تبليغاتX
شازده کوچولو

و خدايي که در اين نزديکي است ... لاي اين شب‌بوها .... پاي آن کاج بلند .... روي آگاهي آب .... روي قانون گياه .... من مسلمانم .... قبله‌ام يک گل سرخ ..... جانمازم چشمه .... مهرم نور .... دشت سجاده من .... من وضو با تپش پنجره‌ها مي‌گيرم .... در نمازم جريان دارد ماه .... جريان دارد طيف .... سنگ از پشت نمازم پيداست .... همه ذرات نمازم متبلور شده است …من نمازم را وقتي مي‌خوانم .... که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو .... من نمازم را پي «تکبيره الاحرام» علف مي‌خوانم .... پي‌ «قدقامت» موج .... کعبه‌ام بر لب آب ..... کعبه‌ام زيراقاقي‌هاست .... کعبه‌ام مثل نسيم، مي‌رود باغ به باغ .... مي‌رود شهر به شهر ... «حجرالاسود» من روشني باغچه‌ است .... زندگي رسم خوشايندي است .... زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ... پرشي دارد اندازه عشق... زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.. زندگي جذبه دستي است كه مي‌چيند....زندگي تجربه شب پره در تاريکي است … زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد…

به یاد پدرم..

88/05/31 5:45 بعد از ظهر

می خواهم از خیابان رد شوم. کنار ایستاده و به عبور تند و بی ملاحضه ماشینها نگاه می کند.
خیابان را رد کرده ام . خانم جوانی هم میخواهد از همان خیابان شلوغ رد شود .

نگاهم دنبالش میکند میرود و با عجله از عرض خیابان و لابه لای ماشینها میگذرد و از کنار پیرمرد هم ، ماشینها هم چنان می گذرند.

یاد پدرم می افتم و میروم به سمت پیرمرد،دستش را می گیرم و با هم از خیابان رد میشویم.

نمیتواند به سرعت قدم بردارد ماشینها اما صبور نیستند. آن سوی خیابان تشکر آرامی بر لبانش مینشیندمی خواهم راه رفته را برگردم،در میان همه بوق های ممتد و نگاههای خشن و عصبی که از پشت شیشه ماشینها برای رسیدن به مقصدی که تمام نمیشود احتمالاحاضر هستند مرا پای چهار چرخ ماشین قربانی کنند.

با دست روی کاپوت پرایدی مشکی که کم مانده کفشها و پایم را له کند می کوبم و به دو از خیابان رد میشوم.
صدای بوق ممتد ماشینها هنوز توی گوشم است و نگاه ناراضی راننده ماشین پراید همین طور توی قاب ذهنم نشسته است.

"" کجا خوانده بودمش؟!"این همه  دوری را..

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


من و فسفر و رب لطیف!

88/05/05 2:30 بعد از ظهر

دیروز تلفنی با دوستی صحبت کردم.

کمی روابطمون کدر شده بود.خیلی با خودم کلنجار رفتم که بکن و برو..

نتونستم.

دلم نیومد.. دیدم اونقدر محاسن و زیبایی در وجودش هست که منو به خودش علاقمند کرده .

تازه اونقدر در من ایراد و مسئله هست که احتمال به دست اوردن چنین دوستی برام سخت باشه ..

از همه سخت تر  اون سابقه چند ساله رفاقت چی؟

زمان و که نمیشه به عقب هل داد.. 

یه پیام کوتاه بابت عید براش فرستادم.. چند دقیقه بعد زنگ زد و نیم ساعت با هم از همه چیز و همه جا حرف زدیم.شادی غریبی بعد اون گفتگوی ساده احساس کردم. حس کردم از خودم و تصمیم خودم راضی هستم.

مثل این بود که یه پنجره روشن به روم باز شد.
کمی مکث و یه کم به رو نیوردن عیب و ایراد جزئی کارگشاست.

البته بهتره که حل بشه  و ما فرصت بدیم.

دل به دل راه داره..راهشم همین پنجره هاست. که گاهی حواسمون نیست که داره یواش یواش بسته میشه.

حس قدرشناسی از این تصمیم که به دلم افتاد.. علاوه بر فسفری که جهت این حرکت یه کم سخت سوزوندم

باعث شد طی این نوشته از رب لطیف شکر گزاری کنم.

سپاس فراوان معبود مهربان حواس جمع من.!!

....

این هم یک قیافه خاص برای زمانهای خاص که احتیاج به دعاهای خاص هست.

با تشکر مجدد.شازده کوچولوی شماکه حوالی آخرین قمر کهکشانی زندگی میکنه.

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو