
منتظرت بودم..
باد میوزید.. و گرده های گلها و درختها همه جا چرخان و رقصان
...
راهم را گرفتم که بروم..
نیامده بودی..
اما اهمیتی نداشت..
گفتگوی روشنی با بید داشتم و تبریزی کشیده و بلند کنار آن..
اهمیت ندارد که تو نمی توانی درختها را ببینی .. وقتی سخن می گویند..
یا نجوای آب جوی را بشنوی..
یا حتی دست لطیف باد را که روی گونه ات کشیده میشود..
.... اینها در حال تجربه مکرر مهر ورزیدن هستند..
در حالی که تو نمیدانی کجایی...
...و از گل سرخ خبری هست یانه..
اینها بدون تو جریان دارند..
این روزهای پر هیاهوی عاشقانه و آرام
آخر...
او این را می خواهد.
........
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو