هم هست .. همه جایی که هستی ونیستی..
حالا خدای من
متشکرم.
برای همه قوت قلبی که به من دادی..
برای ادامه دادنی شریف.
برای محبتی غنی...
برای ایمانی لطیف..
برای قلبی ظریف و..
و برای روحی که ... در انتظار ملکوت تو ..
صبر می کنه.
........... دوباره در این شروع جدید حتی اگر نخواهم با منی ..
و من ..
خجولانه سپاسگزارم.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

خانومه(کمی بلند):به من چه؟ به من چه که نداری؟
و.. دیگه صدایی نمی شنوی ُ احتمالاباید یه صورت سرخ شده تو ذهنم تصور کنم که داره لباشو گاز می گیره.
ظهر جمعه کوچه مهران(برلن) مرکز خرید و خیل آدمهایی که فکر می کنند لازمه برای عید همه زندگی رو نو کنند .برای من به یک موضوع متداول هر ساله تبدیل شده . جر و بحث تلخ! واقعا تلخ.نمی دونم چند نفر مثل من شنیدند . بقیه روزم خراب شد. جداْ.
هیچ چی نتونستم بخرم. به نظرم همه چیز ظالمانه اومد. حتی همه شادیها و هیاهوها ی ملت سر خرید و چانه زدن و توی صف سمبوسه ایستادن و به هم تنه زدن و شلوغی بی حد اونم توی ظهر جمعه..
از خودم پرسیدم مردم چرا تو خونه هاشون نمی مونن تا استراحت کنند؟ اصلا خودت این جا برای چی اومدی؟
کفش که داری؟ فقط یه کم کار کرده است.لباس هم . کیف هم داری و .. (می شه بفرمایی این جا چه کاری می تونی داشته باشی؟!!)
الان دیگه به عید واقعا نزدیک شدیم. اگر چه هنوز عیدی و حقوق بعضیا رو نریختن و اگرچه عده ای اصلآْ عیدی و حقوق ندارن.
گمونم دیروز بود که از کنار صندوقهای جشن نیکوکاری رد شدم.
اونم برام تکراری شده . پولی توش نریختم. باورش نداشتم. مثل صندوقهای صدقات که فقط برای رفع بلا چیزی توش می ریزم.
دارم مرض بی تفاوتی میگیرم.مرض به من چه مربوطه! .. مرض بی خیال بابا..!
علائم خوبی نداره.توی وجودم آشوبه.حالم خوب نیست . اصلاْ حالم خوب نیست...
گمونم دارم میمیرم. شما سالمید؟
می شه اگر سالم هستید برای من دعا کنید. ؟لطفا راهنمایی کنید پیش چه دکتری برم. !
حالم خوب نیست .. اصلاْ حالم خوب نیست.!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

به من بگو ..
می توانم روی بی رنگی ات حسابی باز کنم یانه ؟
نگران این هستم که طاقت نداشته باشم با تو و نگاه رنگ به رنگت هماهنگ شوم.
با من اگر هستی کلماتت را همانطور که هست از دلت بیرون بیاور.
نگاهت هر قدر هم که سعی کند ..
دروغگو نیست.
از تو به نحو غریبی دلگیرم.
و گمان کنم این ادامه داشته باشد.
آیا تو از سیاره ای که من از آن جا آمده ام خبر نداری؟
بخواهم یا نخواهم.. تو را می بینم.
همانگونه که هستی ..نه همانگونه که نشان میدهی!
گاهی تحملش جانفرساست.
اما بهایی است که برای دانسته هایم می پردازم.
دوست کمی ناخالص من...
مداد سفیدی بردار و امتحان کن.
یک رنگی را امتحان کن.
نگران طعنه ها نباش.
خودم سپر بلا خواهم شد.
چه اهمیت دارد اگر من زخم بردارم اما تو را دوباره برویانم..
تا آنجا که توانت را دریابی با تو خواهم بود..
من به خلوص عمیق ریشه هایت باور اگر نداشته باشم همراه خوبی نخواهم بود.
به دست یاری من اعتماد کن و..
سپید باش.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

باور نکردم که دیگر شما را به جا نمی آورند
باور نکردم در محدوده ذهن نا آرامشان جایی برای حضور شما نیست
نمی دانستم از سر دشمنی است یا از مرده می ترسند ..
اما شما که زنده بودید..
و مگر نه این که شهید زنده تاریخ است. ؟
شما کجای دنیای کوچکشان را تنگ می کردید..؟
.. گذشته مثل برق از نگاهم رد می شود... کهف الشهدا غار کوچکی در انتهای ولنجک ..
برخی مردم منطقه مایل به دفن شهدا نبودند و گفتند: مگر این جا قبرستان است؟
البته تقصیری نداشتند .. صدای موشک ها یادشان رفته بودو نمی دانستند جنگی بوده واین ملت برای دفاع از ناموسش شهیدی داده..
بچه ها تفالی به قرآن زدند و سوره کهف..
در همان حوالی دنبال غار گشتند و یافتند...حالا در انتهای شهر بر بلندای کوه غاری هست و شهدایی مظلوم.
نمی دانم .. بغض گلویم را گرفته است و اشک در چشمانم حلقه زده است..
این همه بی وفایی را درک نمی کنم...
این همه ...
من هم از همین مردمم .. مردمی که عجیب شده اند.!
حالا..اگرچه روی دست مردمی که هنوز یادشان نرفته است رفتید و دفن شدید و دانشگاه امیر کبیر هم لایق حضور شد..اما اندوهی در جان من مانده که گمان نمی کنم زخم آن به این زودی ها خوب شود.
ازیاد آوری آن چه گذشت از شدت شرم صورتم کبود می شود .
خدایا ما را ببخش .. ببخش که دوستانت را در جمع خودمان به شایستگی احترام نمی کنیم..
ببخش که فراموش کرده ایم.
اگر چه... مستحق همان رفتاری از جانب تو هستیم که با یارانت کرده ایم.
شرمنده ایم..تا قیامت.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

کلی حواست را به سال هنوز نیامده پرت می کنند.
بچه که بودم سال نو برایم خیلی شیرین بود. این روزها اما کمی شیرینی اش متفاوت است.
توی ذهنت روزها را مرور می کنی و به خودت می گویی:این هم از سالی که گذشت.
حالا باید بشماریم..
شمارش معکوس برای آخرین روزها و ساعات و دقیقه ها.
خیلی باید اتکای به نفس داشته باشیم که دائم برنگردیم و به روزهای رفته نگاه نکنیم.
خیلی باید ازخودمان مطمئن باشیم که با تایید گذشته به سمت آینده حرکت کنیم.
کمی نگران .. کمی خوشحال .. کمی امیدوار.. کمی خسته ..کمی ..
ا زهمه این احساسات متضاد متوجه می شوی که زندگی ادامه دارد.
زندگی ادامه دارد با من با تو .. بی من .. بی تو..
زندگی ادامه دارد. آسوده و آرام . راه خودش را میرود .
نگاه مهربانش را حس می کنم .. حتی وقتی روزگار سخت می گذرد...
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو