کم کم دارد قلق زندگی دستم می آید
کم کم که این موهای سیاه سپید می شود و به خاک نزدیک تر میشوم.
کم کم دارم تبدیل میشوم به روز و شب که گاهی ابری باشم و گاهی آفتابی
کم کم بهار و تابستان و پاییز و زمستانم یکی می شود.
همه اینها که اتفاق می افتد کم کمک پیش می آید طوری که ناگهان می بینم .. آه! من چقدر شبیه فلانی شده ام که همه اش می گفتم این چرا این جوریست؟
این جوری یعنی جوری که معلوم نیست.
کم کم خدا دارد خودش را به من نشان میدهد. دیگر نخواسته ام که ببینمش ولی خودش دارد رخ نشان می دهد.
کم کم دارم احساس گنگ بودن را از دست می دهم و معلوم میشوم.
حالا تا آن نقطه نمیدانم کجا که همه اش دنبالش بودم راهی نمانده . هنوز هم نمی دانم کجاست اما بودنش را میدانم که هست.
این هم کم کم به دست آمده. این روزها خدا را دیدم. که از همه جهات دارد خودش را رو می کند.
خدا یی که چشم مرا باز نگه داشت تا ببینم و به یاد بسپارم. خدای عبرت.
خدایی که نور دانایی اش را به من بخشید تا گم نکنم.
خدا خودش را نشان داد. با قهرش با علمش. با جبروتش با شکست ناپذیریش.
خدا مرا کمی تنها گذاشت تا درک کنم.کمی در خودم فرو رفتم و او رادیدم که بود.
خدا بود. خدا هست. خدا می داند. خدا می بیند. خدا میشنود. خدا معلوم است.
التهاب مرا فرو نشاند اما هنوز ته قلبم .. جایی که خودم هم نمی دانم کجاست این التهاب فرو ننشسته.
می ترسم از این که مرا هم رها کند. مثل آنها که رهایشان کرد و گم شدند.
استغفرالله الذی لا اله الا هو ، وحده لا شریک له و اتوب الیه...
ذکر گفتن را تازه یاد گرفته ام.
کم کمک ..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو