بی تاب لحظه های خوش روزگار توست
این روزها قفس شده جانم و میکُشد
روح مرا غمی که پر از انتظار توست
...
این روزهای ساکت و سردی که می رود
این بغض در گلو شکسته و دردی که می رود
من خانه کوچه خیابان و کشورم
جا مانده در دوراهی و مردی که می رود
...
ای جا گرفته روی شانه مهرت کبوترم
ای مانده عطر نام تو در طعم باورم
این جا من و گل محمدی و مشق عاشقی
مهر محبت خود را بنشان پای دفترم
...
این روزها دوباره به یادم نشسته ای
چشمان عاشقت نگران است و خسته ای
گویا غمی دوباره تو را رنج می دهد
تقصیر ماست؟ این که تو این سان شکسته ای؟
...
تو پیش می روی و پشت سرت لشکری شهید
گویی زمان نبردی دگر رسید
ما مانده در تلاقی امایی و اگر
شیر از نگاه لشکر تو نعره می کشید
...
هرگز نباید این که دوباره زبون شویم
باید دوباره راهی دریای خون شویم
نیرنگ رنگهاست که تکثیر می شود
وقت است سر سپر نموده و از خود برون شویم.
...................
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو