
منتظرت بودم..
باد میوزید.. و گرده های گلها و درختها همه جا چرخان و رقصان
...
راهم را گرفتم که بروم..
نیامده بودی..
اما اهمیتی نداشت..
گفتگوی روشنی با بید داشتم و تبریزی کشیده و بلند کنار آن..
اهمیت ندارد که تو نمی توانی درختها را ببینی .. وقتی سخن می گویند..
یا نجوای آب جوی را بشنوی..
یا حتی دست لطیف باد را که روی گونه ات کشیده میشود..
.... اینها در حال تجربه مکرر مهر ورزیدن هستند..
در حالی که تو نمیدانی کجایی...
...و از گل سرخ خبری هست یانه..
اینها بدون تو جریان دارند..
این روزهای پر هیاهوی عاشقانه و آرام
آخر...
او این را می خواهد.
........
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

نماز ظهر را تهران خواندیم و نماز مغرب را نجف.
هنوز هم خیال می کنم خیال بوده. این که شبها روبروی ایوان می نشستم و مدتها به فضای ملکوتی پیرامون آن با حرکت باد در بین پرچم های سبز خیره میشدم.
رفتن ما با همان کشتار پر سرو صدا همراه بود.. از نگرانی لغو آن توسط اطرافیان با کسی حرفی نزدم و تقریبا با کسی خداحافظی نکردم. وصیتنامه ام را نوشتم و رفتم.
از بین یک کاروان 40 نفر ویزای ما 5 نفر آمده بود و خانواده ی 5 نفره دیگر..
بی توجه به همه حرفها و حدیثها بار سفر را بستیم..
عجیبا غریبا بود..
شش روز مهمان نجف بودیم و یک روز کاظمین و سامراء سه روز هم کربلا..
کاروانسالار می گفت..اول نجف که دار الولایه است و مقام ولایت دارد بعد کربلا..و در این بین روی بال پرنده ها به سمت حرمین شریفین میرویم که در غربت جهل بشر آبروی زمینند..در استتار تانکها و زره پوشها و لباسهای نظامی...
در کربلا شیرینی و گوشت نخورید.. خنده و شادی بسیار نداشته باشید.. زیاد در حرم نمانید.. بگذارید حزنتان باقی باشد. این جا با همه جا فرق می کند باید آداب را رعایت کنید... کاروان سالار نمیدانست چقدر متوجه میشویم..
من فقط می رفتم توی حیاط مسقف حرم و به گنبد طلایی و پرچم سرخ آن نگاه میکردم.
از سامراء چیزی جز بغض در گلویم نمانده و عطر مانوس سردابی که مرا به او نزدیک می کرد. و حزن جانسوز ضریحی شکسته...
زن عربی تو ی کاظمین با تمسخر گفت چند نفرتان را کشتند؟ ...ما هم گفتیم..اگر هدف نیامدن محبین است، هیچ کداممان را ..
......
هنوز هم خیال می کنم خیال بوده.. این رفتن آرام و بازگشتن آرام تر در دل این همه هیاهو...
این روزها احساس خاص و غریبی دارم..
انگار سری به بهشت زده ام و دنیا چون قفس برایم تنگی می کند..
نفس سخت می آید ومی رود..
این روزها تنها هستم . در کنار دیگران هم .. تنهایی را در گوشت و پوست و جانم حس می کنم.
دلتنگی عمیقی برای پرچم های سبز و سرخ حس می کنم.
روح نا آرامم نیمه شبها مرا از خواب عمیق بیدار می کند.. رو به تاریکی می نشینم و در سکوت فرو می روم.
این روزها حوصله ام تنگ شده.. می گریزم.. هر جا که باشم در خلسه نبودن هستم. انگار زمان در من متوقف شده. می رود و می آید. بی سلام.. بی خداحافظی.. لبخند همیشگی ام را گم کرده ام.. چشمانم چیزی را نمی بیند.. نه خودم و نه دیگران را..

تنها درختها .. و ابر ...و نسیمی که در این مجال میوزد مرا یادآوری می کنند.
باید راه بروم . ساعتها.. با درختها و زمین.. با ابر .. با نسیم..
من کجا بودم؟چرا بودم؟حالا چه کنم؟
با حس غریب نبودن..!!نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
دوست چندین ساله و پیام کوتاه..

هدیه به دیدگان بینا! حسد خانه ایست در تمامی انسانها با وسعت های گوناگون.
بار اول که خواندم گفتم:
چقدر عمیق!
بار دوم که خواندم گره ابروهایم در هم رفت که حالا چرا برای من فرستاده ؟ ...حسد؟!
بار سوم که خواندم دیدم نه! آن قدر جمله عجیبی است که دلم می خواهد برای دوستانم بفرستم.
بار چهارم که خواندمش دستم رفت روی دکمه پیام کوتاه و شماره یک دوست چندین ساله را انتخاب کردم و ..
نفرستادم...
به نظرم رسید که ممکن است به دل بگیرد..
ممکن است.!!
.. کمی فکر کردم و به این نکته رسیدم که تا به حال با این اندیشه های استرلیزه شده و به کسی برنخورنده چقدر ممکن است از خلوص قلب و نیات فاصله گرفته باشم.؟
آخرش نفرستادم.
نشد..
هر چه کردم...!!!
اندازه فاصله ها کمی دستم آمد.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو