
غذای حضرتی توی دستم بود..بوی قیمه حتی با گذاشتن چند تا نون و کشیدن نایلون دور ظرف تو هوا حس میشد..
گفته بودند راس ده شب شروع میشه و ساعت ۱۱ شب تموم میشه.
ساعت ده و نیم بود و من هنوز تو خیابون بودم.
-ببخشید مسجد اعظم کجاست؟
دو تا خادم نشسته بودند.. نگاهم ناخودآگاه رفت سمت دست یکی از اونها..
یه لیوان چایی گرفت طرفم و در حالی که به سمت مسجد اشاره می کرد گفت: بگیر مال حرمه..
چایی رو گرفتم و گیج نگاهش کردم..
توی دکه کوچولوی دم در یه سینی کوچیک بود با چند تا لیوان پلاستیکی چایی..
نمی دونم سهم کدومشون نصیبم شد.
وسط حیاط ایستادم و چایی رو که طعم دارچین میداد سرکشیدم.
و با زهم دویدم.
چند تا خانم و آقا تو راهرو مانندی نشسته بودند
ـ ببخشین مسجد..؟
کفشامو از پا در آوردم..
..نزدیک در نشستم.. هنوز شروع نشده بود..
جمعیت زیادی بودند با این همه سکوت خاصی حاکم بود.. چند دقیقه بعد شروع شد..
کتاب و با عجله باز کردم شناخت زیادی نداشتم سرم و پایین آوردم و شروع کردم خوندن که دیدم همه ایستادند..
یعنی چی ؟باید بایستیم؟
بلند شدم و با بقیه خوندم..
چند تا سلام نسبتا بلند بود ..
چند تا سلام ساده که با اون سلامها زیارت شروع میشد .
ملت با صدای بلند گریه می کردندو دم گرفته بودند و من گنگ و مات زده سلامها رو تکرار می کردم..
....
یک عده بی ادعای نا آشنا .. آخرای شب کنج این مسجد عجیب نشسته بودند و زیارت جامعه میخوندند. با چه حس غریب و تکون دهنده ای..
از اون مراسم عجیب .. بعد از اون سلامهای ایستاده به نیت امام غایب...
... انگار من نیستم.
از حرم تا خونه.. تمام راه و بعد از اون همه کشفیات توی فکر رفتم.
به نظرم میرسه خیلی آدم ساده ای هستم.
ساده هستم که خیال می کنم هستم.
ساده هستم که فکر می کنم این جون کندن های بی حساب و کتاب ما هم یه جایی می رسه..
اینهایی که من دیدم..خیلی پیش تر از اون هستند که بشه بهشون رسید.
نوشته شده توسط : مسافر کوچولو