این قرارتازه من با خودم است.
این که دیگر دنبالت نگردم.
نه دلخور هستم نه نا امید.. نه کمی مردد و نه کمی عصبانی ..
این یک احساس رو به اضمحلال یا یک عشق ته نشین شده یا حتی یک هیجان عاطفی کودکانه نیست..
این یک رویای آبی است که مرا درگیر خود کرده است.
گمانم دارم شاعری را فراموش می کنم . می دانی ُگاهی نور را لابه لای درختان گم می کنم.
حتی تازگی ها سنگفرشهای خیابان رو به خانه را عادی عادی طی می کنم.
این به نظر تو که از بالا به من نگاه می کنی معنی ندارد؟
می خواهم اعتراف کنم. اعتراف به این که من بیش از احتیاج به تو ُبه روح لحظات به فکر تو بودن احتیاج دارم.
این خودخواهی نیست؟این که من درگیر حسی ژرف تر از احساسات زلال گذشته شده باشم.
با همه این تجربیات شگفت نوپدید مرا به یادت نگه دار..
حتی در کنار بااوبابها که قول داده اند تو را در کنار ریشه های خود حفظ کنند.
و به ستاره های دنباله دار بسپار که چهره مرا برایت یاد آوری کنند.
من تو را به خاطر دارم.
گل سرخی را که آمده بود برود اما در من ماند.
حالا نگران نباش. همه اینها را گفتم که بدانی با تو روراست تر از خودم هستم.
روراست تر از دیروز و امروز و فردا..
درک می کنی؟
درک صداقت کودکانه ای که بسیار دوستش دارم.با همه زحماتی که به من میدهد.
.. این بار اگر آمدی خوشحال می شوم ردی از خودت برایم بگذاری.
خیلی خوشحال می شوم.مثل خوشحالی کودکانه یک پروانه.![]()
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو