
برایم پیام فرستاده بودی که برات تفال بزنم..
پیامت دیر به دستم رسید ..
آخرای شب بود .. وضو گرفتم و سری به دیوان زدم.
این جا چه خبر است؟
...
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار.. کس را وقوف نیست که انجام کار چیست"
پیوند عمر بسته به موئیست هوش دار... غمخوار خویش باش غم روزگار چیست"
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند ...ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست"
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست...معنی عفو ورحمت آمرزگار چیست"
...
و آرام اشک می ریزم..
این روزها با همه رنجی که می برم و اشکی که فرو می خورم نمی توانم ادعا کنم او که مهربانترین است در کنار من نیست..
تفالت را برایت فرستادم.. در حالی که مطمئن نبودم روی سخن با من است یا با تو..
این طوری هاست.. این طوری هاست ..
خیلی ساده و صریح.. با همه گشاده رویی..
با همه تلخی قابل درک و تحمل کردنی..
............
چه بگویم..جز سپاس.در حالی که در حیاط خلوت روحم باران می بارد..
نم نم.....و بوی خاک باران خورده و علف ..
...همه جا هستی..
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو