هنوز فرصت هست
سلام. من برگشتم.
هنوز هم عمر ما به دنیا باقی بود.
رفقا می گویند: تو دیوانه ای که هر سفر کوتاه را بهانه ای برای یک خداحافظی قرار می دهی. من اما می گویم : چه کسی می داندُ ممکن است از دل همین سفرهای کوتاه یک سفر بزرگ بیرون بیاید آن هم با وضعی که جاده ها دارند و مردمی که عجله..
سختی اش وصیت نامه ایست که هر بار باید دوباره تنظیم شود.
تنها مشکل من کتابهایی است که دلم نمی آید همین طوری ولشان کنم و بروم.
این هم یک تعلق مادی است. می دانم.. اما هست.. چه کنم؟
آدم ها را می توانی بگذاری و بروی .. چون دو روز بعد فراموشت می کنند و زندگی شان را می کنند
هر چقدر هم که عاشقت باشند ..
شاید ته دلشان کمی دلتنگی برایت بماند..
فقط همین.
اما .. کتاب ها..
اسمت را کنار صفحه اول خودشان دارند و تو می دانی نفر بعدی که بخواند
لذت دانایی را دوباره تجربه می کند. و تو در این حس..
منظورم همان روحت است.. روح تو در این حس شریک است.
............
هنوز هستم و هنوز فرصت هست.
راستی .. پرنده را دیدید؟
این جاده ها کدام به آن خسته می رسند...