تبليغاتX
شازده کوچولو

و خدايي که در اين نزديکي است ... لاي اين شب‌بوها .... پاي آن کاج بلند .... روي آگاهي آب .... روي قانون گياه .... من مسلمانم .... قبله‌ام يک گل سرخ ..... جانمازم چشمه .... مهرم نور .... دشت سجاده من .... من وضو با تپش پنجره‌ها مي‌گيرم .... در نمازم جريان دارد ماه .... جريان دارد طيف .... سنگ از پشت نمازم پيداست .... همه ذرات نمازم متبلور شده است …من نمازم را وقتي مي‌خوانم .... که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو .... من نمازم را پي «تکبيره الاحرام» علف مي‌خوانم .... پي‌ «قدقامت» موج .... کعبه‌ام بر لب آب ..... کعبه‌ام زيراقاقي‌هاست .... کعبه‌ام مثل نسيم، مي‌رود باغ به باغ .... مي‌رود شهر به شهر ... «حجرالاسود» من روشني باغچه‌ است .... زندگي رسم خوشايندي است .... زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ... پرشي دارد اندازه عشق... زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.. زندگي جذبه دستي است كه مي‌چيند....زندگي تجربه شب پره در تاريکي است … زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد…

ما رو به رفاقت قبول داری یانه؟

88/07/12 11:41 قبل از ظهر

کم کم دارم شک می کنم که ما رو به رفاقت قبول داری یا نه؟

کم کم که عادت می کنم به سکوتی ناخواسته و چشمانم به نقطه ای دور که نمیدونم کجاست خیره میشه ..

این نگرانی ها رو جدی بگیرم یانه؟ این حس مرموز و ناخوشایند نمیدونم برای چی رو ..؟

رفتم سر مزار عیوق و با هم حرف زدیم..

برای امام از دور سر تکون دادم..

 یادت نره من عشق آبم .. عشق بارون.. عشق ستاره ها ..؟!

یادت نره دارم روی بالهای تنبلم کار میکنم..؟

یادت نره رفیقتو ..!

از این جا نه میتونم برات کامنت بزارم نه اس ام اس بزنم و نه دست تکون بدم..

از این جا فقط یه پر برات میفرستم..

یادگار عهد قدیمه ...تا یادت بیاره منو..

دلخور نیستم.. فقط مدتیه حرفی برای گفتن ندارم..

تو این هیر و ویر گاهی شعر سری به من میزنه و بی صدا میره..

سکوت .. نه! بد نیست.. فقط هنوز بهش عادت نکردم.

..

گاهی زمزمه می کنم:

 ..امروز چشمانم تو را میجست

...احساس کردم جای تو خالی است

..احساس کردم میدهم از دست

..در چشمهایم موج نورت را.!

و..

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


این طوری به من نگاه نکن!

88/06/17 10:26 قبل از ظهر

سلام

یه کم زود نرسیدی؟! ببخش ولی من هنوز آماده نیستم.

نیستم که دارم مثل مرغ پرکنده بالا پایین میپرم.. نیستم که دلم صم و بکم و.. ! تو خودش جمع شده و خبری ازش نیست.

خبر داشتم داری میای اما نشد که حاضر بشم.. اووه ..!!اونقدر مسئله برای حل کردن دارم که به تو نرسیدن یادم رفت.

حالا هم یه دلشوره عجیب و غریب اومده نشسته ور دل من و زل زده تو چشام که .. نمیرسی.!

نه! من شده دقیفه نود هم خودمو میرسونم.. فقط یه کم التفات بیشتر از جانب شما لازمه..مساعده..دست کمک..یه چیزی توی مایه های مراعات حال و کردن.

به جان خودم از سر بیخبری نبود.. نگو تو این هجده روزه گذشته کدوم ...بودم.

نپرس !

داشتم میاومدم. سرعتم پایینه قبول ولی .. به هر حال تو راه بودم...

لطفا این بار هم ما رو به جا بیارین و تو جمع خودتون راه بدین.و اگر اشکالی نداره از سهم من کم نکنین.

سهم من از همه سال.. همه عمر .. همه تاریخ..همه دو عالم.

همه محبتی که داره تقسیم میشه و من شاید به ته صفش هم نرسم.

من به این محبت گنگ ،لطیف و رازگونه احتیاج دارم.به هرم گرمایی که مثل نسیم روی دلها میشینه و مثل اشک از ناودن چشمها پایین میریزه.

.....

به همون چند روز معما قسم ..

هاااااه.

این طوری به من نگاه نکن!.

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


سلام
این یک نامه سی و یک ساله است

نامه ای که سی و یک سال است نمیداند باید به کجا برود؟

نامه در راه مانده..برای مرد گم شده ،مرد ربوده شده.. در معرض نامردی نامردان قرار گرفته..

مرد تنهای سالهای سخت..مرد هنوز معلوم نیست شهید یا..نمیدانم چه؟!!دلم می گوید زنده ای هنوز.!

دنیا اگر همه حیثیتش را بگذارد نمیتواند به این سوال پاسخ بدهد که چرا ظرفیت پذیرش انسانیت برایش مشکل است؟

می توانی اهل قم باشی ولی بروی لبنان و زنان و کودکان بی پناه و مردان مردانگی فراموش کرده را سامان بدهی و یک ملت انقلابی در جهان خموده عرب بسازی..و امروز یک سید حسن داشته باشند که به شجاعتش بنازند.

میتوانی شیعه و سنی و مارونی و مسیحی را زیر پرچم اراده و ایمان انسانی خودت جمع کنی تا به احترام انسانیت منتشرتو قیام کنند

می توانی آن قدر مرد باشی که همه نامردها از شدت حقارت دنبال کشتنت باشندتا با عبور مسیح وارت تحقیر نشوند

آن قدر مرد بودی که در مظلومانه ترین شکل ممکن تو را به نام مهمان ربودند و روی کریه شان رابه ننگ مهمان کشی آلودند(اگر چه اسلام با مهمان کشی نامردان نا آشنا نیست)

کجایی پسر فاطمه(س)؟ .. یادت میکنم.

هنوز خیابانهای جنوب لبنان را عکس های زیبای تو آذین میکنند.

یادت میکنم و از این که هم میهن تو هستم احساس شعف غریبی دارم.

نمیدانم از کجا نامه در سیلان مانده مرا می خوانی ؟ من در حوالی آخرین قمر کهکشانی زندگی میکنم.

اگر مسیرت خورد آدرس خانه من یادت بماند.یادت بماند یکی این جا هست که تو را دوست دارد.

تو را .. نگاه تو را .. تبسم تو را .. اراده تو را.. صبوری تو را .. و راه بینهایت آشنای تو را.. من که هیچ

" سید حسن نصرالله میگفت بچه که بوده کلی با عکس تو انگیزه میگرفته که یک روز لباس تو را بپوشد و بشود امام موسی صدر.. "

کجایی سید ..؟ دور.؟!.نزدیک..؟!

کجا؟!

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


من و فسفر و رب لطیف!

88/05/05 2:30 بعد از ظهر

دیروز تلفنی با دوستی صحبت کردم.

کمی روابطمون کدر شده بود.خیلی با خودم کلنجار رفتم که بکن و برو..

نتونستم.

دلم نیومد.. دیدم اونقدر محاسن و زیبایی در وجودش هست که منو به خودش علاقمند کرده .

تازه اونقدر در من ایراد و مسئله هست که احتمال به دست اوردن چنین دوستی برام سخت باشه ..

از همه سخت تر  اون سابقه چند ساله رفاقت چی؟

زمان و که نمیشه به عقب هل داد.. 

یه پیام کوتاه بابت عید براش فرستادم.. چند دقیقه بعد زنگ زد و نیم ساعت با هم از همه چیز و همه جا حرف زدیم.شادی غریبی بعد اون گفتگوی ساده احساس کردم. حس کردم از خودم و تصمیم خودم راضی هستم.

مثل این بود که یه پنجره روشن به روم باز شد.
کمی مکث و یه کم به رو نیوردن عیب و ایراد جزئی کارگشاست.

البته بهتره که حل بشه  و ما فرصت بدیم.

دل به دل راه داره..راهشم همین پنجره هاست. که گاهی حواسمون نیست که داره یواش یواش بسته میشه.

حس قدرشناسی از این تصمیم که به دلم افتاد.. علاوه بر فسفری که جهت این حرکت یه کم سخت سوزوندم

باعث شد طی این نوشته از رب لطیف شکر گزاری کنم.

سپاس فراوان معبود مهربان حواس جمع من.!!

....

این هم یک قیافه خاص برای زمانهای خاص که احتیاج به دعاهای خاص هست.

با تشکر مجدد.شازده کوچولوی شماکه حوالی آخرین قمر کهکشانی زندگی میکنه.

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


ما هرگز فراموش نخواهیم کرد!!

88/04/24 11:56 قبل از ظهر

We will never forget
ما هرگز فراموش نخواهیم کرد!!

.....

!!..لن نخضع

ما هرگز تسلیم نمی شویم

لن نرحل..!!

ما هرگز متفرق نمی شویم

لن نسکت..!!

ما هرگز سکوت نخواهیم کرد

لن ننسی..!!

ما هرگز فراموش نخواهیم کرد


...........

We will never submit

ما هرگز تسلیم نمی شویم

We will never leave

ما هرگز متفرق نمی شویم

We will never be silenced
ما هرگز سکوت نخواهیم کرد

We will never forget
ما هرگز فراموش نخواهیم کرد!!!

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


از یک قبیله!؟

88/01/19 12:52 بعد از ظهر


برایم پیام فرستاده بودی که برات تفال بزنم..

پیامت دیر به دستم رسید ..

آخرای شب بود .. وضو گرفتم و سری به دیوان زدم.

این جا چه خبر است؟
...

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار.. کس را وقوف نیست که انجام کار چیست"

پیوند عمر بسته به موئیست هوش دار... غمخوار خویش باش غم روزگار چیست"

مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند ...ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست"

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست...معنی عفو ورحمت آمرزگار چیست"

...

 و آرام اشک می ریزم..

این روزها با همه رنجی که می برم و اشکی که فرو می خورم نمی توانم ادعا کنم او که مهربانترین است در کنار من نیست..

تفالت را برایت فرستادم.. در حالی که مطمئن نبودم روی سخن با من است یا با تو..

این طوری هاست.. این طوری هاست ..

خیلی ساده و صریح.. با همه گشاده رویی..

با همه تلخی قابل درک و تحمل کردنی..

............

چه بگویم..جز سپاس.در حالی که در حیاط خلوت روحم باران می بارد..

نم نم.....و بوی خاک باران خورده و علف ..

...همه جا هستی..

 

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


ای کبوتری که می روی...

88/01/11 2:23 بعد از ظهر

حرفهای بی جهت نگفته ام

در دلم دخیل بسته اند..

از تمام لحظه های این سکوت خسته اند

مثل زخم های کهنه ای که باز می شوند

از صمیم قلب سرشکسته اند

کاش میشد از میان راه هم ُجاده ای به سمت آسمان کشید

رنگ بی ملال ماه را گرفت ُطعم مهربانی تو را چشید

گرم و تازه می شود گمان کنمُ لحن سرد حرفهای من

خنده را دوباره زنده می کندُ در تمام لحظه های من

این اجابت قریب را ُسخت منتظر نشسته ام

از تمام لحظه های سردُ از سکوت تلخ خسته ام

ای کبوتری که می رویُ از حصار این ملال پر غبار

با درختها بگو چه می کند ُ با دل شکسته زخم انتظار

کنج باورم نشسته امُ با تمام خاطرات دور

از نگاه من عبور می کنندُ لحظه های خسته صبور

وقت رفتن است ُ مثل اشکها

غنچه های بغض من شکفته اند

در حریم جاری سکوت  ُرنج خویش را نهفته اند

با همین بهار سرزدهُ با همین طلوع می روم

زیر چشم ماه آفتابُ چون ستاره ناپدید می شوم

...

ای تویی که می رسی ز راهُ تا غروب منتظر نمان

قطره اشکی نثار کنُ در سکوت فاتحه بخوان

گرچه حرفها هنوز هم ُ
در دلم دخیل بسته است

قسمتت نبود بشنویُ
عهد بین ما گسسته است.

...................شازده کوچولو

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


ردی از خودت برایم بگذار

88/01/03 11:24 بعد از ظهر

سلام گل سرخی که قرار است  پیدا نشوی.
این نامه را بعد از مدتها برایت می نویسم.
آدرس مرا داری. می دانم گاهی سری به ما می زنی اما ردت را هیچ وقت پیدا نمی کنم ..

این قرارتازه من با خودم است.

این که دیگر دنبالت نگردم.

نه دلخور هستم نه نا امید.. نه کمی مردد و نه کمی عصبانی ..
این یک احساس رو به اضمحلال یا یک عشق ته نشین شده یا حتی یک هیجان عاطفی کودکانه نیست..

این یک رویای آبی است که مرا درگیر خود کرده است.

گمانم دارم شاعری را فراموش می کنم . می دانی  ُگاهی  نور را لابه لای درختان گم می کنم.
حتی تازگی ها سنگفرشهای خیابان رو به خانه را عادی عادی طی می کنم.

این به نظر تو که از بالا به من نگاه می کنی معنی ندارد؟

می خواهم اعتراف کنم. اعتراف به این که من بیش از احتیاج به تو ُبه روح لحظات به فکر تو بودن احتیاج دارم.

این خودخواهی نیست؟این که من درگیر حسی ژرف تر از احساسات زلال گذشته شده باشم.

با همه این تجربیات شگفت نوپدید مرا به یادت نگه دار..

حتی در کنار بااوبابها که قول داده اند تو را در کنار ریشه های خود حفظ کنند.

و به ستاره های دنباله دار بسپار که چهره مرا برایت یاد آوری کنند.

من تو را به خاطر دارم.

گل سرخی را که آمده بود برود اما در من ماند.

حالا نگران نباش. همه اینها را گفتم که بدانی با تو روراست تر از خودم هستم.

روراست تر از دیروز و امروز و فردا..

درک می کنی؟
درک صداقت کودکانه ای که بسیار دوستش دارم.با همه زحماتی که به من میدهد.

.. این بار اگر آمدی خوشحال می شوم ردی از خودت برایم بگذاری.

خیلی خوشحال می شوم.مثل خوشحالی کودکانه یک پروانه.

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو



مدتی است کاروان به راه افتاده کودکان کمی آب نوشیده اند وتو تنها تر از همیشه در استواری قامت در هم شکسته ات ایستاده ای.

حالا تا رسیدن به بارگاه پر اشمئزار ظالمان راه بسیاری از دل واحه هاو بیابانها در پیش است و تو چه قدر باید رنج تازیانه ها را به جان بخری تا کودکان و زنان حرم در پناه تو ایمن بمانند.

این جان اتش گرفته توست که بر دست گرفته ای و چون دم مسیحایی در منزلگاههای پیش رو چون شراره های آتش زبانه می کشد و داغ تو را و اهل بیت را منتشر می کند داغ کشتن فرزندان پیامبری را که برای مردمش جز مهربانی و سربلندی نخواست.

آه ای جان آتش گرفته ..ای خواهر دلیران در خون خفته ...ای مادر کودکان یتیم..ای جان نثار امام بعد از این که بیمارو دست بسته می کشانندش..

آه ای بانویی که بزرگی روحت را آسمان نمیتواند تقریر کند و هرم داغ وجودت را گدازه های آتشفشان نخواهد توانست شرح دهد..

روزهای اسیری این قوم بلا دیده ادامه دارد. روزهای گریستن بسیار ..روزهای تشنگی کودکان .. روزهای اسارت زنان.. روزهای دستهای بسته برادران و پدران .. روزهای ..

و مگر این ادامه آن راه نیست ..?!راهی که نهایت آن پیروزی است.

افق ها را می نگرم. افق های دور را که نزدیک می شوند...

بسیار نزدیک..!


ادامه مطلب

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو



اسمم را نوشتم.

نه از روی احساسات .. نه از روی شور .. نه از روی جوانی.. اسمم را نوشتم از سر عقل و اندیشه..

می دانم اگر در این راه از خودم مایه نگذارم دنیا از اینی که هست بدتر خواهد شد. آن وقت بچه هایم را به امید کدام روشنایی به این تاریکی بسپارم.؟

به فرزندانم خواهند گفت رفت تا نمیرد. رفت تا زنده بماندو بداند تاریکی دنیا را و بشر را نخواهد بلعید.

کفنم را از کربلا گرفته ام با خاک تربت رویش جوشن کبیر نوشته اند.

خونم را می ریزند؟ بریزند.! مگر چه می شود؟ خون باید ریخته شود و اگر ریخته می شود بهتر که به خاطر شرف و انسانیت باشد. به خاطر تحقق اراده حق.. به خاطر خدا..

آقایان .. خانم ها من اسمم را نوشتم تا مرا هم ببرند. تا من هم بدانم جایی به دردی خورده ام. تا اگر نامم هم گم شد راهم گم نشود.
شب اول محرم است . روحم ناآرام است. خونم در جوش است بغضم در گلو جانم را میسوزاند و تو آن جا در خون خود می غلطی به امید برادری که در راه است.
چشمانت را نبند..در راهم. نزدیک.. بسیار نزدیک. 

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


روزی پرنده ای بود.!

87/07/07 2:5 بعد از ظهر

مدتهاست که ..

می خواهم حرفی برای گفتن نداشته باشم

آرزویم این است که خوابهایم را کنترل کنم تا مرا به سرزمینهای دور و گرگ و میش  نبرند .

دستم به دعاست که .. این بار ما را قبول کن بعدش را درست می کنم.

و نگرانم که مبادا نگرانی تازه ام در نگاهم جریان یافته باشد و دیگران را نگران کند

...

چقدر دراین روزها شاعر شده باشم خوب است؟

چقدر عاشق؟چقدر خالص ؟چقدر ؟

 بگو چقدر ؟ تا  بگویم و باور کنی من هم سکوت را دوست دارم.

و اندیشیدن بی هراس را و نور را و پرواز را و ...سیب را.!

از من فاصله دارد.! ...

از او فاصله دارم. !

به من نگفته اید این همه فاصله را با چه پر کنم!؟

و این همه راه را چگونه پشت سر بگذارم.!؟

 های ...!!

..آی ...ای شما که می روید!

به من برگردانید. !

بالهایم را بر گردانید.

.. بالهایم را ..!

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


دوباره آمدی ..

باورت می کنم .. منتظرت نبودم ولی تو می آیی و من باید باورت کنم.

نمی دانم امسال هم دست مرا خواهی گرفت و پای سفره خواهی نشاند..؟

دوستت دارم . می دانم خرج محبت برای تو می ارزد اما نمی دانم تو هم مرا می پذیری یا نه؟

مهربانی ات را باور کرد ه ام.

دوباره روی شانه هایم بال روییده است.

دوباره حس شاعر بودن دارم  و دلم تا روز رفتن می شمارد روزهای مانده را..

تلاش مرا باور کن و مرا بپذیر.. تا از این روزهایی که مهمان تو هستم کوله باری از نور فراهم کنم و مهیای رفتن شوم.

مهربان من .. مهربانی ات را باور دارم و به مهربانی ات امیدوارم.

کنار سفره مرا روی پایت بنشان و بهره بردن از این خوان عشق را به من چون دانه های تسبیح شمرده شمرده بیاموز.

مگر نه این که این ماه .. ماه من است؟!چشم به راه می مانم .

چشم به راه محبت بی نهایت پروردگارم.

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو


سر تو بگیر بالا..!

86/08/13 8:38 قبل از ظهر
سقف آسمونو برداشتن و اونو دیدم که داره می خنده ..

می شه باور نکرد که تو این همه درد و مرض و کشت و کشتار

دل و دماغ خندیدن هم هست .!

ولی هست .

زندگی روی قشنگشو به همه نشون نمیده

سرتو بگیر بالا و به آسمون نگاه کن تا بفهمی

از پله های ستاره ها بالا رفتن

و به قول یه دوست ۱ روی ماه خدا رو بوسیدن

خیلی هم  سخت نیست !

تو راه بیفت..

... ستاره ها رو دست می برنت.!

(۱) مصطفی مستور

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو