
حسی که نه آسمان را می فهمد نه ماه را و نه حتی درختها را ...
حس تلخی است.
این روزها در حال امتحان کردن خودم هستم
و همه آنچه که به آن فکر میکنم و باور داشتم در من رشد یافته است.
این روزها ساکت تر از گذشته شده ام.
آرامم اما در من همان حس نامعلوم در جریان است.
این روزها هر جا بروم همین تلخی را با خود می برم.
به کسی نزدیک نمی شوم.
از کنار همه می گذرم. در حالی که میدانم باید آنان را از این حال و هوای غریب دور نگاه دارم.
این روزها همه جا دیر می رسم و ذهنم از همه چیز پر است.مملو از همه چیز .
گویی در انتظار همه چشمها و قلبهای آرام دقیقه هایم سپری میشوند.
تنها.. سپری میشوند.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو