
نماز ظهر را تهران خواندیم و نماز مغرب را نجف.
هنوز هم خیال می کنم خیال بوده. این که شبها روبروی ایوان می نشستم و مدتها به فضای ملکوتی پیرامون آن با حرکت باد در بین پرچم های سبز خیره میشدم.
رفتن ما با همان کشتار پر سرو صدا همراه بود.. از نگرانی لغو آن توسط اطرافیان با کسی حرفی نزدم و تقریبا با کسی خداحافظی نکردم. وصیتنامه ام را نوشتم و رفتم.
از بین یک کاروان 40 نفر ویزای ما 5 نفر آمده بود و خانواده ی 5 نفره دیگر..
بی توجه به همه حرفها و حدیثها بار سفر را بستیم..
عجیبا غریبا بود..
شش روز مهمان نجف بودیم و یک روز کاظمین و سامراء سه روز هم کربلا..
کاروانسالار می گفت..اول نجف که دار الولایه است و مقام ولایت دارد بعد کربلا..و در این بین روی بال پرنده ها به سمت حرمین شریفین میرویم که در غربت جهل بشر آبروی زمینند..در استتار تانکها و زره پوشها و لباسهای نظامی...
در کربلا شیرینی و گوشت نخورید.. خنده و شادی بسیار نداشته باشید.. زیاد در حرم نمانید.. بگذارید حزنتان باقی باشد. این جا با همه جا فرق می کند باید آداب را رعایت کنید... کاروان سالار نمیدانست چقدر متوجه میشویم..
من فقط می رفتم توی حیاط مسقف حرم و به گنبد طلایی و پرچم سرخ آن نگاه میکردم.
از سامراء چیزی جز بغض در گلویم نمانده و عطر مانوس سردابی که مرا به او نزدیک می کرد. و حزن جانسوز ضریحی شکسته...
زن عربی تو ی کاظمین با تمسخر گفت چند نفرتان را کشتند؟ ...ما هم گفتیم..اگر هدف نیامدن محبین است، هیچ کداممان را ..
......
هنوز هم خیال می کنم خیال بوده.. این رفتن آرام و بازگشتن آرام تر در دل این همه هیاهو...
این روزها احساس خاص و غریبی دارم..
انگار سری به بهشت زده ام و دنیا چون قفس برایم تنگی می کند..
نفس سخت می آید ومی رود..
این روزها تنها هستم . در کنار دیگران هم .. تنهایی را در گوشت و پوست و جانم حس می کنم.
دلتنگی عمیقی برای پرچم های سبز و سرخ حس می کنم.
روح نا آرامم نیمه شبها مرا از خواب عمیق بیدار می کند.. رو به تاریکی می نشینم و در سکوت فرو می روم.
این روزها حوصله ام تنگ شده.. می گریزم.. هر جا که باشم در خلسه نبودن هستم. انگار زمان در من متوقف شده. می رود و می آید. بی سلام.. بی خداحافظی.. لبخند همیشگی ام را گم کرده ام.. چشمانم چیزی را نمی بیند.. نه خودم و نه دیگران را..

تنها درختها .. و ابر ...و نسیمی که در این مجال میوزد مرا یادآوری می کنند.
باید راه بروم . ساعتها.. با درختها و زمین.. با ابر .. با نسیم..
من کجا بودم؟چرا بودم؟حالا چه کنم؟
با حس غریب نبودن..!!نوشته شده توسط : مسافر کوچولو