تبليغاتX
شازده کوچولو

و خدايي که در اين نزديکي است ... لاي اين شب‌بوها .... پاي آن کاج بلند .... روي آگاهي آب .... روي قانون گياه .... من مسلمانم .... قبله‌ام يک گل سرخ ..... جانمازم چشمه .... مهرم نور .... دشت سجاده من .... من وضو با تپش پنجره‌ها مي‌گيرم .... در نمازم جريان دارد ماه .... جريان دارد طيف .... سنگ از پشت نمازم پيداست .... همه ذرات نمازم متبلور شده است …من نمازم را وقتي مي‌خوانم .... که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو .... من نمازم را پي «تکبيره الاحرام» علف مي‌خوانم .... پي‌ «قدقامت» موج .... کعبه‌ام بر لب آب ..... کعبه‌ام زيراقاقي‌هاست .... کعبه‌ام مثل نسيم، مي‌رود باغ به باغ .... مي‌رود شهر به شهر ... «حجرالاسود» من روشني باغچه‌ است .... زندگي رسم خوشايندي است .... زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ... پرشي دارد اندازه عشق... زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.. زندگي جذبه دستي است كه مي‌چيند....زندگي تجربه شب پره در تاريکي است … زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد…

سلامهای ایستاده..!

88/01/22 0:49 قبل از ظهر

غذای حضرتی توی دستم بود..بوی قیمه حتی با گذاشتن چند تا نون و کشیدن نایلون دور ظرف تو هوا حس میشد..

گفته بودند راس ده شب شروع میشه و ساعت ۱۱ شب تموم میشه.

ساعت ده و نیم بود و من هنوز تو خیابون بودم.

-ببخشید مسجد اعظم کجاست؟

دو تا خادم نشسته بودند.. نگاهم ناخودآگاه رفت سمت دست یکی از اونها..

یه لیوان چایی گرفت طرفم و در حالی که به سمت مسجد اشاره می کرد گفت: بگیر مال حرمه..

چایی رو گرفتم و گیج نگاهش کردم..

توی دکه کوچولوی دم در یه سینی کوچیک بود با چند تا لیوان پلاستیکی چایی..

نمی دونم سهم کدومشون نصیبم شد.

وسط حیاط ایستادم و چایی رو که طعم دارچین میداد سرکشیدم.

و با زهم دویدم.

چند تا خانم و آقا تو راهرو مانندی نشسته بودند

ـ ببخشین مسجد..؟

کفشامو از پا در آوردم..

..نزدیک در نشستم.. هنوز شروع نشده بود..

جمعیت زیادی بودند با این همه سکوت خاصی حاکم بود.. چند دقیقه بعد شروع شد..

کتاب و با عجله باز کردم شناخت زیادی نداشتم سرم و پایین آوردم و شروع کردم خوندن که دیدم همه ایستادند..

یعنی چی ؟باید بایستیم؟

بلند شدم و با بقیه خوندم..

چند تا سلام نسبتا بلند بود ..

چند تا سلام ساده که با اون سلامها زیارت شروع میشد .

ملت با صدای بلند گریه می کردندو دم گرفته بودند و من گنگ و مات زده سلامها رو تکرار می کردم..

....
یک عده  بی ادعای نا آشنا .. آخرای شب کنج این مسجد عجیب نشسته بودند و زیارت جامعه میخوندند. با چه حس غریب و تکون دهنده ای..

از اون مراسم عجیب .. بعد از اون سلامهای ایستاده به نیت امام غایب...

... انگار من نیستم.

از حرم تا خونه.. تمام راه و بعد از اون همه کشفیات  توی فکر رفتم.
به نظرم میرسه خیلی آدم ساده ای هستم.
ساده هستم که خیال می کنم  هستم.
ساده هستم که فکر می کنم این جون کندن های بی حساب و کتاب ما هم یه جایی می رسه..
اینهایی که من دیدم..خیلی پیش تر از اون هستند که بشه بهشون رسید.

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


از یک قبیله!؟

88/01/19 12:52 بعد از ظهر


برایم پیام فرستاده بودی که برات تفال بزنم..

پیامت دیر به دستم رسید ..

آخرای شب بود .. وضو گرفتم و سری به دیوان زدم.

این جا چه خبر است؟
...

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار.. کس را وقوف نیست که انجام کار چیست"

پیوند عمر بسته به موئیست هوش دار... غمخوار خویش باش غم روزگار چیست"

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند ...ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست"

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست...معنی عفو ورحمت آمرزگار چیست"

...

 و آرام اشک می ریزم..

این روزها با همه رنجی که می برم و اشکی که فرو می خورم نمی توانم ادعا کنم او که مهربانترین است در کنار من نیست..

تفالت را برایت فرستادم.. در حالی که مطمئن نبودم روی سخن با من است یا با تو..

این طوری هاست.. این طوری هاست ..

خیلی ساده و صریح.. با همه گشاده رویی..

با همه تلخی قابل درک و تحمل کردنی..

............

چه بگویم..جز سپاس.در حالی که در حیاط خلوت روحم باران می بارد..

نم نم.....و بوی خاک باران خورده و علف ..

...همه جا هستی..

 

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


ای کبوتری که می روی...

88/01/11 2:23 بعد از ظهر

حرفهای بی جهت نگفته ام

در دلم دخیل بسته اند..

از تمام لحظه های این سکوت خسته اند

مثل زخم های کهنه ای که باز می شوند

از صمیم قلب سرشکسته اند

کاش میشد از میان راه هم ُجاده ای به سمت آسمان کشید

رنگ بی ملال ماه را گرفت ُطعم مهربانی تو را چشید

گرم و تازه می شود گمان کنمُ لحن سرد حرفهای من

خنده را دوباره زنده می کندُ در تمام لحظه های من

این اجابت قریب را ُسخت منتظر نشسته ام

از تمام لحظه های سردُ از سکوت تلخ خسته ام

ای کبوتری که می رویُ از حصار این ملال پر غبار

با درختها بگو چه می کند ُ با دل شکسته زخم انتظار

کنج باورم نشسته امُ با تمام خاطرات دور

از نگاه من عبور می کنندُ لحظه های خسته صبور

وقت رفتن است ُ مثل اشکها

غنچه های بغض من شکفته اند

در حریم جاری سکوت  ُرنج خویش را نهفته اند

با همین بهار سرزدهُ با همین طلوع می روم

زیر چشم ماه آفتابُ چون ستاره ناپدید می شوم

...

ای تویی که می رسی ز راهُ تا غروب منتظر نمان

قطره اشکی نثار کنُ در سکوت فاتحه بخوان

گرچه حرفها هنوز هم ُ
در دلم دخیل بسته است

قسمتت نبود بشنویُ
عهد بین ما گسسته است.

...................شازده کوچولو

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


ردی از خودت برایم بگذار

88/01/03 11:24 بعد از ظهر

سلام گل سرخی که قرار است  پیدا نشوی.
این نامه را بعد از مدتها برایت می نویسم.
آدرس مرا داری. می دانم گاهی سری به ما می زنی اما ردت را هیچ وقت پیدا نمی کنم ..

این قرارتازه من با خودم است.

این که دیگر دنبالت نگردم.

نه دلخور هستم نه نا امید.. نه کمی مردد و نه کمی عصبانی ..
این یک احساس رو به اضمحلال یا یک عشق ته نشین شده یا حتی یک هیجان عاطفی کودکانه نیست..

این یک رویای آبی است که مرا درگیر خود کرده است.

گمانم دارم شاعری را فراموش می کنم . می دانی  ُگاهی  نور را لابه لای درختان گم می کنم.
حتی تازگی ها سنگفرشهای خیابان رو به خانه را عادی عادی طی می کنم.

این به نظر تو که از بالا به من نگاه می کنی معنی ندارد؟

می خواهم اعتراف کنم. اعتراف به این که من بیش از احتیاج به تو ُبه روح لحظات به فکر تو بودن احتیاج دارم.

این خودخواهی نیست؟این که من درگیر حسی ژرف تر از احساسات زلال گذشته شده باشم.

با همه این تجربیات شگفت نوپدید مرا به یادت نگه دار..

حتی در کنار بااوبابها که قول داده اند تو را در کنار ریشه های خود حفظ کنند.

و به ستاره های دنباله دار بسپار که چهره مرا برایت یاد آوری کنند.

من تو را به خاطر دارم.

گل سرخی را که آمده بود برود اما در من ماند.

حالا نگران نباش. همه اینها را گفتم که بدانی با تو روراست تر از خودم هستم.

روراست تر از دیروز و امروز و فردا..

درک می کنی؟
درک صداقت کودکانه ای که بسیار دوستش دارم.با همه زحماتی که به من میدهد.

.. این بار اگر آمدی خوشحال می شوم ردی از خودت برایم بگذاری.

خیلی خوشحال می شوم.مثل خوشحالی کودکانه یک پروانه.

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو