کارگردان کوچید و رسالت او باقی ماند..

در حالی که صدای با شکوه و بسیار تاثیر گذار موسیقی فیلم محمد رسول الله در گوشم است و هم چنین تصویر آنتونی کوئین در هیبت عمر مختار در ذهنم..
نمیدانم چند بار این فیلم ها را دیده ام اما هر بار که آنها را تماشا کرده ام احساس کردم این کارگردان حقیقتا در فضای نامناسب فرهنگی دنیا علیه اسلام کار بسیار بزرگی کرده است ..
با نهایت درایت از ابزار های مدرن برای معرفی دین خاتم استفاده کرده و با وجود جذابیتهای بالایی که در فیلم هست حرمت ها را هم حفظ کرده است.
...
در مقاله نوشته بود که مصطفی به دنبال این بود که دو پروژه بزرگ دیگر را هم با عنوان صلاح الدین ایوبی و زندگی حضرت امام به نتیجه برساند که طی یک حمله تروریستی در مراسم ازدواج یکی از دوستانش کشته میشود..
..........
امیدوارم به کسی بر نخورد اما جدا مایل بودم هر چقدر هم که هزینه داشت فیلم زندگی حضرت امام را او میساخت(با احترام به آقای افخمی) چون من حقیقتا گمان می کنم کسی که عمر مختار را به اسطوره ای در جهان اسلام بدل کرد فیلم زندگی حضرت امام را هم میتوانست در تاریخ ماندگار کند.(خدا وکیلی چند تا فیلم در دنیا در رابطه با اسلام و مفاخر اسلام ساخته شده که قامت این دو فیلم را داشته باشد؟)
باید منتظر بود و دید آیا فرزند صبح(فیلم ساخته شده توسط افخمی در رابطه با امام) میتواند به امام امت ادای دین کند یا نه؟
مصطفی عقاد علاقه شدیدی به امام داشت و برای مقدمات تولید به ایران هم آمد اما با بچه های دفتر نشر آثار امام هماهنگ نشد..
نمیدانید از این که امثال عقاد با آن حمیت و توجه دینی و اسلامی و اعتقاد قلبی که روح ایمانش در فیلمهایش هویداست ،در دنیای هنر کم داریم(شاید هم نداریم) چقدر احساس خسران دارم.
..............
رحل المخرج وبقيت رسالته.
شکرا و وداعا یا عقاد..
شکرا یا حبیبی.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

سلام استاد
یادت هست آن موقعها هم مرا از دور تحویل می گرفتی؟
حتی وقتی میدانستم شعر مرا انتخاب کرده ای تا بخوانم..
نشستی آن جلو و زل زدی به روبرو و من با صدای لرزان شعر خواندم:
آسمان می غرد
ابرها دلگیرند
توی سقاخانه
شمعها می میرند..
چیستا را فرستادی تا قبل خواندن شعر مرا درست تر کند ..
بعد هم یادم نیست چطور گذشت ..فقط یادم هست که خیلی کوچک بودم.یا این طور به نظر رسید که کوچکم
بس که شما بزرگ بودی..
.. هنوز نگاه نافذ شما را به خاطر دارم و این که در شماره صد سروش نوجوان بازهم یکی دیگر از شعرهایم را با کمی اصلاح چاپ کرده بودید.. آن هم در شماره ای که آرزوی همه بچه ها بود تویش جا داشته باشند.
میدانید برای من چقدر مهم بود؟
....هنوز شعرم را یادم هست :
دوباره روز .. دوباره هفته ماه.. دوباره سال
و من چقدر زود بزرگ میشوم.
...
من بزرگ شدم و نتوانستم محض رضای خدا یک بار هم بیایم سر درس شما بنشینم..
اندوهش هنوز هم که هنوز است با من است.
حالا منم و آینه های ناگهان و دستور زبان عشقی که نمیدانم از کدام طرف بخوانمش..
از انتهای رفتن .. یا از ابتدای پریدن.؟
دلم برایت عجیب تنگ شده استاد.
کاش دوباره مرا تحویل می گرفتی ..
حتی از دور.
از خیلی خیلی دور.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
عزیز من غریب و ماه در محاق است

او هست اگر چه غریب
مادر اگر بود می گفت: بمیرم الهی برای دلش.
هوا سرد شده..سردتر از همیشه..
ین چند صباح پایانی عمر فقط منتظرم .
این روزها خدا در حال غربال کردن و انتخاب و وجین کردن است.
خدای مهربانی که مدتهاست روی خوشش را از ما نگرفته ، این روزها اما روی پیشانی ماهش خط اخم نشسته و تیز نگاهمان میکند.
زندگی را که مرور میکنم میبینم هر کسی برای دست یافتن به بالی که گم کرده بهایی داده.
به قول استاد: بهشت را به بها میدهند نه به بهانه..
........
این روزها دعا می کنم خدا ما را توی غربالش نگه دارد و نفرستد قاطی باقالی ها.(بهتر بود چه بگوبم؟)
این روزها ماه در محاق است.
این هفته باید سری به قطعه 44 بهشت زهرا بزنم.
این روزها سخت به دوستانم که در سینه کش قطعه شهدای بهشت زهرا خفته اند محتاجم.
منتظرم هستند...مدتهاست.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو