روزگاری میرسد من با تو قوم و خویشتر…!

حرفم نمی آید این روزها..امشب اما فرق دارد
یتیم کوچک خانه ما موقع اذان از خدا خواست مادری به او بدهد که جوان باشد و نمیرد
مادرش جوان بود اما از دنیا رفت. من از خدا چه بخواهم؟
زیر قبه آقا دست هایم را به سمت خدا گرفتم و برای ملت دعا کردم، برای آقا، برای رفقا و همه آنها که آرزو داشتند آنجا باشند، همه آنها که ضریح را بدرقه کردند..اما حرم آقا امیر المومنین جای عجیبی است. قلبت به اندازه ای آرام است و طمانینه دارد که هیچ جای دیگر ندارد.
برای خودم لباس آخرت خریدم. ته قلبم ترس دارم اما قرار همه به رفتن است(وَكُلُّ أَمْرٍ مُّسْتَقِرٌّ، سوره قمر آیه 3). دوست دارم عاقبت به خیر بمیرم. وقتی برد یمانی را دور کالبد سردم می پیچند بدانم آمرزیده می روم.(آرزوی کمی نیست)
این روزها با این چیزهایی که دور برم می گذرد، با این همه ادعا و خیال دین داری و چشم های حیران مردم و ادعای دین نداری و باز هم چشم های حیران مردم..نگرانی ام دو چندان می شود.
(توی گوش سالمم) زمزمه می کنم: از خدا بترس. از خدا بترس. اما از خودم بیشتر می ترسم به یاد شعر خانم عباسلو:
به صید آمدهاست عشق و غفلت از خود ماست
غزال میچرد آنـجا که ببـــــــــر میگذرد؟
می شود ترسید و خواست؟ می شود خدای من؟ حرفم نمی آید به آرزوهای این دنیایت. خدایا.. آمرزیده بمیران. عزیز نگاهدار و عزیز ببر.
پی نوشت:
ما غرک بربک الکریم. شک نکنید. با دل باز بروید و با دست و دل باز دعا کنید.
التماس دعا.
- عنوان پست مصرعی از شعر خانم عباسلوست.
توی گوش سالمم را هم قرض گرفتم از یکی دیگر.
این جاده ها کدام به آن خسته می رسند...