باورت مي شود استاد؟!

يادم نمي آيد كي؟ كجا ؟ چطور با شما آشنا شدم!

حالا اما دوباره ديروز فراموش شده، شماي فراموش شده را مرور مي كنم.

نه به آن نذر صلوات براي شفايتان رسيدم نه به لحظه هاي آخر نفس كشيدنتان

به همين راحتي رفتيد

به راحتي يك تماس تلفني و يك خبر و يك بغض و يك اشك رود وار كه پشت ميز اداره در برابر نگاه همكاران جاري شد.

قرار بود عملتان كنند بهتر بشويد، تركش توي بدنتان اما كار را تمام كرد.

تير خلاص آن متجاوز به وطن بعد از سالها راهش را يافت و شما را به رفقايتان رساند.

وعده دوستان شهيدتان محقق شد و در نهايت رفتيد روي همان صندلي خالي نشستيد كه در اوج آسمان نشانتان داده بودند.

يادتان به خير، يادتان به خير، يادتان به خير..

پي نوشت:

- استاد!تو هم معجزه جنگ ما بودي اما در سرتاسر اينترنت و اين همه صفر و يك خبري، عكسي از تو نيافتم.

بشر مي خواهد در اين جهالت مدرن از كدام راه؟ با كدام چراغ خاموش به خدا برسد؟

- چقدر خداي من در اين عالم غريب است. چقدر دوستانش، چقدر همراهانش..

روحت شاد شهيد دكتر محمود رفيعي، دانشگاه علامه طباطبايي بي تو..بي فانوس است.

صرف فعل هاي گذشته درباره تان برايم سخت است..

بيتي از شعر سعيد بيابانكي را كه محضر آقا خوانديد براي خودم روضه مي خوانم:       



..روز و شب گرم عزاداری شب بوهاییم

من و این باغچه ی پرپر باقی مانده..

- استاد! ما را از دعا فراموش نكن.