
در دلم دخیل بسته اند..
از تمام لحظه های این سکوت خسته اند
مثل زخم های کهنه ای که باز می شوند
از صمیم قلب سرشکسته اند
کاش میشد از میان راه هم ُجاده ای به سمت آسمان کشید
رنگ بی ملال ماه را گرفت ُطعم مهربانی تو را چشید
گرم و تازه می شود گمان کنمُ لحن سرد حرفهای من
خنده را دوباره زنده می کندُ در تمام لحظه های من
این اجابت قریب را ُسخت منتظر نشسته ام
از تمام لحظه های سردُ از سکوت تلخ خسته ام
ای کبوتری که می رویُ از حصار این ملال پر غبار
با درختها بگو چه می کند ُ با دل شکسته زخم انتظار
کنج باورم نشسته امُ با تمام خاطرات دور
از نگاه من عبور می کنندُ لحظه های خسته صبور
وقت رفتن است ُ مثل اشکها
غنچه های بغض من شکفته اند
در حریم جاری سکوت ُرنج خویش را نهفته اند
با همین بهار سرزدهُ با همین طلوع می روم
زیر چشم ماه آفتابُ چون ستاره ناپدید می شوم
...
ای تویی که می رسی ز راهُ تا غروب منتظر نمان
قطره اشکی نثار کنُ در سکوت فاتحه بخوان
گرچه حرفها هنوز هم ُ
در دلم دخیل بسته است
قسمتت نبود بشنویُ
عهد بین ما گسسته است.
...................شازده کوچولو
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو