روزتون مبارک..
ماه اگر تو پیشونی شما نشسته باشه تعجب نمی کنم
فقط یادتون نره ماهی رو که نشسته و ..
راز زندگی همین ندیدنیهائیه که هست..
قشنگی همه دنیای ما به وجود لطافت منتشریه که میشه از دستش داد و میشه حفظش کرد
چه عیبی داره همونطوری باشه که خدا پسندیده ..
لطف خدا اگه در اینه که مستوره بیافرینه و شما رو این طوری مثل شبنم صبح لطیف و گذرا بپسنده
حکمتی داره که کم کم درک میشه..
برای برگ گل دور بودن از خارو خاشاک و باد و بوران .. عین مرحمته..
حسودی نمی کنم اما ...فکر می کنم .بد نبود اگه ما رو هم لطیف تحویل می گرفتن..
ته همه این حرفها اینه که روز تون مبارک.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

شب آخر ماه مبارک بود ..
حرف داشت دلم
حرف بسیار .. با همه آنانها که دور میشوند
..و شعر چون اندوه سیالی در من رویید
همه رنج این روزها
.......
دوباره پای دلم در عقوبتی گیر است
و با تمام کلاغان شهر درگیر است
چقدر در خودم این روزها قدم زده ام
نمیرسم به چرایی آن چه تقدیر است
اگر چه از کفم این روزها دلم نرفت اما
تمام ترس من از انتهای تفسیر است
کدام دست بلا می برد تو را که گم کُنَدَت
و این فرو شدنت از کدام تقصیر است؟
خدا نبود؟ خدا نیست؟ خدا کجاست بگو؟
بگو رها کُنَدَت از هر آنچه زنجیر است
خدا نخواست.! تو خواستی که تا ابد بروی
و روبروی تو شامی عجیب دلگیر است
و لحظه لحظه از این خانواده دور شدی
عزا برای تو امروز..اندکی دیر است.
......
خدا را دیدم
وقتی در سحرگاه
کودکان
در آغوش مادران
می گفتند:
یا اهل الکبریاء والعظمه!!
مهربان بود.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

نگاهم دنبالش میکند میرود و با عجله از عرض خیابان و لابه لای ماشینها میگذرد و از کنار پیرمرد هم ، ماشینها هم چنان می گذرند.
یاد پدرم می افتم و میروم به سمت پیرمرد،دستش را می گیرم و با هم از خیابان رد میشویم.
نمیتواند به سرعت قدم بردارد ماشینها اما صبور نیستند. آن سوی خیابان تشکر آرامی بر لبانش مینشیندمی خواهم راه رفته را برگردم،در میان همه بوق های ممتد و نگاههای خشن و عصبی که از پشت شیشه ماشینها برای رسیدن به مقصدی که تمام نمیشود احتمالاحاضر هستند مرا پای چهار چرخ ماشین قربانی کنند.
با دست روی کاپوت پرایدی مشکی که کم مانده کفشها و پایم را له کند می کوبم و به دو از خیابان رد میشوم.
صدای بوق ممتد ماشینها هنوز توی گوشم است و نگاه ناراضی راننده ماشین پراید همین طور توی قاب ذهنم نشسته است.
"" کجا خوانده بودمش؟!"این همه دوری را..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

نماز ظهر را تهران خواندیم و نماز مغرب را نجف.
هنوز هم خیال می کنم خیال بوده. این که شبها روبروی ایوان می نشستم و مدتها به فضای ملکوتی پیرامون آن با حرکت باد در بین پرچم های سبز خیره میشدم.
رفتن ما با همان کشتار پر سرو صدا همراه بود.. از نگرانی لغو آن توسط اطرافیان با کسی حرفی نزدم و تقریبا با کسی خداحافظی نکردم. وصیتنامه ام را نوشتم و رفتم.
از بین یک کاروان 40 نفر ویزای ما 5 نفر آمده بود و خانواده ی 5 نفره دیگر..
بی توجه به همه حرفها و حدیثها بار سفر را بستیم..
عجیبا غریبا بود..
شش روز مهمان نجف بودیم و یک روز کاظمین و سامراء سه روز هم کربلا..
کاروانسالار می گفت..اول نجف که دار الولایه است و مقام ولایت دارد بعد کربلا..و در این بین روی بال پرنده ها به سمت حرمین شریفین میرویم که در غربت جهل بشر آبروی زمینند..در استتار تانکها و زره پوشها و لباسهای نظامی...
در کربلا شیرینی و گوشت نخورید.. خنده و شادی بسیار نداشته باشید.. زیاد در حرم نمانید.. بگذارید حزنتان باقی باشد. این جا با همه جا فرق می کند باید آداب را رعایت کنید... کاروان سالار نمیدانست چقدر متوجه میشویم..
من فقط می رفتم توی حیاط مسقف حرم و به گنبد طلایی و پرچم سرخ آن نگاه میکردم.
از سامراء چیزی جز بغض در گلویم نمانده و عطر مانوس سردابی که مرا به او نزدیک می کرد. و حزن جانسوز ضریحی شکسته...
زن عربی تو ی کاظمین با تمسخر گفت چند نفرتان را کشتند؟ ...ما هم گفتیم..اگر هدف نیامدن محبین است، هیچ کداممان را ..
......
هنوز هم خیال می کنم خیال بوده.. این رفتن آرام و بازگشتن آرام تر در دل این همه هیاهو...
این روزها احساس خاص و غریبی دارم..
انگار سری به بهشت زده ام و دنیا چون قفس برایم تنگی می کند..
نفس سخت می آید ومی رود..
این روزها تنها هستم . در کنار دیگران هم .. تنهایی را در گوشت و پوست و جانم حس می کنم.
دلتنگی عمیقی برای پرچم های سبز و سرخ حس می کنم.
روح نا آرامم نیمه شبها مرا از خواب عمیق بیدار می کند.. رو به تاریکی می نشینم و در سکوت فرو می روم.
این روزها حوصله ام تنگ شده.. می گریزم.. هر جا که باشم در خلسه نبودن هستم. انگار زمان در من متوقف شده. می رود و می آید. بی سلام.. بی خداحافظی.. لبخند همیشگی ام را گم کرده ام.. چشمانم چیزی را نمی بیند.. نه خودم و نه دیگران را..

تنها درختها .. و ابر ...و نسیمی که در این مجال میوزد مرا یادآوری می کنند.
باید راه بروم . ساعتها.. با درختها و زمین.. با ابر .. با نسیم..
من کجا بودم؟چرا بودم؟حالا چه کنم؟
با حس غریب نبودن..!!نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
دوست چندین ساله و پیام کوتاه..

هدیه به دیدگان بینا! حسد خانه ایست در تمامی انسانها با وسعت های گوناگون.
بار اول که خواندم گفتم:
چقدر عمیق!
بار دوم که خواندم گره ابروهایم در هم رفت که حالا چرا برای من فرستاده ؟ ...حسد؟!
بار سوم که خواندم دیدم نه! آن قدر جمله عجیبی است که دلم می خواهد برای دوستانم بفرستم.
بار چهارم که خواندمش دستم رفت روی دکمه پیام کوتاه و شماره یک دوست چندین ساله را انتخاب کردم و ..
نفرستادم...
به نظرم رسید که ممکن است به دل بگیرد..
ممکن است.!!
.. کمی فکر کردم و به این نکته رسیدم که تا به حال با این اندیشه های استرلیزه شده و به کسی برنخورنده چقدر ممکن است از خلوص قلب و نیات فاصله گرفته باشم.؟
آخرش نفرستادم.
نشد..
هر چه کردم...!!!
اندازه فاصله ها کمی دستم آمد.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

غذای حضرتی توی دستم بود..بوی قیمه حتی با گذاشتن چند تا نون و کشیدن نایلون دور ظرف تو هوا حس میشد..
گفته بودند راس ده شب شروع میشه و ساعت ۱۱ شب تموم میشه.
ساعت ده و نیم بود و من هنوز تو خیابون بودم.
-ببخشید مسجد اعظم کجاست؟
دو تا خادم نشسته بودند.. نگاهم ناخودآگاه رفت سمت دست یکی از اونها..
یه لیوان چایی گرفت طرفم و در حالی که به سمت مسجد اشاره می کرد گفت: بگیر مال حرمه..
چایی رو گرفتم و گیج نگاهش کردم..
توی دکه کوچولوی دم در یه سینی کوچیک بود با چند تا لیوان پلاستیکی چایی..
نمی دونم سهم کدومشون نصیبم شد.
وسط حیاط ایستادم و چایی رو که طعم دارچین میداد سرکشیدم.
و با زهم دویدم.
چند تا خانم و آقا تو راهرو مانندی نشسته بودند
ـ ببخشین مسجد..؟
کفشامو از پا در آوردم..
..نزدیک در نشستم.. هنوز شروع نشده بود..
جمعیت زیادی بودند با این همه سکوت خاصی حاکم بود.. چند دقیقه بعد شروع شد..
کتاب و با عجله باز کردم شناخت زیادی نداشتم سرم و پایین آوردم و شروع کردم خوندن که دیدم همه ایستادند..
یعنی چی ؟باید بایستیم؟
بلند شدم و با بقیه خوندم..
چند تا سلام نسبتا بلند بود ..
چند تا سلام ساده که با اون سلامها زیارت شروع میشد .
ملت با صدای بلند گریه می کردندو دم گرفته بودند و من گنگ و مات زده سلامها رو تکرار می کردم..
....
یک عده بی ادعای نا آشنا .. آخرای شب کنج این مسجد عجیب نشسته بودند و زیارت جامعه میخوندند. با چه حس غریب و تکون دهنده ای..
از اون مراسم عجیب .. بعد از اون سلامهای ایستاده به نیت امام غایب...
... انگار من نیستم.
از حرم تا خونه.. تمام راه و بعد از اون همه کشفیات توی فکر رفتم.
به نظرم میرسه خیلی آدم ساده ای هستم.
ساده هستم که خیال می کنم هستم.
ساده هستم که فکر می کنم این جون کندن های بی حساب و کتاب ما هم یه جایی می رسه..
اینهایی که من دیدم..خیلی پیش تر از اون هستند که بشه بهشون رسید.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

خانومه(کمی بلند):به من چه؟ به من چه که نداری؟
و.. دیگه صدایی نمی شنوی ُ احتمالاباید یه صورت سرخ شده تو ذهنم تصور کنم که داره لباشو گاز می گیره.
ظهر جمعه کوچه مهران(برلن) مرکز خرید و خیل آدمهایی که فکر می کنند لازمه برای عید همه زندگی رو نو کنند .برای من به یک موضوع متداول هر ساله تبدیل شده . جر و بحث تلخ! واقعا تلخ.نمی دونم چند نفر مثل من شنیدند . بقیه روزم خراب شد. جداْ.
هیچ چی نتونستم بخرم. به نظرم همه چیز ظالمانه اومد. حتی همه شادیها و هیاهوها ی ملت سر خرید و چانه زدن و توی صف سمبوسه ایستادن و به هم تنه زدن و شلوغی بی حد اونم توی ظهر جمعه..
از خودم پرسیدم مردم چرا تو خونه هاشون نمی مونن تا استراحت کنند؟ اصلا خودت این جا برای چی اومدی؟
کفش که داری؟ فقط یه کم کار کرده است.لباس هم . کیف هم داری و .. (می شه بفرمایی این جا چه کاری می تونی داشته باشی؟!!)
الان دیگه به عید واقعا نزدیک شدیم. اگر چه هنوز عیدی و حقوق بعضیا رو نریختن و اگرچه عده ای اصلآْ عیدی و حقوق ندارن.
گمونم دیروز بود که از کنار صندوقهای جشن نیکوکاری رد شدم.
اونم برام تکراری شده . پولی توش نریختم. باورش نداشتم. مثل صندوقهای صدقات که فقط برای رفع بلا چیزی توش می ریزم.
دارم مرض بی تفاوتی میگیرم.مرض به من چه مربوطه! .. مرض بی خیال بابا..!
علائم خوبی نداره.توی وجودم آشوبه.حالم خوب نیست . اصلاْ حالم خوب نیست...
گمونم دارم میمیرم. شما سالمید؟
می شه اگر سالم هستید برای من دعا کنید. ؟لطفا راهنمایی کنید پیش چه دکتری برم. !
حالم خوب نیست .. اصلاْ حالم خوب نیست.!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

باور نکردم که دیگر شما را به جا نمی آورند
باور نکردم در محدوده ذهن نا آرامشان جایی برای حضور شما نیست
نمی دانستم از سر دشمنی است یا از مرده می ترسند ..
اما شما که زنده بودید..
و مگر نه این که شهید زنده تاریخ است. ؟
شما کجای دنیای کوچکشان را تنگ می کردید..؟
.. گذشته مثل برق از نگاهم رد می شود... کهف الشهدا غار کوچکی در انتهای ولنجک ..
برخی مردم منطقه مایل به دفن شهدا نبودند و گفتند: مگر این جا قبرستان است؟
البته تقصیری نداشتند .. صدای موشک ها یادشان رفته بودو نمی دانستند جنگی بوده واین ملت برای دفاع از ناموسش شهیدی داده..
بچه ها تفالی به قرآن زدند و سوره کهف..
در همان حوالی دنبال غار گشتند و یافتند...حالا در انتهای شهر بر بلندای کوه غاری هست و شهدایی مظلوم.
نمی دانم .. بغض گلویم را گرفته است و اشک در چشمانم حلقه زده است..
این همه بی وفایی را درک نمی کنم...
این همه ...
من هم از همین مردمم .. مردمی که عجیب شده اند.!
حالا..اگرچه روی دست مردمی که هنوز یادشان نرفته است رفتید و دفن شدید و دانشگاه امیر کبیر هم لایق حضور شد..اما اندوهی در جان من مانده که گمان نمی کنم زخم آن به این زودی ها خوب شود.
ازیاد آوری آن چه گذشت از شدت شرم صورتم کبود می شود .
خدایا ما را ببخش .. ببخش که دوستانت را در جمع خودمان به شایستگی احترام نمی کنیم..
ببخش که فراموش کرده ایم.
اگر چه... مستحق همان رفتاری از جانب تو هستیم که با یارانت کرده ایم.
شرمنده ایم..تا قیامت.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

کلی حواست را به سال هنوز نیامده پرت می کنند.
بچه که بودم سال نو برایم خیلی شیرین بود. این روزها اما کمی شیرینی اش متفاوت است.
توی ذهنت روزها را مرور می کنی و به خودت می گویی:این هم از سالی که گذشت.
حالا باید بشماریم..
شمارش معکوس برای آخرین روزها و ساعات و دقیقه ها.
خیلی باید اتکای به نفس داشته باشیم که دائم برنگردیم و به روزهای رفته نگاه نکنیم.
خیلی باید ازخودمان مطمئن باشیم که با تایید گذشته به سمت آینده حرکت کنیم.
کمی نگران .. کمی خوشحال .. کمی امیدوار.. کمی خسته ..کمی ..
ا زهمه این احساسات متضاد متوجه می شوی که زندگی ادامه دارد.
زندگی ادامه دارد با من با تو .. بی من .. بی تو..
زندگی ادامه دارد. آسوده و آرام . راه خودش را میرود .
نگاه مهربانش را حس می کنم .. حتی وقتی روزگار سخت می گذرد...
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

من توی خودم هستم و تو توی خودت.
دارم یخ میزنم.
با کسی حرفی ندارم.
نگاهم خالی شده و ذهنم از تصویر های بدیع خالیه..
به من نگو نشد.. به من نگو نخواستم.. به من از این جملات نگو..
به من بگو بهار در راهه..
به من بگو زمستون داره میره..
به من از باد شرق بگو و از نسیم و عطر سنبلها..
پیمانه عمرم روبرومه.. مثل ساعت شنی ترسناکی که داره خالی می شه..
... من که هنوز گل سرخمو پیدا نکردم.
چرا پرنده ها از تو برام نخوندن.. تا یادم بمونی..
چرا قفل شد.. راه سقاخونه ای که بهش نخ باورهامو بسته بودم.
چرا.. فانوس دریایی خواب بود..
...من دارم خودمو نقد می کنم. به خودت نگیر اما.. به منم نگیر..
بارون داره منو شفاف میکنه..
مثل روز..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

اونقدر که به سایه بون پناه بردیم.
اونقدر که چترامونو باز کردیم
اونقدر که برای یه نصفه روز هوای تمیز مهمون ما بود..
اونقدر بارون بارید که خیس آب شدیم مثل برگها.. مثل تنه درخت مثل سنگفرش خیابون.
بارون بارید تا خیال برمون نداره خدا جدی جدی با ما قهره..
دلمون دیگه داشت ترس برش میداشت.
به موقع بارید .. قبل از ترک برداشتن امید ما..
خدایا .. به مهربونی تو هیچکی رو سراغ ندارم. با ما باش. تا همیشه.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
این روزها با طعم عشق به پریدن روبرو هستم.
مثل این که تا دیروز کور بودی یا از جلوی بینی ات آن سوتر را نمی دیدی
سفر درس بزرگی که به همراه دارد حداقلش این است که اندازه پریدنت را معلوم می کند
این که اگر بپری تا کجا می توانی اوج بگیری ؟
سفر آماده ات می کند تا ساده عاشق بشوی و ساده دل نکنی..
سفر رنگ نگاهت را از محدودیت در می آورد و تو می مانی و پنجره های گسترده ای که تا ان روز آدرسشان را نمی دانستی...
سفر دستهایت را برای درک توانشان در یاری رساندن و یاری خواستن از حجاب بدن جدا می کند و به پرواز در می آورد..
سفر طعم نمازت را از حاشیه بودن به متن می آورد و تو کشف می کنی این که مال خودت نیست!
سفر طعم درراه بودن را در جانت می نشاند تا به خانه و آشیانه دل نبندی و وصتینامه ات به روز باشد.
کمی خرما.. کمی مغز گردو..
کتاب کوچک دعا و مهر نماز و قران با ترجمه..
یک ساک کوچک همراه وقلم وکاغذی که گاهی بنویسی..
.. وقتی طعم رهایی را می چشی ..
ماندن دشوار است.
این روزها با طعم عشق به پریدن روبرو هستم.
در من جاری شده است و خیال رفتن ندارد.
...نه بدون من..!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
چرا گم شده اند؟
دلم نگرانشان است. اگر چه راه نجاتشان دشوار است.
آیا تو را بخشنده خواهند یافت؟
تو که مریم عذرایی.. و آنان ردای پاکی تو را به تمسخر در بر کردند تا مریم شوند.
دخترکانی که سر از همه منجلابها در آورده اند. به خاطر چند مشت دلار ..
حقیرند و نمی دانند چقدر!به بهانه آزادی (کاش جبران خلیل جبران بود و شعرش را برایشان می خواند تا بدانند چه روح سیاهی پرورانده اند.)
آیا پیامبر اسلام را که به طعنه و شعر آزردند آیات خداوند آنان را به عذاب بشارت نداد.؟
حالا تو که دامنی چون گل پاک داری..در معرض همه این بی احترامی ها هستی..
من این اندوه را در جان خویش حس می کنم.
هر چند گفته اند.... از طعنه رقیب نگردد عیار من .. چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
اما ..در همین دنیا زندگی می کنم.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

باید یک دسته گل نرگس می خریدم
اما فقط صورتم را برگرداندم.
او هم رفت..
من هم رفتم . در حالی که چشمهایم دنبال نرگسها بودند.
این مرض اهمیت دادن به پرستیژ یا کلاس یا شان اجتماعی..
دیگر غیر قابل تحمل شده.
حالا کو تا دفعه بعد که ببینمش و دسته گلم را بخرم.
(در این روزهای بی بارانی..)
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

به من فرصت دادی..
فرصت دادی تا دریابم چقدر کوچکم و به این که هوایم را داشته باشی چقدر احتیاج دارم.
فرصت دادی تا آرزوهای کوچکم را در قاب اشک بزرگ کنم و تحویل تو بدهم.
به من در این گفتگوی عجیب که با هم خواهیم داشت نگاه نکن .
نمی دانی زیر نگاه حساس تو حرف زدن چقدر دشوار است؟!
می دانی با دلی که به اندازه دل تو نازک و به اندازه دل تو سر سخت است روبرو شدن چه شجاعتی می طلبد؟
گاهی اندازه صداقتم دستم نیستم.
و بعد گونه های سرخ من است که از خجالت خرابکاری های بچه گانه ام خبر می دهد.
و من داغ می شوم و اشکم بی اختیار فرو می ریزد.
به من یاری برسان.
این لزوما تقلب نیست..!؟ هست..!؟
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

الان دقیقا یک ماه هست که راز بزرگی را با خودم به این سو آن سو می کشم.
تقصیر من نبود.. من دنبال راز دار شدن نبودم.. نه فکرش را می کردم و نه آمادگی اش را داشتم.حالا هم مدتی است ذهنم درگیر حس غریب مرموز بودن و پنهان کردن و به روی خود نیاوردن است.
هر روز ماسکی بر چهره خود می زنم و در عین آرامش می گویم نه.. چیزی نیست .. قابل درمانه..و مادر و دیگران با این ماسک خیال می کنند همه چیز تحت کنترل است..
اما همه چیز تحت کنترل نیست اتفاقا خارج از کنترل است.حضور نابهنگام توده های سرطانی که این را می گویند..
مدتی است تو در بیمارستان هستی و بین خانه و بیمارستان می روی و می آیی و پیش چشم من آب می روی.. دیگر مدتی است به دیدنت نمی آیم..چشمانم دروغ گفتن بلد نیست.. زود لو می رود.
این حقیقت است .. حقیقت این که تو هر روز که می گذرد عمرت کوتاهتر می شود.
من چاره ای جز سکوت ندارم. به خاطر همسرت.. به خاطر خواهرانت.. به خاطر فرزندانت..
تو مرا خواهی بخشید؟ روز ی که نمیدانم کی ؟
به من می گویند چیزی نگو.. می گویند توانش را نداری.. می گویند دیگران راحتت نمی گذارند و با اشک و زاری تو را از بین می برند..تو را و روحیه ات را ..
این یک اتفاق بود که من بدانم. این که دوست من متخصص همان بیمارستان بود و پرونده ات را خواند. سر این اتفاق را نمی دانم.
تو نمی دانی من با چه زحمتی اندوهم را در دلم پنهان می کنم و به بهانه زیارت عاشورا و زیارت حضرت زهرا و هزار بهانه دیگر خرد خرد اشک می ریزم .
داستان غریبی است. کداممان بیشتر درد می کشد تویی که نمی دانی .. یا منی که میدانم.؟
اصلا گفتنش مگر سودی دارد؟ این که بدانی چقدر وقت داری؟
چه کسی می داند شاید من زودتر رفتم. زودتر از تو..عمرست و دست من و تونیست..
توجیه می کنم؟.. ! توجیه. توجیهی برای غمی که درون را می خراشد؟.
من فرصت دارم با تو خداحافظی کنم.یک فرصت چند ماهه. اما دیگران چه؟
تو بگو.. نقابم را کنار بگذارم یا نه؟..
آیا باید به تو بگویم مبتلا به نوعی سرطان خون هستی؟ آیا لازم است توضیح بدهم که اگر مقاومت نکنی خیلی زود از دست می روی؟
من نمی توانم..
لطفا مرا به خاطر سکوتم ببخش. سکوتی که مرا به زنجیر کشیده است..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

سیاره ای خواهم ساخت.در آب چشمه خواهم شست .
با ابر پاکیزه اش خواهم کرد. باد را مهمان دشتهای سرسبزش خواهم نمود.
با آفتاب چراغ دلش را روشن خواهم کرد و با ماه و ستاره پیراهنی برایش خواهم دوخت.
سیاره ام را با دانه های سبز پراز گلهای محمدی خواهم کرد.
و چند سرو، چند تبریزی، چند چنار و چند بید مجنون را دوستانش قرار خواهم داد.
چشمه ها را در خاکش خواهم جوشاند و تمام کوره راههای جنگلی و کوهستانی را به او خواهم آموخت.
سیاره ام را بیدار خواهم ساخت. مهربان و کمی گریان. او باید گریستن بداند .
سیاره ام هرگز نخواهد خفت. تمام قصه ها و لالایی های جهان را به او یاد خواهم داد تا بخواند و بداند گهواره ها چگونه زنده می شوند.
سیاره ام را در دستمال اشکهای خشکیده ام گره خواهم زد و برای گل سرخ خواهم فرستاد.
بعد برای سیاره ام نامه خواهم نوشت و اوهم برایم خواهد نوشت. از روزگار گل سرخی که نمی داند چشم هایی شب و روزش را برایم مرور می کنند.
می دانم در مرور این نامه ها اشکهایم را خواهم یافت. گریستن را به یاد خواهم آورد و گل سرخی را که دیریست چهره اش را ازیاد برده ام.
...
آه .. این رنج راچه کسی در جان من رویانده است. این رنج غریب را....
... که سخت دوستش می دارم.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
روزهایم روز بودند و شبهایم .. روز !

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
شب است.
ستاره ها بیدارند.
کوچه هابدرقه اتان می کنند.
زمین زیر گامهایتان آرام ندارد.
و شهر ناتوان از درک این عظمت و مهربانی عمیق عاجزانه خود را به خواب زده است.
شما اما می روی ..
قدرت این را ندارم که از رفتن بازتان دارم .. نه من و نه کودکان یتیم چشم به راه...
بذر اندوه را که در جانم ریشه می دواند می بینم. ریشه ای هزار ساله..
من بغض سالهای پس از شما هستم.
دستی که ضریحش را نیافته..
این شبهای غم آلود رهایمان نکنید..
این شبها که پس از شما ادامه یافته و تمام نمی شود.!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

به اطراف نگاهی انداخت
به نظر می رسید از چیزی می ترسد . سر در گمی خاصی در رفتارش حس می شد.
مثل این بود که هم منتظر است و هم منتظر نیست. بی قرار بود .
آنقدر این پا و آن پا کرد و رفت و برگشت که ...کلافه شدم.
آقا ! می تونم کمکتون کنم؟
هان!.. خیلی گنگ به من نگاه کرد. اصلا به من نگاه نمی کرد نگاهش خالی بود.
ترسیدم.حس عجیبی در رفتارش بود.مثلُ لعنت بر شیطان!مگر ممکن است؟
از او دور شدم .نمی توانست ربطی به من داشته باشد ولی کنجکاوی رهایم نکرد.
دوباره پیش رفتم.آقا!
.. به سمت من برگشت. دستش را به طرفم گرفت مشتش را باز کرد و گفت:
این مال تو نیست؟ همین جا پیدایش کردم .
چشمهایش برق می زد. به دستش نگاه کردم.خالی بود.
حدسم درست بود. دستم را پیش بردم و گفتم: چرا! مال منه. پس تو برداشته بودی؟
مشتش را توی دستم ریخت و آهی کشید و گفت: آخی ! راحت شدم . چرا دنبالش نگشتی؟از دیروز منو بیچاره کرده. بابا مواظب بچه هاتون باشید . نمی تونید نیگر دارید واسه چی مییارید.حواست باشه دوباره پر نزنه این دفعه شاید گیر یه آدم بد افتاد . کی میدونه.
همین طور حرف می زد و نصیحت می کرد.و دائم دست خالی اش را به موهایش می کشید . مثل این بود که نمی توانست مشت خالی اش را تحمل کند.
گفتم: ببین! می خواهی اینو داشته باشی.؟من حوصله نگه داشتنشو ندارم.
نگاه پرسشگری به من انداخت و گفت: نمی خواهی؟.. بدت نیاد ولی .. خوب باشه بده من .
کی میگه زنها بهتر بلدن بچه داری کنند؟
مشتم را باز کردم و توی دستش ریختم...دوباره دستش را مشت کرد و دوباره راه افتاد .
آرام تر بود.
....
با آن ظاهر معمولی .. به این جوانی و این همه از ما دور..
گاهی فرق بین انسانهای معمولی و انسانهای غیر معمولی را گم می کنم.
گاهی از این مرز باریک ترس برم می دارد. از این مشتهای خالی و نگاههای خالی تر از آن.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
قبل......
□□□□
بعد.....
تصمیم مهمی بود . باید می نوشتم .به نظرم رسید کامل است.
مثل یک پیش بینی بود. مثل یک الهام . مثل یک باور که در حال تکامل است.
با این همه وقتی نوشته ام را ثبت و اجرا کردم لابه لای این فضای مجازی گم شد. حتی ذخیره اش هم نکرده بودم. با خودم گفتم :چرا؟ هیچ دلیل قانع کنند ه ای نداشت. این همه حرف .. این همه زحمت..این همه فسفر که سوخت.
حقیقتش دیروز به یک سفر رفته بودم و نهایت سفر دریافتی بود که به نظرم باید از آن حرف می زدم.
مثل یک پچ پچ همیشگی که به گوش می رسید ونمی فهمیدم و حالا فهمیده بودم.
و حالا همه چیز پاک شده بود .. اصلا ثبت نشده بود که بخواهد پاک شود.
به خودم رجوع کردم . ته دلم به اندازه یک ارزن ناراحت شدم .. کمی بعد به این نتیجه رسیدم که آیا گفتن از آن اساسا درست بود؟ دیدم پاسخ محکمی ندارم. احتمالا درونی تر از آن بود که بیان شود.
و کمی بعد تر به نظر رسید از اتفاق افتاده خوشحالم. یعنی من می خواستم آن حرفها گفته شود؟
.......
برای تنبه خودم عکس و عنوان دریافتم را گذاشتم تا یادم نرود گاهی آن چه فکر می کنیم درست است که انجام شود لزوما درست نیست. کمی صبر و مکث لازم است تا بهترین تصمیم گرفته شود.
احساس سبکی می کنم.
سپاسگذار محبتی هستم که به من امکان تجربه عملی این فهم را داد.

....................................!!!
به نظرم خاطره ها را باید یک طوری حفظ کرد. تا در هجوم روزها و ساعات
فراموش نشوند. و تو یک راه رابرای هزاران بار تجربه نکنی.
در این عمر کوتاه و راه دراز ..دانستن یعنی به وقت رسیدن.
راز رسیدن شاید همین باشد..!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
آن قدر با عجله از کنارش گذشتم که صدایش را نشنیدم.
داشت می پرسید : ببخشید مترو..؟
چند قدم بعد برگشتم .یک خانم چادری بود. راهش را کشید و رفت.
به دور و برم نگاه کردم.خدایا کجا بودم؟
...
عجله نداشتم.صدایش را شنیدم.همان طور که سرم پایین بود از کنارش گذشتم.
مرد ریز نقشی با زنی کم سال و بچه ای که طبق معمول خواب بود.
از کنار بیمارستان که می گذشتم به کاشی های خیابان نگاه کردم.چقدر شبیه من بودند.
....
آن طرف خیابان بودند.یک زن و یک مرد .
به دو پسر جوان اشاره کردند.پسرها به کاغذ نگاهی کردند و بی اعتنا رفتند.
مرد به سمت بالای خیابان رفت. زن هم.پنجره های بیمارستان پیدا بود.
توی تاکسی نشستم.رادیو خبر سیل خوزستان و امداد رسانی را می داد.
امداد رسانی؟!
.....
چه ساده باورم ترک برداشته بود.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
مرورش راحت نیست اما عبرت انگیز است.
جانت را می گیرد اما اگر نگویی یادت می رود و دوباره تکرارش می کنی.
نمی دانم اسمش را چه بگذارم ؟ بی توجهی ..بی خیالی ..بی اهمیتی ..
نه! چند روز است سر در گریبان همین اتفاق ساده ام. کدام بی خیالی .. کدام بی توجهی .. کدام..!
خدایا گاهی خسته می شوم. گاهی قفل می کنم. گاهی ..با من نیستی؟.
چند روز است یکی را دلگیر کرده ام. خودم را !
آن هم در این لحظه ها که ..ببین زمان از لابه لای انگشتانم سرخوش و خندان می گذرد.
حواست به من باشد. حواست به من باشد .حواست به من باشد.
خدایا بیشتر حواست به من باشد.
تا دوباره خودم را دلگیر نکنم.
......از خودم دلگیرم..چند روز است....!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
آیا او بی حرکت بر جای ایستاده است؟
..باید بدانی که وارستگی حقیقی چیزی جز این نیست که روح در برابر هجوم اندوه و شادی
و عزت و ذلت یا اهانت هم چون کوهی از سرب که در برابر باد ملایمی بی حرکت بر جای
ایستاده است از جای خویش هیچ نجنبد.
...........................................................................................
...........................................................................................
پی نوشت:

بودن توی جمع آدمهایی که دنیا و زندگی عادی رو کنار گذاشتن تجربه جالبیه
خدا قبول کنه! یه هفته اعتکاف علمی گرفتیم و باید تنها از پنجره عقل و روابط علی و معلولی به اطراف نگاه کنیم.
یه کم سخت و منقبض کننده هست ولی .. آخرش به یک کشف علمی درباره خودت می رسی
کشف این که...!بگذریم.بهتره خودتون امتحان کنید.
بعد از یه مدتی عادی بودن مشکله و مسائل بزرگ دیروز کوچک به نظر می یاد.
(برای این کشف خیلی زحمت کشیدم
)
مثلا الان من وسط اعتکافم
در آرامش و با اعتماد به نفس در حال به روز کردن صفحه..
البته بقیه خبر ندارن چون تو مباحثه هستند !
نگران نباشید یه کم به من امیدوار هستند.
(البته اگه نخوابم و جیم نشم و از سر و ته مباحثات علمی نزنم!!)
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
.........؟همین.![]()
نشد که عاشق باشم .
اما شد که درک کنم عاشقی می تونه از چه مسیرهایی اتفاق بیفته.
توی راه توی اون همه کوه و کمر که بوته ها خودشونو از دل خاک بالاکشیده بودن و منتظر یه قطره آب
با باد هروله می کردن.. توی اون همه سکوت دنباله دار و اون شبهای بلند پر از ستار ه های بی دنباله
توی اون همه حرف که رو دل درخت و سنگ حک کرده بودن
روزگار بود که خودشو به رخ تو می کشید و می گفت: می بینی .. دارن زندگی می کنند و قد می کشند. حالا تو خودت و به آب و آتیش بزن.. بابا زندگی همینه!همینی که هست .. و درست تو این گیر و دار بود که.. به نظرم اومد:
زندگی پس زمینه یه عشق بلنده که داره تو برگ برگ روزگار پیش می ره و نفس می کشه!
همین!
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو
گاه از خود می پرسم بی او چه کنم؟

باورم نکرده است .
اما من او را آن طور باور کرده ام که گاه از به خاطر آوردنش اشکم جاری می شود.
می گویم وسعم همین است همین قدر که هستم.
او اما مرا طور دیگری می خواهد .
ذهنم بااو در گیر است و هر روز بگو مگو داریم.
من توان قطع این رابطه را ندارم او اما می تواند.
گاه از خود می پرسم بی او چه کنم؟
سوالش حتی مرا نابود می کند.
...
عجیب است .!نه می دانم بی او چه کنم و..
.. نه می دانم با او چه کنم ؟!..
او که به من گفته باش و من هست شدم.
او که از من به من نزدیکتر است.
او که تنها آشنای من است.
..آه.
او که خدای من است.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو

این هفته دو تا آدم ذهن منو در گیر خودشون کردند
توی ذهنم یک سوال بزرگ داره شکل می گیره...
شاید تو خبرا خونده باشید که قطبی رفت و حیدری هم از کشتی خدا حافظی کرد..
اینها تنها دو تا خبر ساده نیست دو تا خاطره از دو تا آدمه که یه روزی اومدن تو صحنه و حالا رفتن..
نه برای این که نتونستن ادامه بدن ..
برای یه ایراد بزرگ که تو ما ایرانی ها داره ریشه می گیره..
فراموشی..
خیلی آسون زحمات دیگران و از یاد می بریم و خیلی زود یادمون میره چه کسی به گردنمون چه حقی داره؟
قطبی با همه هیاهو های اولیه در تنهایی و با اندوه رفت..
قهرمان کشتی هم با گریه ... و هر دو با خاطراتی که ترجیح دادند از کنارش به تلخی بگذرند.
پهلوون من کجاست؟
مرام تختی ها اگر فر اموش بشه از این فرهنگ چیزی برای بالیدن باقی نمی مونه!
....
یه جورایی دلم برای قطعه شهدا تنگ شده..
برای مردونگی..
و مردمی که می شناختم.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو