با آمدنت قاعده عشق به هم خورد..

از قم می آمدم سمت تهران
عوارضی را که رد کردیم
حوالی حرم امام رحمه الله علیه کلی ماشین سواری توی نوبت ایستاده بودند
سرم را سمتشان چرخاندم
چند تا پسر جوان سر تا پاه سیاه پوش شابلون هایی خونین به دست از این ماشین به آن می رفتند..
دقت کردم
روی شیشه یکی از ماشین ها نوشته بودند:
برادر یعنی عباس...
حزن می نشیند توی نگاهم و با خودم زمزمه می کنم:
ابالفضل با وفا علمدار لشکرم
مه هاشمی نسب امیر دلاورم..
پی نوشت:
وقتی همه شهر دم یا حسین می گیرد
به اهل این شهر بودنت می بالی
به قول شاعر استاد بیابانکی:
برپا شده است در دل من خیمه ی غمی
جانم چه نوحه و چه عزا و چه ماتمی
دستی به زلف دسته ی زنجیرزن بکش
آشفته ام میان صفوف منظّمی
می خوانی ام به حُکم روایات روشنی
می خواهمت مطابق آیات محکمی
ذی الحجّه اش درست به پایان نمی رسد
تقویم اگر نداشته باشد مُحرّمی ...
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۸/۱۷ ساعت ۸:۵۶ ب.ظ توسط مسافر کوچولو
|
این جاده ها کدام به آن خسته می رسند...