تبليغاتX
شازده کوچولو

و خدايي که در اين نزديکي است ... لاي اين شب‌بوها .... پاي آن کاج بلند .... روي آگاهي آب .... روي قانون گياه .... من مسلمانم .... قبله‌ام يک گل سرخ ..... جانمازم چشمه .... مهرم نور .... دشت سجاده من .... من وضو با تپش پنجره‌ها مي‌گيرم .... در نمازم جريان دارد ماه .... جريان دارد طيف .... سنگ از پشت نمازم پيداست .... همه ذرات نمازم متبلور شده است …من نمازم را وقتي مي‌خوانم .... که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو .... من نمازم را پي «تکبيره الاحرام» علف مي‌خوانم .... پي‌ «قدقامت» موج .... کعبه‌ام بر لب آب ..... کعبه‌ام زيراقاقي‌هاست .... کعبه‌ام مثل نسيم، مي‌رود باغ به باغ .... مي‌رود شهر به شهر ... «حجرالاسود» من روشني باغچه‌ است .... زندگي رسم خوشايندي است .... زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ... پرشي دارد اندازه عشق... زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.. زندگي جذبه دستي است كه مي‌چيند....زندگي تجربه شب پره در تاريکي است … زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد…

همان حس نامعلوم.

88/03/16 4:34 بعد از ظهر

این روزها حس مرموزی در من در حال جان گرفتن است.

حسی که نه آسمان را می فهمد نه ماه را و نه حتی درختها را ...
حس تلخی است.

این روزها در حال امتحان کردن خودم هستم 
و همه آنچه که به آن فکر میکنم و باور داشتم در من رشد یافته است.

این روزها ساکت تر از گذشته شده ام.

آرامم اما در من همان حس نامعلوم در جریان است.

این روزها هر جا بروم همین تلخی را با خود می برم.

به کسی نزدیک نمی شوم.

از کنار همه می گذرم. در حالی که میدانم باید آنان را از این حال و هوای غریب دور نگاه دارم.

این روزها همه جا دیر می رسم و ذهنم از همه چیز پر است.مملو از همه چیز .

گویی در انتظار همه چشمها و قلبهای آرام دقیقه هایم سپری میشوند. 

تنها.. سپری میشوند.

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


این روزها..

88/03/10 9:54 قبل از ظهر

بی تو .. چه سخت می گذرد روزگار من....

 ......


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو