
شب آخر ماه مبارک بود ..
حرف داشت دلم
حرف بسیار .. با همه آنانها که دور میشوند
..و شعر چون اندوه سیالی در من رویید
همه رنج این روزها
.......
دوباره پای دلم در عقوبتی گیر است
و با تمام کلاغان شهر درگیر است
چقدر در خودم این روزها قدم زده ام
نمیرسم به چرایی آن چه تقدیر است
اگر چه از کفم این روزها دلم نرفت اما
تمام ترس من از انتهای تفسیر است
کدام دست بلا می برد تو را که گم کُنَدَت
و این فرو شدنت از کدام تقصیر است؟
خدا نبود؟ خدا نیست؟ خدا کجاست بگو؟
بگو رها کُنَدَت از هر آنچه زنجیر است
خدا نخواست.! تو خواستی که تا ابد بروی
و روبروی تو شامی عجیب دلگیر است
و لحظه لحظه از این خانواده دور شدی
عزا برای تو امروز..اندکی دیر است.
......
خدا را دیدم
وقتی در سحرگاه
کودکان
در آغوش مادران
می گفتند:
یا اهل الکبریاء والعظمه!!
مهربان بود.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

سلام
یه کم زود نرسیدی؟! ببخش ولی من هنوز آماده نیستم.
نیستم که دارم مثل مرغ پرکنده بالا پایین میپرم.. نیستم که دلم صم و بکم و.. ! تو خودش جمع شده و خبری ازش نیست.
خبر داشتم داری میای اما نشد که حاضر بشم.. اووه ..!!اونقدر مسئله برای حل کردن دارم که به تو نرسیدن یادم رفت.
حالا هم یه دلشوره عجیب و غریب اومده نشسته ور دل من و زل زده تو چشام که .. نمیرسی.!
نه! من شده دقیفه نود هم خودمو میرسونم.. فقط یه کم التفات بیشتر از جانب شما لازمه..مساعده..دست کمک..یه چیزی توی مایه های مراعات حال و کردن.
به جان خودم از سر بیخبری نبود.. نگو تو این هجده روزه گذشته کدوم ...بودم.
نپرس !
داشتم میاومدم. سرعتم پایینه قبول ولی .. به هر حال تو راه بودم...
لطفا این بار هم ما رو به جا بیارین و تو جمع خودتون راه بدین.و اگر اشکالی نداره از سهم من کم نکنین.
سهم من از همه سال.. همه عمر .. همه تاریخ..همه دو عالم.
همه محبتی که داره تقسیم میشه و من شاید به ته صفش هم نرسم.
من به این محبت گنگ ،لطیف و رازگونه احتیاج دارم.به هرم گرمایی که مثل نسیم روی دلها میشینه و مثل اشک از ناودن چشمها پایین میریزه.
.....
به همون چند روز معما قسم ..
هاااااه.
این طوری به من نگاه نکن!.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
یکی این جا هست که تو را دوست دارد

نامه ای که سی و یک سال است نمیداند باید به کجا برود؟
نامه در راه مانده..برای مرد گم شده ،مرد ربوده شده.. در معرض نامردی نامردان قرار گرفته..
مرد تنهای سالهای سخت..مرد هنوز معلوم نیست شهید یا..نمیدانم چه؟!!دلم می گوید زنده ای هنوز.!
دنیا اگر همه حیثیتش را بگذارد نمیتواند به این سوال پاسخ بدهد که چرا ظرفیت پذیرش انسانیت برایش مشکل است؟
می توانی اهل قم باشی ولی بروی لبنان و زنان و کودکان بی پناه و مردان مردانگی فراموش کرده را سامان بدهی و یک ملت انقلابی در جهان خموده عرب بسازی..و امروز یک سید حسن داشته باشند که به شجاعتش بنازند.
میتوانی شیعه و سنی و مارونی و مسیحی را زیر پرچم اراده و ایمان انسانی خودت جمع کنی تا به احترام انسانیت منتشرتو قیام کنند
می توانی آن قدر مرد باشی که همه نامردها از شدت حقارت دنبال کشتنت باشندتا با عبور مسیح وارت تحقیر نشوند
آن قدر مرد بودی که در مظلومانه ترین شکل ممکن تو را به نام مهمان ربودند و روی کریه شان رابه ننگ مهمان کشی آلودند(اگر چه اسلام با مهمان کشی نامردان نا آشنا نیست)
کجایی پسر فاطمه(س)؟ .. یادت میکنم.
هنوز خیابانهای جنوب لبنان را عکس های زیبای تو آذین میکنند.
یادت میکنم و از این که هم میهن تو هستم احساس شعف غریبی دارم.
نمیدانم از کجا نامه در سیلان مانده مرا می خوانی ؟ من در حوالی آخرین قمر کهکشانی زندگی میکنم.
اگر مسیرت خورد آدرس خانه من یادت بماند.یادت بماند یکی این جا هست که تو را دوست دارد.تو را .. نگاه تو را .. تبسم تو را .. اراده تو را.. صبوری تو را .. و راه بینهایت آشنای تو را.. من که هیچ
" سید حسن نصرالله میگفت بچه که بوده کلی با عکس تو انگیزه میگرفته که یک روز لباس تو را بپوشد و بشود امام موسی صدر.. "
کجایی سید ..؟ دور.؟!.نزدیک..؟!
کجا؟!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو