
فقط یادت بمونه کجایی.. یادت بمونه چرا..یادت بمونه تا کی..
این ها رو یادت بمونه .. و یادت بمونه که خدا هم هست .. همه جایی که هستی ونیستی..
حالا خدای من
متشکرم.
برای همه قوت قلبی که به من دادی..
برای ادامه دادنی شریف.
برای محبتی غنی...
برای ایمانی لطیف..
برای قلبی ظریف و..
و برای روحی که ... در انتظار ملکوت تو ..
صبر می کنه.
........... دوباره در این شروع جدید حتی اگر نخواهم با منی ..
و من ..
خجولانه سپاسگزارم.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

به من بگو ..
می توانم روی بی رنگی ات حسابی باز کنم یانه ؟
نگران این هستم که طاقت نداشته باشم با تو و نگاه رنگ به رنگت هماهنگ شوم.
با من اگر هستی کلماتت را همانطور که هست از دلت بیرون بیاور.
نگاهت هر قدر هم که سعی کند ..
دروغگو نیست.
از تو به نحو غریبی دلگیرم.
و گمان کنم این ادامه داشته باشد.
آیا تو از سیاره ای که من از آن جا آمده ام خبر نداری؟
بخواهم یا نخواهم.. تو را می بینم.
همانگونه که هستی ..نه همانگونه که نشان میدهی!
گاهی تحملش جانفرساست.
اما بهایی است که برای دانسته هایم می پردازم.
دوست کمی ناخالص من...
مداد سفیدی بردار و امتحان کن.
یک رنگی را امتحان کن.
نگران طعنه ها نباش.
خودم سپر بلا خواهم شد.
چه اهمیت دارد اگر من زخم بردارم اما تو را دوباره برویانم..
تا آنجا که توانت را دریابی با تو خواهم بود..
من به خلوص عمیق ریشه هایت باور اگر نداشته باشم همراه خوبی نخواهم بود.
به دست یاری من اعتماد کن و..
سپید باش.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

روزی روزگاری در یکی از روزهای خداوند که خیلی معلوم نبود خوب شروع شده یا نه با خودم کلنجار می رفتم . چه جزئیاتی که به ذهنم نمی رسید این که این چرا شد و آن چرا نشد.
اولش خوب بود . به نظرم یک نوع تحلیل درونی آمد اما کم کم حس کردم چیزی در حال فرو ریختن است. مثل آبی زلال که دم دستت بوده نخواستی اش و حالا که ریخته خلاء عجیبی حس میکنی. مثل اضطرابی خفیف ..مثل حسی که غروبهای جمعه داری و به هر دری می زنی تا رهایت کند.تلخی ناخوشایندی ته گلویم حس می کردم.
زمان موذیانه از کنارم می گذشت. دست روی دست گذاشته بودم. منگ و گیج به جزئیات نامفهومی می اندیشیدم که به نظر می رسید تا دیروز اهمیت چندانی نداشته اند. نمی دانم آن روز چگونه و با چه مرارتی سپری شد با ابن همه سخت گذشت. در هاله مبهمی از چراهای ناشی از اعتمادی که گمان میکردم در حال بر باد رفتن است. غروب شده بود و درآن چهار دیواری بدون آسمان که برای خودم ساخته بودم اسیر شده بودم.
از خانه بیرون زدم . رفتم مسجد غریب سر خیابان _ مسجد محلمان شلوغ است_ نمازم را خواندم و کمی نشستم. بی هیچ کتاب دعایی ..
فقط دلم می خواست رهایم کند. می خواستم بداند با همه چراهایم هیچ ادعایی ندارم. می خواستم بداند این گاهی گم شدنها را دوست ندارم. می خواستم مطمئن شوم خیری در این روز تلخ هست. می خواستم دوباره از نزدیک حسش کنم.
من همه تلاشم را به میدان آورده بودم .(لااقل به خیال خودم) حالا هر چه شده است با همه کاستی ها ناشی از صداقت حضور و باور من است. کم و ناقصش را به دل نگیرد....
نمی دانم چه مدتی گذشت. آن قدر بود که مرا به بازگشتن به خانه راضی کند. به نظر می رسیدهمه چیز نور تازه ای دارد . چراغهای خیابان..نور ماشینها.. روشنایی پنجره خانه ها..
با هم به تفاهم تازه ای رسیده بودیم.
این که اگر من به دل نگیرم (انسان عجول لجوج حساس کمی صادق!) ...او به دل نمی گیرد.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم.
ماشین ما و چند تا ماشین دیگر و ثانیه هایی که کند می رفتند.
با همان ظاهر معمولی و لباسهای مرتب و نگاه کمی ناراحت سرت را برده بودی نزدیک ماشین جلویی و شمرده شمرده حرف می زدی.
کم کم اخم هایم در هم رفت. من و بقیه آدمهای ماشینها.
از ماشین اول نتیجه نگرفتی آمدی سراغ ماشین کناری..نیم نگاهت هم به ما بود.
به تو نگاه می کردم و به آقای جلویی که کیف پولش را در می آورد.. و از بین چند تا ۵ هزار تومانی و ۲ هزار تومانی یک دو هزار تومانی را انتخاب کرد و با دست اشاره ای به تو کرد و تو آمدی..خانم کناری من هم ۵۰۰تومان به ۲ هزار تو مانی اضافه کرد .
سرت را آوردی پایین دوباره نیم نگاه مضطربی به ما کردی و پول را گرفتی و رفتی...
.....
به خانه رسیده بودم. تا خانه از کنار آدمهای دیگری گذشتم.
از کنار هم می گذشتیم و نمیدانستیم دارا و ندارمان کدام است.
یاد خواهرم افتادم که سال قبل در سرمای سخت زمستان از تهرانپارس تا خانه را پیاده آمده بود چون نه بلیط داشت نه پول برداشته بودو نه رویش شده بود به کسی رو بیندازد.
.....
شهرمن با همه ظواهر و زرق و برقش.. چقدر فقیر به نظرم آمد.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
شاید قبول نکنی اما..نگرانت هستم.!

بلد نیستی.
نمی توانی دوست داشته باشی آنچنان که در این دوست داشتن خودت مطرح نباشی.
خودت را می خواهی نبینی می بینی نمی شود.
نمی توانی.این خودخواهی یا هر چه اسمش را می گذاری همیشه با توست.
با همه قضاوتهایت!
چقدر اراده کرده ای بی توقع باشی و محبت خالصانه ات را بی دریغ نثار دیگران نمایی.
اما .. نمی توانی. نمی شود. یادت رفته است.
برای همین گرفتاری . گرفتار زنجیر خودخواهی هایی که نمی دانستی در تو این چنین ریشه دوانده اند.
می دانی که امید تغییری هست.می دانم الگوهای بسیاری داری.اما نمی دانم آیا این خون در رگ هایت جاریست؟ آخر این اصالتی ست که به همه تعلق ندارد.
..!ببینم دعا بلد هستی ؟ تنها او اگر بخواهد می شود .
............
به یاد بیاور و بخواه تا تو را به یاد بیاورند.
دیر می شودعزیز دل من. دیر!
نگرانت هستم. شاید قبول نکنی اما ..گمان می کنم از خودت بیشتر !.
از او بخواه و بدان... آرزوی محالی نیست.![]()
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
به سرعت در حال عبور هستند و از تو برای این که به نتیجه ای برای ادامه دان یا ندادن برسی اجازه نمی گیرند .
نمی ایستند و از تو نمی پرسند خوب تصمیمیت را گرفتی ؟ و بعد ادامه بدهند.
نه!
راهشان را می روند و عین خیالشان نیست که تو جا مانده ای . (خوب جا بمان خودت ضرر کرده ای !)
باید مدلی .. روشی .. راه میان بری وجود داشته باشد.!
راهی که تو را از زمان جلو بیندازد.. یا کسی که دست تو را بگیرد و بگوید از این طرف!
... سوال سخت و پیچیده ای ست! ..
با این زمان کم می شود گل سرخ را پیدا کنم؟
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

تو مثل ستاره
پر از تازگی بودی و نور
و در دستت انگشتری بود از عشق
و پاکیزه مثل درختی
که از جنگل ابر برگشته باشد
***
سرآغاز تو
مثل یک غنچه سرشار پاکی
زمین روشنی تو را حدس می زد
تو بودی ،هوا روشنی پخش می کرد
***
و من
هر گلی را که می دیدم از
دستهای تو آغاز می شد
و آبی که از بیشه ای دور می آمد آرام
بوی تو را داشت
***
من از ابتدای تو فهمیده بودم
که یک روز خورشید را خواهی آورد
دریغا تو رفتی!
هراسی ندارم
مهم نیست ای دوست
خدا دستهای تو را
منتشر کرد...
"
زنده یاد سلمان هراتی"
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
...
ببین! به نظر من این یه کم
نامردیه که ما به تو احتیاج داشته باشیم اما تو باز ما رو از قربال (غربال؟!
)امتحاناتت بگذرونی! یه وقتایی فکر می کنم تو اون بالا(هزاران بار گفتن همه جا هستی ولی من تو رو بالا می بینم) داری چی کار می کنی ؟ ما که بدجوری این پائین گرفتاریم .
از امراض روحی بگیر تا جسمی نصیب هر بنی بشری شده موندم معطل دنیا اصلا واسه چی داره می چرخه ؟واسه کی ؟کدوم شیر پاک خورده ای هوس زندگی تو این بل بشو رو کرده ..کلا از مخ باید تعطیل باشه .
به هر حال یه جایی یه بله ای گفته و خودش رو انداخته تو هچل همون قرعه فال کذایی که الحق به نام دیوانه زدند. اما خدایا ما دربست مخلصتیم ما رو تو این امتحاناتی که معلوم نیست امتحانه بی خیال شو..
ما از اول جزو کودکان استثنایی بودیم.!![]()
![]()
می دونی..
؟! خوب ببین!..
..ا...امروز دو تا بچه فال فروشو دیدم که در به در دنبال مشتری بودند دستای من تو جیب رفت اما برای یکی.. اون یکی با حسرت به ما نگاه کرد و شاید از خودش پرسید چرا نصیب من نشد .؟
می شد از اونم یه فال صدی بخرم تا چند ثانیه دلش خوش بشه اما ولخرجی نکردم!..
حالا شبه.. بچه ها دوباره یادم افتادن.. آدم با یه پول کم می تونه یه خرید گرون بکنه ولی من نکردم چون دو دو تا مساویست با چهار تا !تو مدرسه به ما این طوری یاد دادن....ولی واقعیت اینه که ...
...قلقلک روحم خبر از یه اشتباه می ده ......؟! نکنه..!(بازم امتحانم کردی؟!)![]()
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
توفان به پا شد اين هيجان را نگاه كن !
امواج بيقراري جان را نگاه كن !
فرخنده باد زلزله در سرزمين روح
اين كوهپارههايِ روان را نگاه كن !
هموار شد زمين و چه آفاق ديدنياست
پيدايي جهانِ نهان را نگاه كن !
اين روحْلرزههاي جهانگستر شگرف
وين انهدام هرچه كران را نگاه كن !
اي روح! بر كرانة من ايستادهاي
زيباترين غروب جهان را نگاه كن
يعني چه ميشود پس از اين؟ هست؟ نيست؟ چيست؟
اين رودخانة نگران را نگاه كن !
شاعر قربان ولی ئی
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو