آن كه مرا آرزوست

مدتي است از حالش خبر ندارم
زنگ مي زنم، پيامك مي دهم،جوابي نمي رسد
ديروز بود يا نه ..نمي دانم. پيامكي به دستم رسيد كه تازه مرا متوجه چرايي نبودنش كرد.
يادم رفته بود اين روزها سالگرد پسر عزيز دردانه اش است كه يك شب بي هوا توي خواب از دنيا رفت.
نمي دانم چرا ولي اين بي هوا رفتن ها را دوست ندارم.
اين بي هوا غيب شدن ها را ..
پسر بزرگ كني، از نوع خوبش تربيتش كني، تازه بخواهي عصاي دستت بشود و آن وقت يك روز بگويند: رفت.
اين دوست من از اين آدم حسابي هاست. از اين ها كه مثل كوه استوارند..اين بار اما اين كوه هم آتشفشاني شده و مي دانم كه براي ترك برنداشتن باورهاي ما غيبش مي زند.
البته كه نمي توانم درست احساسش را درك كنم. البته كه زخم دلش را، حفره اي كه توي دلش ايجاد شده را درك نمي كنم.. اما هميشه تلنگر يك سئوال روي پيشاني ام است. اين ناگهان ها چه معني مي دهد؟
خدايا تو را نمي فهمم. چرا اين قدر تو را نمي فهمم؟
چرا مي گويم بزرگي عزيزي مهرباني..مي گويم و نمي فهمم.
پي نوشت:
خدايي از دنيا براي آدم چه مي ماند؟ وقتي نه پدر و مادر مي ماند، نه فرزند مي ماند، نه همسر مي ماند، نه دوست..ته اش خودت هستي و خودت و اويي كه اگر گذاشته باشي اش. اگر داشته باشي اش براي روز مبادا.
از اين خدا مي ترسم.
از اين خدايي كه جز خودش برايمان نمي گذارد. از اين خدايي كه ما را تمام و كمال مي خواهد. و من قدرت تمام و كمال بودن را در خود نمي بينم. اين خدايي كه عجيب است و به غايت مهربان و به غايت محل دوست داشتن. و عجيب تر آن كه جز دعا سلاحي در برابرش ندارم. خدايي كه از هر طرف بروم به او مي رسم. حتي اگر از او بگريزم.
از او مي گريزم و به سوي او مي گريزم. كاش باور كنم تنها خداست كه مي ماند و باورم را زندگي كنم.
: آن که مرا آرزوست، دیر میسر شود وین چه مرا در سرست، عمر در این سر شود
ای نظر آفتاب هیچ زیان داردت گر در و دیوار ما از تو منور شود؟
گر نگهی دوست وار بر طرف ما کنی حقه همان کیمیاست وین مس ما زر شود
هوش خردمند را عشق به تاراج برد من نشنیدم که باز صید کبوتر شود
هر که به گل دربماند تا بنگیرند دست هر چه کند جهد بیش، پای فروتر شود
چون متصور شود در دل ما نقش دوست همچو بتش بشکنیم هر چه مصور شود
پرتو خورشید عشق بر همه افتد ولیک سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود.
سعدي
این جاده ها کدام به آن خسته می رسند...